فلسفه در کلاسِ درسِ یک مربی

دفاع

چهارشنبه, ۵ مهر ۱۳۹۶، ۱۱:۲۳ ق.ظ
به نام او...

پیش‌نوشت: نگار ازم خواست که حتما بحث کلاس‌شان را اینجا بنویسم چون حرف زیاد دارد در اینباره. وقت کلاس اجازه نداد بیشتر گفت و گو کنیم و قرار شد اینجا نگار حرف‌هایش را بنویسد.


می‌خواستم درباره «قطعه گمشده» شل سیلور استاین برایشان صحبت کنم که یک نفرشان نمی‌دانم «قطعه گمشده» را چه شنیده بود و گفت «خانوم به شهید حججی ربط داره؟» دخترها یکی یکی در اینباره حرف می‌زدند. اصلا به ذهنم خطور نمی‌کرد که همچین مسئله‌ای یک دفعه بشود موضوع کلاسم. کلاس را آرام کردم و گفتم فعلا به ماجرای شهید حججی کاری ندارم. دربارۀ این سوال می‌خواهیم حرف بزنیم؛ «آیا شما حاضرید جان‌تان را برای دفاع از کشورتان و مردمش فدا کنید؟» از سیزده نفر اعضای کلاس جز چهار نفر بقیه پاسخ‌شان منفی بود.
دلایل کسانی که پاسخ‌شان منفی بود این‌ها بود:
1-من برای کسی کاری انجام می‌دهم که برای من احترام قائل باشد و برایم کاری کرده باشد. درست است که کشور من حق تحصیل، امنیت و چیزهای دیگر برایم فراهم کرده اما خیلی از حق‌ها را هم از من گرفته. مثلا حق انتخاب پوشش و آزادی را از من گرفته. یا همین الان تو محرم من وقتی میرم تکیۀ دوست‌های داییم اینقدر به من بد نگاه می‌کنند دوستاش که یعنی یک خانوم نباید اینجا باشه. منم دوست دارم شربت درست کنم. منم دوست دارم شربت و چایی پخش کنم. منم می‌خوام نشون بدم میتونم این کارها رو کنم. پس اگر جنگی هم پیش بیاید جونم رو برای همچین کشور و مردمی نمیدم.
این نظر نگار بود. لیلی با نگار مخالف بود. لیلی می‌گفت کشورت برای تو یک کارهایی کرده. تو برای اون کارهایی که کرده میتونه جونت رو بدی. نگار معتقد بود کفۀ ترازوی کارهای نکرده و حق‌های گرفته شده سنگین‌تر است. شادی‌ای که از او گرفته شده، محدودیت‌هایی که به او داده شده براش اذیت‌کننده‌تر است. لیلی می‌گفت خب یک روزی یک سری آدم هم رفتند برای تو جونشون رو دادند. به جبران کار اون آدم‌ها باید جونت رو برای خانواده‌هاشون بدی. به‌نظر آرمیتا آن‌ها گول یک عده را خورده بودند و یکتا هم معتقد بود آن‌ها هم نباید می‌رفتند.

2-من جرأت و شجاعت این را ندارم که جونم رو بدم. می‌ترسم.

3-خیلی سال پیش خیلی‌ها رفتند جنگیدند تا از یک چیزهایی دفاع کنند تا آرمان‌هاشون محقق بشه. شد؟ نه! بدترم شد. چه ضمانتی هست که منم برم جونم رو بدم و بعدش چیزهایی که دنبالش بودم محقق بشه؟ من همچین ریسکی نمیکنم. میرم از این کشور اگر جنگی بشه.
این نظر یکتا بود. پارمیدا از یکتا سوال کرد از کجا معلوم که با فدا کردن جون تو اوضاع بهتر نشه؟ یا حتی بدتر نشه؟ یکتا معتقد بود ما فقط یک عده قربانی هستیم. اوضاع بهتر نمیشه. چرا هیچ وقت ندیدیم مسئولین خودشونو فدای مردم کنند؟ چرا همیشه مردم بودند که فدای یک عده خاص شدند؟ یاسمن با نوع نگاه یکتا مشکل داشت. یاسمن می‌گفت من حاضرم جونم رو بدم برای مردم و کشورم. مردم برای من عزیز هستند. من به مسئولین کاری ندارم. خانواده من برام مهم و عزیز هستند. من برای خانوادم، برای مردم بی‌گناه جونم رو میدم. اینجوری چرا نگاه نمیکنی؟ بعدش هم ما خودمون هستیم که خودمونو قربانی کردیم. خودمون بودیم که همچین سیستمی رو رقم زدیم. 

4-کیمیا می‌گفت وقتی جنگ بشه بالاخره که همه می‌میریم. چرا آدم بره جونش رو بده. تهش که مردنه! فاطمه و پارمیدا با نظر کیمیا مخالف بودند. پارمیدا می‌گفت بالاخره مرگ معمولی با شهادت فرق داره. شهادت درجه‌ش بالاست. این مهمه که تو مرگی رو انتخاب کنی که ارزش بیشتری داره. بهار که داشت روی کاغذ جلوش با خودکار بازی بازی می‌کرد سرش بالا آورد و گفت اَه چرا همه چیز رو مذهبی میکنید؟ چرا باید همه چیز رو مذهبی کرد؟ ازش پرسیدم، اشکالش چیه؟ گفت چون سخته! خشکه!
فاطمه هم به کیمیا گفت  خب اصلا قبول همه‌مون می‌میریم. خب تو جونت رو هم بده. به قول خودت که تهش میمیری.

لیلی یک دلیل دیگه برای جواب مثبت به سوال من داشت. معتقد بود مردن من شاید جون چند نفر رو نجات بده. مردن یک نفر مطمئنا بهتر از مردن چند نفره. و خب مریم هم می‌گفت بستگی دارد به شرایط. اگر کسای دیگه‌ای باشند برای دفاع اون نمیره اما اگر خیلی لازم باشه اونم جونش رو میده.

۵ نظر ۰۵ مهر ۹۶ ، ۱۱:۲۳
فاطمه نظریان

مریم میرراخانی در کلاس فبک دخترهای هشتم

سه شنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۲۸ ق.ظ
به نام او...

قصد داشتم برای جلسۀ اول کلاس‌های تابستانِ دخترها، فیلم کوتاهی از زندگی مریم میرزاخانی نشان بدهم. برایم مهم بود یک الگوی زن خوب در این زمانه برایشان معرفی کنم. اما همان ابتدای کلاس سین گفت: «مریم میرزاخانی به ما ربطی نداره. من نمیفهمم چرا اینقدر مردم بزرگش کردن.» یک دفعه تمام سرها سمت سین چرخید. دخترها انگار به‌شان بر خورده بود. شروع کرده بودند با سین مخالفت کردن.
یاء: «اون یه ایرانی بود! باعث افتخار کشور ما شد.»
ب: «اون هم‌وطنت بوده! چجوری اینقدر راحت میگی، مهم نیست؟»
سین: «افتخار؟ افتخار به چه درد ما میخوره؟ ما باید مشکلاتمون حل بشه. وضع کشورمون اینقدر داغونه که این افتخارها به هیچ دردیمون نمیخوره. اون برای آمریکا کار کرد فقط.»
من: «ببین! قضیه یک کم پیچیده‌تره. من حالا به مریم میرزاخانی کار ندارم، اما مثلا کسایی که میرن تو مسابقات ورزشی و مدال میارن با استدلال تو  کارشون و افتخارهایی که کسب میکنن برای کشور
به هیچ دردی نمیخوره. اما اینجوری نیست. این افتخارات و مدال‌ها خودش تاثیر گذاره تو وضعیت یک کشور. باید دربارش حرف بزنیم. اما اصلا فکر نکن با این افتخارها هیچ اتفاق خاصی برای یک کشور نمیفته.»
پ: «تو اگر یه هم‌وطنت بمیره، براش ناراحت نمیشی؟ اصلا یک فرد معمولی»
سین: «چرا، ناراحت میشم. اما حرفم اینه، این همه آدم مهم داخل ایران میمیرن، این همه هنرمند سال پیش مرد چرا برای اونا مثل مریم میرزاخانی ناراحت نشدید؟ فقط چون اونا داخل ایران بودن و مریم میرزاخانی خارج ایران؟ اگر اونا هم از ایران میرفتن شما فکر میکردید خیلی خاص‌تر هستن و براشون بیشتر اهمیت قائل میشدید.»
من: «سطح تمام این‌هایی که میگی با سطح مریم میرزاخانی یکی بوده؟ اگر بوده، من حرفت رو قبول دارم. بعدش هم یک سوال از همتون دارم، مثلا اگر مریم میرزاخانی ایرانی نبود، از مرگش شما ناراحت نمیشدید؟ مثلا بیل گیتس بمیره، مثلا وقتی استیو جابز مرد، از مرگ همه این‌ها نباید ناراحت شد چون ایرانی نیستن؟»
ر: «بیل گیتس کیه؟» اشاره کردم به نون که توضیح بده کیه. نون غرق است در دنیای کامپیوتر و فیزیک و تکنولوژی. توضیح داد. همه گفتند چرا ناراحت میشیم. پرسیدم: «پس چرا تو حرف‌هاتون به سین همه میگید چون ایرانی بود؟»
پ: «خب، نه! خانوم مهم اینه که واقعا به بشریت کمک بشه. برای کل آدم‌های دنیا یک کاری کنه. ولی خب یک حسه دیگه وقتی ایرانی هست یک نفر، آدم بیشتر حساس میشه»
سین: «مریم میرزاخانی، تو اینجا بزرگ شد، اینجا رفت دانشگاه و مدرسه و بعد رفت آمریکا.»
ب: «خب اینجا دیگه نمیتونست رشد کنه. اگر استادهای اینجا خیلی خوب بودن، میموند. تو مگه پروفسور سمیعی رو قبول نداری؟ دوستش نداری؟ بهش کلی احترام نمیذاری؟»
سین: «چرا!»
ب: «خب اونم ایران زندگی نمیکنه. اونم ایران نموند»
ه: «تو به جای اینکه مریم میرزاخانی رو سرزنش کنی، چرا دولت رو سرزنش نمیکنی که شرایط رو یک جوری فراهم نمیکنه که نخبه‌هامون بمونن یا برگردن؟»
سین: «پروفسور سمیعی مثلا میاد و میره. برای ایران یک کارهایی میکنه بعد از اینکه کسی شده. ایران رو ول نکرده. میرم میرزاخانی تو این بیست سال یک سخنرانی نیمده ایران کنه. اصلا ایران رو ول کرد. یک بار میومد یک برنامه برای دانشجوها برگزار میکرد. خب وقتی از خودمون برنمیگردن و کار نمیکنن برامون، استاد خوب نداریم و باعث میشه بقیه دوباره برن. حرف من اینه. همش دست دولت نیست. خود این آدم‌ها هم زمینه رو درست میکنن که نخبه‌های دیگه نرن. وگرنه خب چرا منم ناراحت شدم از مرگش، اما مریم میرزاخانی در قبال کشورش مسئول بوده.»
الف: «اما خب آدم‌ها انتخاب‌های شخصی هم دارند. شرایط خاص دارند. مطمئنا نفع شخصیشون مهم هست. ما نباید آدم‌ها رو زور کنیم که از نفع شخصیشون بگذرن. مریم میرزاخانی هم حتما تو آمریکا راحت‌تر بوده. حالش بهتر بوده.»
سین: «باشه! منم این رو قبول دارم. منم نمیگم پامیشد میومد ایران زندگی میکرد. در عرض این بیست سال واقعا سخت بود چند بار بیاد ایران برای بچه‌های شریف مثلا کلاس بذاره؟ همینقدر به کشورش ادای دین میکرد. چرا برای کسی که در همین حد به ایران خدمت نکرده اینقدر وحشتناک احساساتی میشیم؟ فقط چون افتخار کسب کرده به عنوان یک ایرانی؟ واقعا این افتخارم برای ایران بوده؟»
همۀ کلاس سکوت شده بود. سارا چیزی گفته بود که همه را وادار به سکوت کرده بود.
من: «ببین، فرض کن یک نفر اصلا به مرزهای جغرافیایی و ملیت‌ها کاری نداره. خیلی فراتر از مرزهای جغرافیایی اهدافی داره و کارهایی میکنه. تو نمیتونی این آدم رو مواخذه کنی و بگی باید طرز فکرت رو تغییر بدی و خودت رو محدود به مرزها و ملیت‌ها کنی و حالا باید جواب‌گو باشی. خودم باید بیشتر به ادای دینی که ازش حرف میزنی فکر کنم. شاید کسی ادای دین رو نسبت به جایی که توش مدرسه رفته و دانشگاه رفته نداشته باشه. نمیدونم. همینطور باید این رو هم در نظر داشته باشی که خانوم میرزاخانی واقعا برای این آمریکایی که تو میگی سر و دست میشکونده یا اونجا هم براش فقط یک محیط رشد بوده؟ که اگر اینطور دوگانه عمل نکرده باشن تو یک کم باید بیشتر درباره حرفات فکر کنی. راستش من نمی‌خواستم خیلی این بحث‌ها پیش بیاد. اما ایشون تنها خانومی بودن که تونستن مدال فیلدز رو بگیرن. به‌نظر تو این خیلی ارزشمند نیست؟ به ایرانی بودن و نبودن هم کاری ندارم. این که یک خانوم توانسته!»
سین: «چرا، خب!»
زنگ خورد و نشد وارد بحثی که مد نظرم بود بشویم. برای من هدف داشتن، تلاش کردن،... مریم میرزاخانی مهم بود که دخترها حواسشان به‌ش باشد. برایم مهم بود در این سیاه‌آبادی که برای تینیجرهامون ساخته شده( مثلا یکی از تفریحاتشان شده روش‌های متفاوت خودکشی را امتحان کردن دور هم و فیلم گرفتن و دست و جیغ زدن و به اشتراک گذشتن‌شان در شبکه‌های اجتماعی) روزنه امیدی بسازم از توانستن‌ها، تلاش کردن‌ها و متفاوت بودن‌های خوب. اصلا نمی‌خواستم وارد بحث‌هایی که سین راه انداخت بشوم، اما خب کلاس فبک است و غیر‌قابل پیش‌بینی بودنش.
۵ نظر ۱۰ مرداد ۹۶ ، ۱۱:۲۸
فاطمه نظریان

بچه تمساح کجا رفت؟

شنبه, ۷ مرداد ۱۳۹۶، ۰۵:۰۹ ب.ظ

به نام او...


یک کتاب برای محمدصادق خریدم؛ «بچه تمساح کجا رفت؟». قصه، قصۀ یک عینک است که پدربزرگ روی میز آشپزخانه‌ای که تکه‌های نان روی آن ریخته جا می‌گذارد و حشراتی از پشت عینک به آن سمت میز نگاه می‌کنند و همه چیز را بزرگ‌تر می‌بینند و وقتی می‌آیند این سمت عینک همه چیز تغییر می‌کند. خلاصه که حشرات با اینور و آنور شدن عینک ماجراهایی دارند. یک سمت عینک چیزهایی می‌بینند که سمت دیگر نمی‌بینند.

همراه کتاب یک ذره‌بین هم برای محمدصادق خریدم. ابتدا کمی با ذره‌بین با هم کار کردیم. کارهای بامزه. توانست نحوۀ کارکرد ذره‌بین را بفهمد. عینک مامان و بابا را نشانش دادم و توضیح دادم که عینک هم یک نوع ذره‌بین است. اگر سن کودک شما قد بدهد می‌توانید از خودش بخواهید چرایی استفاده از عینک را با توجه به اینکه می‌داند شیشه‌های عینک هم نوعی ذره‌بین هستند توضیح بدهد. توضیح بدهد چرا کسانی که چشم‌شان صعیف است عینک می‌زنند و چطور عینک به آن‌ها کمک می‌کند. اگر هم مثل محمدصادق ما نتواند در این حد تجزیه و تحلیل کند و کوچک باشد؛ کمکش کنید بتواند حدس بزند. حالا وقت خواندن کتاب می‌شود.

اما مسئلۀ فلسفی‌ای که در کتاب می‌تواند کودک را درگیر کنید، چیست؟ در داستانِ کتاب، مورچه خرده نان‌ها را از پشت عینک درشت می‌بیند و با خوشحالی می‌رود سراغ یک غذای گنده. اما وقتی به آن سمت عینک می‌رود با خودش می‌گوید: «پس اون خرده نون بزرگه چی شد؟» حشرات دیگر هم از پشت عینک چیزهایی می‌بینند که وقتی به آن سمت عینک می‌روند همین سوال برایشان پیش می‌آید. عنکبوت می‌پرسد، «پس مورچه چاق و چله چی شد؟»، مارمولک می‌پرسد، «پس عنکبوت گرد و قلمبه چی شد؟» و مادربزرگ جیغ می‌زند و وقتی پدربزرگ می‌آید می‌گوید «پس بچه تمساح چه شد؟» واقعا خرده نان گنده، مورچۀ چاق و چله، عنکبوت گرد و قلمبه و بچه تمساح چه شده‌اند؟ این است سوال فلسفی‌ای که می‌توانید از طریق آن با کودکان به تفلسف بنشینید.

اگر هم با یک نوجوان سر و کار دارید که کارتان آسان‌تر است، میکروسکوپ و تلسکوپ را می‌توانید بیاورید وسط و بحث‌هایتان حتی علمی‌-فلسفی شود.




۰ نظر ۰۷ مرداد ۹۶ ، ۱۷:۰۹
فاطمه نظریان

خطا و مجازات

سه شنبه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۰:۲۹ ق.ظ

به نام او...


موضوع کلاس «مجازات و خطا» بود. چند موقعیت برای بچه‌ها در نظر گرفته شده بود که باید در آن موقعیت‌ها می‌گفتند فرد دچار خطا شده یا نه؟ مستحق مجازات هست یا نه؟ و سوال‌هایی اینچنینی. یکی از موقعیت‌ها رفتار ژان والژانِ بینوایان بود. ژان گرسنه است و تکه نانی را از مغازه‌ای یواشکی بر‌می‌دارد. آیا کار اشتباهی کرده؟ باید مجازات شود؟

بچه‎ها دو گروه شده بودند. یک گروه معتفد بودند کار ژان اشتباه نبوده و عدۀ دیگر معتقد بودند ژان خطاکار است و باید مجازات شود. دلیل گروه اول این بود که خب ژان گرسنه بوده. نیاز داشته. باید نیاز گرسنگی‌اش را رفع می‌کرده. گروه دوم با دلیل ذکر‌شده مخالف بودند. استدلال‌شان این بود که ما خیلی وقت‌ها نیازهای زیادی داریم و اگر بخواهیم به همۀ آن‌ها پاسخ بدهیم به هر روشی نمی‌شود. دخترها نمی‌دانستند موقعیتی که برایشان ترسیم شده، از داستان بینوایان اقتباس شده. و حدس‌شان این بود که ژانِ داستان یک کودک است. اجازه دادم با همین فرض جلو بروند. گروه اول معتقد بود یک کودک توانایی تحمل گرسنگی را ندارد. با یک آدم بزرگ متفاوت است. داشتن غذا از حقوق اولیۀ یک کودک است. پس کودک حق داشته چنین کاری کند و نباید مجازات شود. گروه دوم معتقد بودند عدم توجه به این رفتار آثار تربیتی دارد. ممکن است کودک همین کار را رویه خود کند. گروه اول در این حد قانع شده بود که باید نسبت به این کار کودک عکس‌العمل نشان داد. اما این عکس‌العمل به چه صورت باید باشد؟ آناهیتا می‌گفت باید کودک بفهمد کارش اشتباه است. اما مثلا خیلی مهم است که مچ‌گیری نکنیم. به روش دیگری متوجه کار اشتباهش کنی

شود. مثلا ما در امتحان‌ها تقلب می‌کنیم. مچ‌مان را هم می‌گیرند و تنبیه می‌شویم که مثلا دیگر تکرار نکنیم این کار را. اما تکرار می‌کنیم. چرا؟ چون راهش این نیست. خب این روش اشتباه است که جواب نمی‌دهد. ریحانه معتقد بود ما باید کمکش کنیم که دیگر این کار را تکرار نکند. مثلا زمینه را برایش فراهم نکنیم. می‌شود پولی به‌ش داد که دزدی نکند. یاسمن با این کار مخالف بود. یاسمن معتقد بود این کار باعث گداپروری می‌شود. چرا باید الکی یک پولی را به یک نفر بدهیم بدون اینکه کار خاصی کرده باشد؟ علاوه بر این‌ که آن پول یک روز تمام می‌شود، خب باز هم ممکن است برود سراغ دزدی. باید راهکاری را استفاده کنیم که هم وابسته به پول دیگران نباشد و هم اینکه اگر شرایط برایش مهیا نبود یک راهی جز دزدی به ذهنش برسد. از بچه‌ها پرسیدم مثلا یک بچه چه کاری میتوانه کند اگر بهش کمک پولی نکنیم و دزدی هم نکند؟ عسل معتقد بود مثلا باید به مغازه‌دار بگوید برایش مغازه‌اش را تمیز می‌کند و به جایش مغازه‌دار یک تکه نان به‌ش بدهد. خیلی خوب بود. پرسیدم خب تا اینجا خوب است، اما بچه به هر حال یک کار اشتباهی کرده. نباید تاوان کار اشتباهش را ببیند؟ به هر حال نباید تنبیهی برایش در نظر گرفته بشه یا نه؟ بهار موافق بود به شرطی که مجازات طوری باشد که اثر داشته باشد و متناسب باشد.

در آخر به این نتیجه رسیدیم که کودک می‌توانسته به جای دزدی و رفع نیازش کار دیگری کند. اما دزدی را انتخاب کرده و کارش خطا بوده. باید تاوان این اشتباه را بپردازد. باید بفهمد کار اشتباه تاوان دارد.* علاوه بر اینکه تنها مجازات و ترس از مجازات کافی نیست برای تکرار نشدن. مهم است متوجه بدی کار شود و ما هم باید به‌ش کمک کنیم تا کار اشتباه را تکرار نکند و زمینه را فراهم نکنیم.


*شاید خوب بود روی این نکته بیشتر با دخترها صحبت می‌کردیم که می‌شود اشتباه دیگران را بخشید. البته بعضی از دخترها به این اشاره کرده بودند که بستگی دارد دفعۀ چندم باشد که این اشتباه تکرار می‌شود. دفعۀ اول می‌شود بخشید و چشم‌پوشی کرد اما تمام مسائل مطرح‌شده را به یک نحوی منتقل کرد.


پی‌نوشت: نکتۀ یاسمن چیزی بود که من خودم تا به حال به‌ش توجه نکرده بودم؛ این مساله که خب وقتی پولی که یک فرد از کمک دریافت کرده تمام می‌شود چه کار خواهد و آیا ما مساله را ریشه‌ای حل کردیم یا فقط به تعویقش انداختیم؟

از نتایج کلاس فبک است که معلم هم در این کلاس‌ها یادگیرنده است.

۱ نظر ۱۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۲۹
فاطمه نظریان

به نام او...


به پاراگراف اول این پست توجه کنید. معمولا از قبل برای کلاس‎هایم اینگونه مسیر مشخص می‌کنم. کسانی که فبک کار می‌کنند این مسیر مشخص کردن در کارشان بسیار اهمیت دارد. داشتن مسیری برای گفت‌و‌گو به مدیریت گفت‌وگو در کلاس بسیار کمک می‌کند. این کار نتایجی دارد:

1-این مسیر باعث آرامش و نظم ذهنی مربی شده و مربی به‌صورت کلی می‌داند کلاسش به چه سمت و سویی خواهد رفت و نظرات را بهتر مدیریت می‌کند.

2-این کار باعث نظم و آرامش ذهنی بچه‌ها در کلاس نیز می‌شود. یک معلم باید دقت داشته باشد که احساسات و حالت‌های ذهنی‌اش بسیار راحت به بچه‌ها منتقل می‌شود و بچه‌ها نیز آن احساسات و حالت‎های ذهی را بسیار خوب دریافت می‌کنند و از آن‌ها متاثر می‌شوند. بنا‌بر‌این مربی‌ای که ذهنش شلخته و نا‌آرام است، این شلختگی و نا‌آرامی ذهنش را به کلاس و بچه‌ها نیز منتقل می‌کند و باعث کلافگی، گیجی و داشتن حسی بد مثل ناتوانی در فهم بحث کلاس در بچه‌ها می‌شود. و نتیجۀ این احساسات، خوب فکر نکردن بچه‌ها و فعالیت کم‌تر آن‌ها در گفت‌وگو می‌شود.
3-اگر مربی دارای ذهنی منظم و روشن نسبت به گفت‌و‌گو باشد به‌طور غیر‌مستقیم این مهارت(منظم فکر کردن) را به دانش‌آموزان خود نیز آموزش می‌دهد. بچه‌ها به‌طور نا‌خود‌آگاه از ما بزرگ‌ترها مدل‌های فکری متفاوت را یاد می‌گیرند. چرا جای دور برویم؛ همین خود ما آدم‌بزرگ‌ها، مدتی در کلاسِ درس شخصی مداوم شرکت کنیم، تاثیراتی از او می‌پذیریم. کمی شبیه او فکر خواهیم کرد. پس چه خوب است که یک مربی همیشه با ذهنی شفاف و منظم در کلاس ظاهر شود.

همچنین مهم است که هر چند دقیقه یک بار در کلاس مسیر بحث یادآوری شود. این کار باعث می‌شود بچه‌ها بدانند چه اتفاقی دارد میفتد و ربط صحبت‌ها را به هم بهتر درک کنند و هدف از سوال‌هایی که ایجاد می‌شود را بهتر بدانند. همینطور این کار به دانش‌آموزانی که گاهی حواس‌شان پرت می‌شود کمک می‌کند تا دوباره به بحث برگردند.

همینطور نیاز است در بعضی بحث‌ها مسیر ذهنی مربی همان ابتدا با بچه‌ها در میان گذاشته شود. برخی از موضوعات سخت، پیچیده و دقیق هستند و نیاز به بررسی‌های بسیار و مختلف دارند. برای چنین موضوعاتی نیاز است که بچه‌ها از همان ابتدا بدانند چه مسیری را قرار است طی کنند و در حین گفت و گو مرتبط‌تر، متمرکز‌تر و دقیق‌تر فعالیت کنند.
برای مشخص کردن یک مسیر خوب برای یک کلاس خوب مربی تا حد ممکن باید بتواند حرف‌ها و نظرات احتمالی در کلاس را پیش‌بینی کند و برای هر نظری مسیر ویژۀ دیگری در نظر بگیرد. مثلا اگر بچه‌ها دربارۀ فلان چیز صحبت کردند منِ مربی باید بحث را به این سمت ببرم و موضوع صحبت چیز دیگری می‌شود. اگر دربارۀ بهمان چیز صحبت کردند بحث را باید به سمت دیگری ببرم و گفت‌و‌گو جور دیگری شکل می‌گیرد. اگر فلان چیز را گفتند باید بتوانم یک مثال نقض خوب بیاورم و نظر را به چالش بکشم. یک مربیِ خوب باید بتواند تا حد ممکن این احتمال‌ها را قبل از کلاسش در نظر بیاورد. البته تمام نظرات و حرف‌ها قابل پیش‌بینی نیست و بچه‌ها ممکن است بحث را به سمتی ببرند که مربی در نظر نداشته. در اینصورت هم مربی باید بتواند سریع نقشه ذهنی‌اش را تغییر بدهد و مسیر دیگری فراهم کند. در اینجور مواقع حتی خوب است با کمک خود بچه‌ها برای بحث مسیر مشخص کنند. مزیت این کار این است که بچه‌ها نیز چنین مهارتی را تمرین می‌کنند. این اتفاق می‌تواند حتی حالت یک بازی را برای‌شان پیدا کند که ذهن‌شان را بسیار خوب تقویت می‌کند. من این کار را در کلاسم کرده‌ام و بچه‌ها نیز بسیار لذت برده‌اند.
همچنین بسیار اتفاق می‌افتد که ماجرایی در کلاس مقدم می‌شود بر موضوعی که مربی از قبل به آن فکر کرده. اینجا هم مهارت مربی است که باعث می‌شود در زمان کم مسیری جدید در ذهن ترسیم کند و کلاس را آغاز کند. قسمتی از این مهارت‌ با تجربه حاصل می‌شود. قسمتی از طریق مطالعۀ بیشتر منابع فلسفی و دیدن بحث‌های کلاسی بیشتر فراهم می‌شود. زیرا مطالعۀ فلسفی و دیدن کلاس‌های بیشتر ذهن مربی را باز‌تر می‌کند و گویی حالت‌ها و احتمال‌های بیشتری از طریق نظرات فلسفی و کلاس‌های دیگر در ذهنش قرار می‌گیرد و در موقعیت‌های جدید با توجه به پیشینه‌ای که دارد، بهتر عمل می‌کند. قسمتی از این مهارت نیز از این طریق مهیا می‌شود که مربی بعد از کلاسش حتما کلاس خود را تحلیل کند و به این فکر کند که کدام موقعیت‌ها در کلاس می‌توانست جور دیگری اتفاق بیفتد یا او سوال دیگری بپرسد یا حرف کس دیگری از بچه‌ها را بیشتر مبنا قرار دهد، که بحث بهتر شود.

۱ نظر ۱۷ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۵۳
فاطمه نظریان

دخل و خرج

پنجشنبه, ۱۷ فروردين ۱۳۹۶، ۰۱:۱۹ ب.ظ
به نام او...

۳ نظر ۱۷ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۱۹
فاطمه نظریان

انگار که تو استخرم

چهارشنبه, ۱۶ فروردين ۱۳۹۶، ۱۱:۴۱ ب.ظ

به نام او...


امروز اولین روز کاری‌ام در سال 1396 بود. روز خوبی بود. با نهم‌ها کلاس داشتم. هفتم‌ها هم زنگ تفریح در راهرو می‌آمدند و سلام و عرض ادب و سال نو مبارکی می‌گفتند و می‌رفتند. بعضی‌هایشان هم از خوشحالی از همان دور دستانشان را باز می‌کردند که در آغوشم بگیرند. هیوا و رها هم از آن بعضی‌ها بودند. می‌خواستم بروم وضو بگیرم و نماز بخوانم که هیوا و رها و دوست دیگرشان که شاگرد من نبود از آزمایشگاه بیرون آمدند و دیدنم. هیوا را که در آغوش گرفتم گفتمش که چقدر خوشحال شدم وقتی پیام تبریک سال نو‌اش را دیدم. «خانوم، دو دقیقه بعد از تحویل سال بهتون پیام دادم. دیدید؟» خندیدم. «آره. خیلی خوب بود.» واقعا پیامش خوشحالم کرده بود. سه تایی ایستادند به صحبت کردن. رها از تصمیم‌هایی که برای سال جدید گرفته است، گفت. از کتابی که آقای پ به‌ش داده بود و خوانده بود و خیلی به نظرش بچه‎گانه آمده بود، گفت. کتابی دربارۀ خدا‌شناسی. گفتمش برایت کتابی می‌آورم اما شاید کمی سنگین باشد. فقط pdfاش را دارم. فلش بیاور تا بِدَهمَت. «اثبات وجود خدا»یِ جان کلوور مونسما را منظور داشتم. خودش را صاف و صوف کرد و گفت: «گنجایش مغزی من خیلی زیاده!» لبخندی زدم و گفتم: «اون که بله!»

هیوا هم از اینکه در ابراز محبت به خانواده‌اش مشکل دارد، گفت. از اینکه از صمیم قلب مادر و پدرش را دوست دارد اما نمی‎تواند در عمل و به زبان به‌شان نشان دهد. گفتم حتما در اینباره یک جلسه صحبت خواهیم کرد و موضوع مهمی‌ است.

نمی‌دانم کلام از کجا دویدن را شروع کرده بود که رسیده بود به این حرف هیوا: «خانوم، تو این همه سال با این همه دوستی که بودم تنها کسی که فکرای من رو فهمیده رها ست و فقط رها منو مسخره نمیکنه و اتفاقا شبیه من فکر میکنه. اما مثلا اگر فکرامو به بهار بگم، مسخرم میکنه.» هیوا شخصیت جالبی دارد و همیشه دوستش داشتم. متفاوت فکر می‌کند. متفاوت رفتار می‌کند. بسیار خلاق است. ذهن عجیبی دارد. شروع کردم تعریفش را کردن. «هیوا! من تو رو خیلی دوست دارم. تو واقعا خاص هستی. قدر خودتو خیلی بدون.» خندید و گفت: «میدونم. خودمو خیلی دوست دارم.» خندیدم و ادامه دادم: «چه خوب! خیلی جالبی. خیلی خاص فکر میکنی. خیلی خلاقی. سعی کن از استعداد‌هات بهترین استفاده رو کنی» خندید و گفت: «که نمیکنم» ادامه دادم: «حیفی واقعا!». دوست‌شان حرفم را تایید کرد که: «هیوا، نجوم و کامپیوترش یک چیزیه خانوم» هیوا با شیطنت خاصش گفت: «خانوم رها هم مثل منه! چرا دربارۀ رها از این حرفا رو نمی‌زنیدو ازش تعریف نمی‌کنید؟» نگاهی به رها کردم و خیلی جدی گفتم: «بهتره از رها تعریف نکنم چون رها زود مغرور میشه.» هیوا نگاهی به رها کرد. رها نگاهی به هیوا کرد. عینکش را داد بالاتر. «خانوم راست میگه! من زود مغرور میشم» از صداقتش خوشم آمده بود. اما حتی صداقتش را هم نباید تحسین می‌کردم. رها باید بیشتر روی خودش کار کند. اما هیوا... انگار که تمام قندهای کارخانۀ قند‌سازی را در دل هیوا داشتند آب می‌کردند. «یک چیزی می‌خوام بگم، فقط بین شما دو تا و خانوم بمونه! فقط ملینا اینو میدونه. خانوم، وقتی یکی از من تعریف میکنه خیلی خوشم میاد» خندیدم. «خب همه خوش‌شون میاد». با حالت خجالت گفت: «من یک جور دیگه خوشم میاد. انگار تو استخرم» می‌دانستم هیوا عاشق شنا و استخر است. همینطور می‌دانستم در مسابقات شنا مقام آورده. رها چشمانش گرد شده بود. «استخر؟» دوباره خندیدم. «یعنی خیلی خوبی هیوا! ببین رها، آدما وقتی میخوان اوج خوشحالی و حال خوبشونو نشون بدن معمولا با لذت‌بخش‌ترین چیزی که دارن سعی میکنن توصیفش کنن. خب استخر هم برای هیوا اوج لذت و خوشحالیه»

متوجه بودم دوست دارند همینطور همانجا بایستند و به حرف زدن ادامه بدهند اما کلاس بعدی‌ام باید شروع میشد. «من می‌خواستم برم نماز بخونم مثلا! اما کلاسم شروع شده. باید برم سر کلاس دیگه» عذرخواهی کردند که وقتم را گرفتند. «نه بابا! اشکال نداره! زنگ بعد میخونم. خیلی هم خوب بود. از معاشرت باهاتون واقعا خوشحال شدم» ذوق کردند. از دوست‌شان هم که نمی‌شناختمش به‌خاطر حضور در جمع‌‌مان تشکر کردم و ابراز خوشحالی. او هم گویی در دلش دو بال در حال روییدن بود. این احترام و قدردانی برای حضورش را از من انتظار نداشت. با ذوق بسیار او هم خداحافظی کرد. به بچه‌ها بیشتر احترام بگذاریم و جدی‌شان بگیریم. حال‌شان را بهتر می‌کنیم با احترام‌مان.


پی‌نوشت: و چقدر نیازمند بودم به داشتن تعطیلات. به استراحت. حالم در مدرسه بسیار بهتر از قبل است و لبخند‌هایم پر‌رنگ‌تر.

۴ نظر ۱۶ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۴۱
فاطمه نظریان

از فراموشی تا ترس

چهارشنبه, ۲۵ اسفند ۱۳۹۵، ۰۱:۰۲ ب.ظ

به نام او...


۱ نظر ۲۵ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۰۲
فاطمه نظریان

خودم را دوست دارم

پنجشنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۵، ۰۵:۳۰ ب.ظ

به نام او...


رفته بودم سر کلاس و چهرۀ دختر‌ها کج و کوله بود. هدیه چیزی پرسیده بود و جا خورده بودم. «خانم! چجوری لاغر بشیم؟ خوش به حال شما که لاغرید» همین حرف هدیه شروع خوبی بود برای یک بحث. «چرا؟ اصلا کیا دوست دارن لاغر بشن؟ دلیلشونم میخوام بدونم.» گفته بودند. ریشۀ دلایلشان برمی‌گشت به نحوۀ برخورد اطرافیان‌شان بیشتر.

«بابام خودش اضافه وزن داره. اما من اضافه وزن ندارم. وزنم متعادله. اما تو خونه که راه میرم هی نچ نچ میکنه و میگه ببین چه چاق شده. مامانمم همش تو مهمونی‌ها دعوام میکنه که سرتو بالا بگیر. سرتو میندازی پایین، غبغب‌هات میزنه بیرون. زشت میشی. یک کم لاغر شو خب». «من فامیل‌های مامانم همه سیاه، مو فرفری، اصلا یک چیز زشتی هستن. فامیل‌های بابام همه سفید، چشم رنگی، اصلا چشم‌هاشون از این چشم دایناسوری‌ها، موهای طلایی. نمیدونم چرا من به فامیلای بابام نرفتم. شدم این! مثلا مامان بزرگ‌ها رو دیدید! میخوان نوه‌هاشونو صدا کنن میگن، عزیزای من! نوه‌های خوشگل من! بیایید اینجا. اما ما که بچه بودیم، مامان بزرگم بهمون میگفت بچه آفریقایی‌های من بیایید اینجا». «خانم، منم خودمو دوست ندارم. مامان بزرگم همیشه میگه دهنت گشاده. خواستگار اومد برات دهنتو اینجوری جمع کن. وگرنه کسی نمیگیرت». «خانم، من بچه که بودم تو مدرسه کسی باهام دوست نمیشد. همه با بچه خوشگلا، چشم رنگیا دوست میشدن. معلما هم اونا رو بیشتر دوست داشتن.». «خانم من قدم کوتاهه! اصلا قدم هیچی. پارسال من سیکس پک بودم. الان دیگه نیستم. میرم جلوی آینه خودمو میبینم، افسردگی میگیرم»

به جز سارا و منصوره هیچکدام‌شان خودشان را دوست نداشتند. مانده بودم با این همه حجم از دل‌زدگی و دوست نداشتن خود چه کنم. قسمتی از احساسات‌شان به خاطر سن‌شان طبیعی بود. سعی کردم با تعریف‌هایی که از زیبایی‌هایی‌شان می‌کنم کمی از آن احساسات را تعدیل کنم، اما آن قسمتی که مربوط به طرز تفکرشان میشد سخت بود. کار راحتی نبود. سال‌های سال توبیخ و طرد شده بودند به خاطر چیزی که خودشان در آن نقشی نداشتند. کمی گفت و گو کردیم. سارا و منصوره خیلی خوب بقیه را به فکر وا‌می‌داشتند. بعضی‌هایشان کمی آرام شده بودند، اما هدیه و آیسان حرف‌هایشان همچنان جای تأمل داشت.

«خانم، همه این حرف‌ها درست. اما بیرون که میریم دیگه اینجوری نیست. پسرا دنبال دخترای شاخ هستن خب.»

«میدونید خانم، شما خودتون لاغرید، خوبید، مشکلی ندارید. برای همینم اصلا ما رو درک نمی‌کنید. نمی‌فهمید ما چی میگیم»

 خودم را پرت کردم به دوران قاجار. شاید منفورترین زن آن دوران میشدم. با خودم فکر می‌کردم، خب در آن جامعه احساس من نسبت به خودم چگونه است؟ خودم را بالا و پایین می‌کردم که فکر کردم شاید بد نباشد دختر‌ها هم پرت شوند به دوره‌ای که جامعه ظاهرشان را دوست دارد. بعد بیاییم کلاس را جلو ببرم. مقایسه کنیم خودمان را. و فکر کردم حتی باید عمیق‌تر شوم. دختر‌ها گیر کرده‌اند در خودشان. دوره‌شان، دوره گیر کردن است. دوره هویت‌یابی. باید کمک‌شان کنیم ابتدا خودشان را ببینند. باید جور دیگری با کلاس‌شان جلو می‌رفتم.

باید برایشان طرح درس خاصی داشته باشم.

 

پی‌نوشت: کلی بحث کلاسی ننوشته دارم. باید بنویسم تا بیش از این حلقه‌ها و گفت و گو‌ها از یادم نرود. امیدوارم سخت‌نویسی‌ام زودتر با زمستان رخت ببندد و بهار با خودش نوشتنِ نا‌نوشته‌ها را بیاورد.

۶ نظر ۱۹ اسفند ۹۵ ، ۱۷:۳۰
فاطمه نظریان

یک نقطه...

جمعه, ۶ اسفند ۱۳۹۵، ۱۰:۴۷ ب.ظ

به نام او...

۰ نظر ۰۶ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۴۷
فاطمه نظریان

پارفیت و نا‌اینهمانی

دوشنبه, ۲۰ دی ۱۳۹۵، ۰۵:۲۸ ب.ظ

به نام او...


یکی از سوال‌های امتحانی که برای پایۀ نهم داده بودم، مسأله‌ای اخلاقی‌ بود که توسط فیلسوف اخلاق دِرِک پارفیت مطرح شده بود. مسأله اینه:

فرض کنید تصمیم به بچه‌دار شدن می‌گیرید. می‌دانید برای داشتن فرزند خوب نیازمند منابع طبیعی کافی و خوب برای استفاده هستید. بحث سلامت جسمی مادر و تاثیر ژن‌ها و سلامت جنین و این مسائل را در نظر آورید. اما از طرفی منابع طبیعیِ در اختیار شما بسیار کم است. به نحوی که اگر از این منابع استفاده کنید فرزند شما وقتی به دنیا می‌آید دچار کمبود منابع طبیعی می‌شود و از این نظر است که به او آسیب وارد می‌شود. حالا شما باید انتخاب کنید که ترجیح میدهید فرزندی به دنیا آورید که سلامت جسمانیِ خوبی داشته باشد اما خب به دلیل استفادۀ منابع طبیعی توسط شما به نحو دیگری دچار آسیب جسمی شود یا از منابع طبیعی کم استفاده می‌کنید و فرزندی ضعیف به دنیا می‌آورید اما او در طول زندگی‌اش از منابع طبیعی می‌تواند استفاده کند و آسیبی از این نظر نخواهد داشت.

پارفیت با توجه به موضوع نا‌اینهمانی این دو راهی اخلاقی را به نحوی منحل می‌کند. تا الان که من برگه‌های بچه‌ها را تصحیح کردم، کسی به راه‌حل پارفیت اشاره نکرده و نکته پارفیت رو در نظر نداشته، اما راه‌حل‌های جالب دیگه‌ای مطرح کردند. شما هم می‌تونید به این مسأله فکر کنید یا در کلاس‌تان به عنوان محتوا از این مسأله استفاده کنید. من نیز در فرصت مناسب سعی می‌کنم راه‌حل‌های بچه‌ها را اینجا مطرح کنم.


پی‌نوشت1: پارفیت هفتۀ پیش فکر کنم، فوت کرد.

پی‌نوشت2: دکتر صائمی مدت‌ها پیش سخنرانی‌ای در دانشکده انرژی هسته‌ای دانشگاه شریف داشتند با موضوع «وظیفۀ ما نسبت به نسل آینده». من نتونستم در سخنرانی ایشون حضور پیدا کنم با این که فقط چند تا ساختمون فاصله داشتم باهاشون. سر کلاس معرفت‌شناسی بودم و به نظرم خیلی بی‌احترامی به استاد می‌آمد که وسط کلاس برم بیرون و دیگه برنگردم. خیلی ناراحت بودم که سخنرانی را از دست دادم، تا اینکه بعدا فهمیدم همین سخنرانی در انجمن فلسفه اخلاق دانشگاه قم هم بعدا برگزار شده و کلیت سخنرانی را پیاده‌سازی کردند. نوشتار پیاده‌سازی‌شده را که خواندم دیدم این سخنرانی تقریبا چکیده‌ای از یکی از فصل‌های کتاب Reasons and persons»» پارفیت بوده است. مسأله‌ای که بالا مطرح کردم به همراه نظر پارفیت در این کتاب و آن سخنرانی مطرح شده است. اگر دوست داشتید کلیت صحبت‌های دکتر صائمی را درباره مسأله بالا که در واقع نظر پارفیت است بخوانید، از اینجا می‌توانید به آن دسترسی داشته باشید.
پی‌نوشت3: و خسته شدم از برگه صحیح کردن...

۳ نظر ۲۰ دی ۹۵ ، ۱۷:۲۸
فاطمه نظریان

من و مرگ

پنجشنبه, ۹ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۲۰ ب.ظ

به نام او...


آیسان امسال به مدرسۀ ما آمده است. کلاس نهم است. با‌مزه است و دوست داشتی. هم‌گروهی‌های آیسان تقریبا همه‌شان امسال به مدرسۀ ما آمده‌اند. می‌خواستند برایشان از فلسفه حرف بزنم. از خودشان اول پرسیدم که فکر می‌کنند فلسفه چیست. جواب‌هایشان جالب بود و عجیب و غریب. آنقدر پرسش و پاسخ کردیم تا یک چیز‌هایی فهمیدند.

آیسان بعد از این صحبت‌ها شروع کرده بود سوال‌هایی پرسیدن. ذهنش پر از سوال فلسفی از در و دیوار و پنجره و زمین و آسمان به صورت درهم و برهم بود. یکی از سوال‌هایش دربارۀ دنیای بعد از مرگ بود. «خانم، از کجا معلوم بعد از مرگ ما تموم نمیشیم؟ من نمی‌خوام از قرآن و اینا بگم بعد از مرگ ما تموم نمیشیم. اصلا من اینا رو فرض کنید قبول ندارم. اما میدونید، یک چیزی هم هست که بهم میگه تموم نمیشیم. یعنی بذارید براتون توضیح بدم چرا اینو میگم. مثلا فرض کنیم وقتی میمیریم تموم میشیم. یعنی دنیا میشه بدون ما. اما این تصور اصلا امکان پذیر نیست. چون وقتی که شما دنیای بدون خودتون رو تصور میکنید، در واقع خودتون هستید که دارید دنیای بدون خودتون رو میبینید. شما از تصورتون حذف نمیشید. همیشه هستید. انگار شما وایسادید اون بالا و دارید دنیا رو بدون خودتون میبینید. خب همین که اون بالا وایسادید و ناظر هستید یعنی تو تصورتون هستید. یعنی هیچ جوره نمیشه دنیای بدون خودتون رو تصور کنید. برای همینه که من میگم اینجوری هم نیست که تموم بشیم. چون حتی نمیتونیم تموم شدنمونو تصور کنیم. همش خودمون میاییم تو تصور کردنمون.»

خشکم زده بود. آیسان فقط سه ماه بود که سر کلاس‌های من می‌آمد و بحث‌ها اصلا آنقدر قوی و فلسفی نشده بود که بگویم کلاس‌های من به اینجا رساندش. نکته‌ای که ذکر می‌کرد عالی بود. اما خب باید بهش می‌گفتم تو نمی‌توانی از گزاره‌ای معرفت‌شناسانه، نتیجه‌ای وجود‌شناسانه بگیری. همان کاری که مثلا دکارت کرد و اشکالاتی بهش وارد شد. شاید خوب بود کمی برایش از کانت می‌گفتم. از «من» در نظام فلسفیِ کانت. شاید هم از تماشاخانۀ دکارتی و نقدهایی که بهش شده. اما آنقدر مبهوت استدلال و دقت فلسفی‌اش شده بودم که فقط میتوانستم اجازه بدهم تراوشات ذهنی اش را بیرون بریزد. سوال‌ها و نظراتش را بگوید و بگوید. من سکوت کنم و سراپا گوش شوم.

هیچ کتابی نخوانده بود. هیچ! تمام حرف‌هایش تفکرات خودش بود. این را وقتی که دوستش دربارۀ موضوعی بهش گفته بود درست چیزهایی را نخوانده‌ای فهمیدم. آیسان گفته بود: «من تا به حال چیزی نخوندم. اینایی که میگم همش فکرای خودمه. من فقط میشینم فکر میکنم. خانم میشه شما بهم بگید چی باید بخونم؟»

جلسۀ بعدش که کلاس نداشتیم و بچه‌ها در اردوی مطالعاتی بودند و من ناظر درس خواندنشان، خودش آمده بود پیشم و کشیده بودم کنار. ازم خواسته بود گفت و گو کنیم. بسیار دوست‌داشتنی است این دختر. حتی همان اوایل سال که چیز خاصی ازش نمی‌دانستم یک جور با‌مزه و دوست‌داشتنی‌ای بود برایم. این یعنی اینکه فقط به خاطر کشف افکار فلسفی‌اش برایم دوست‌داشتی نشده.  

۱ نظر ۰۹ دی ۹۵ ، ۲۳:۲۰
فاطمه نظریان

تنبیه و تشویق

جمعه, ۳ دی ۱۳۹۵، ۰۱:۵۳ ق.ظ

به نام او...


۷ نظر ۰۳ دی ۹۵ ، ۰۱:۵۳
فاطمه نظریان

آشتی دادن با مدرسه، با کلاس درس

پنجشنبه, ۲۵ آذر ۱۳۹۵، ۰۲:۵۶ ب.ظ

به نام او...


آیدا کلاس نهم است. یک زنگ در هفته با من کلاس دارد. همه نهمی‌ها و هفتمی‌ها یک زنگ در هفته با من کلاس دارند. آیدا رفته با دفتر مدرسه صحبت کرده تا دو زنگ سر کلاس من باشد. مدرسه اجازه داده. آیدا سر یکی از زنگ‌های کلاس دیگرش نمی‌رود و به جایش در کلاس من حاضر می‌شود.

شمیم هم کلاس نهم است. دیروز آخر کلاس بهم می‌گفت: می‌تواند زنگ دیگری هم در کلاس من باشد؟ دوست دارد بیشتر از یک زنگ کلاس تفکر و پژوهش(کلاس «فلسفه برای کودکان» به اسم «تفکر و پژوهش» در مدرسه برای پایه نهم تعریف شده است) را داشته باشد. فکر می‌کند برایش نیاز است این کلاس را بیشتر داشته باشد. شمیم دغدغه لیبرالیسم را دارد. دوست دارد روی این موضوع کار کند.

خوشحالم که دانش‌آموزانم از کلاس‌هایم فراری نیستند و حتی به کلاسم مثل خیلی از دانش‌آموزان مدارس دیگر به چشم یک کلاس زنگ‌پر‌کنی و تفننی نگاه نمی‌کنند. 

۴ نظر ۲۵ آذر ۹۵ ، ۱۴:۵۶
فاطمه نظریان

دانشمندان و فلاسفه

پنجشنبه, ۱۸ آذر ۱۳۹۵، ۱۲:۲۵ ق.ظ

به نام او...

 

نگار: چرا وقتی دانشمندان دربارۀ مسائل علمی بحث می‌کنند و چیز‌های جدید کشف می‌کنند، مردم خیلی خوششون میاد و چیز بدی بهشون نمیگن اما وقتی فیلسوف‌ها درباره  بعضی مسائل بحث می‌کنند و چیزهای جدیدی بهشون میگن، مردم حرف‌های خوبی دربارشون نمیزنن؟ مثلا اینکه: بیکارن! که چی؟! یا مسخرشون میکنن...

۶ نظر ۱۸ آذر ۹۵ ، ۰۰:۲۵
فاطمه نظریان

Mars7S

سه شنبه, ۹ آذر ۱۳۹۵، ۰۱:۳۷ ق.ظ

به نام او...


۱ نظر ۰۹ آذر ۹۵ ، ۰۱:۳۷
فاطمه نظریان

نگار و رها خوش آمدید

يكشنبه, ۷ آذر ۱۳۹۵، ۰۵:۲۶ ب.ظ

به نام او...


با تعداد زیادی از دانش‌آموز‌های هفتمم دو سال است که کلاس دارم و امسال سال سوم کلاسی‌مان است. آنقدر بزرگ شده‌اند و با هم دوست شده‌ایم که بتوانم بهشان اعتماد کنم و آدرس اینجا را بهشان بدهم. آنقدر شناخت خوبی ازشان تمام این سال‌ها پیدا کرده‌ام که از قضاوت کردن‌ شان درباره نوشته‌هایی که اینجا دربارهٔ بعضی دوستانشان وجود دارد نهراسم و آدرس اینجا را بهشان بدهم.

آدرس اینجا را بهشان دادم و قرار شد دغدغه‌های فلسفی‌شان را بدون هیچ ترسی با شما‌ها به اشتراک بگذارند. قرار شد اینجا بشود آرشیو افکار و دغدغه‌های فلسفی‌شان. نگار و رها را میگویم. قرار است در کامنت‌های این پست فعلا برایمان بنویسند و ما از ذهن‌های پویا و فلسفی‌شان هیجان‌زده شویم و همراهشان شویم برای گشتن و گشتن و گشتن...

۱۴ نظر ۰۷ آذر ۹۵ ، ۱۷:۲۶
فاطمه نظریان

کار کردن

جمعه, ۵ آذر ۱۳۹۵، ۰۱:۳۷ ب.ظ

به نام او...


۳ نظر ۰۵ آذر ۹۵ ، ۱۳:۳۷
فاطمه نظریان

منابع معرفتی

دوشنبه, ۲۴ آبان ۱۳۹۵، ۰۹:۳۵ ق.ظ

به نام او...


۲ نظر ۲۴ آبان ۹۵ ، ۰۹:۳۵
فاطمه نظریان

فحش و نا‌سزا

پنجشنبه, ۲۰ آبان ۱۳۹۵، ۱۲:۲۶ ق.ظ
به نام او...

۵ نظر ۲۰ آبان ۹۵ ، ۰۰:۲۶
فاطمه نظریان

ریز‌رفتار‌های معلمی/مربی‌گری

دوشنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۵، ۱۱:۴۵ ق.ظ

به نام او


۴ نظر ۱۰ آبان ۹۵ ، ۱۱:۴۵
فاطمه نظریان

دختری دیگر...

دوشنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۵، ۱۲:۰۹ ق.ظ
به نام او...

1-کاف تازه امسال وارد این مدرسه شده است. شبیه دیگر دختر‌های کلاس نیست. دوستی ندارد. اعتماد به نفس بالایی دارد. همیشه هم نسبت به بقیه پخته‌تر رفتار می‌کند در کلاس. چند جلسه پیش در حال گفت و گو بودیم که یکی از دختر‌ها چیزی گفت و کاف بر‌آشفت و آستینش را بالا زد و گفت: «این خط خطی‌ها رو میبینی؟ جای خودکشی‌هایی هست که کردم. یک سال پیش که مامانم مرد دوست داشتم تنها باشم فقط. بدم میومد خاله‌هام هی دور و برم بودن و می‌گفتن جای مامانم هستن. نمیذاشتن تنها باشم تا حالم خوب بشه. اگر تنهام میذاشتن، حالم بهتر میشد. اینا جای خودکشی‌هایی هست که اونموقع می‌خواستم کنم. اما خدا نخواست بمیرم و گرنه من می‌خواستم خودم» کلاس سکوت شده بود. هیچکس هیچ حرفی نمیزد، حتی خودم. هول کرده بودم. به خاطر خط قرمز‌های مدرسه هول کرده بودم نه به خاطر موضوع. سریع بحث را جمع کردم.


2-امروز دربارۀ «دوستی» صحبت می‌کردیم. کاف ساکت بود. بیشتر اوقات ساکت است. فقط اگر ازش بخواهم نظر می‎دهد. نظراتش اصلا سطحی نیست اما خب تا نپرسم و نخواهم سکوت را ترجیح می‌دهد. پرسیدم: «تو چی؟ دوست صمیمی تو این کلاس داری؟ تو فکر میکنی برای اینکه یک دوستی پایدار بمونه چه اتفاقی باید بیفته؟»

«راستش خانم من فقط جنس مخالف رو برای دوستی انتخاب میکنم. دوست هم‌جنس ندارم»

دوباره کلاس سکوت شد. هیچ‌کس هیچ حرفی نمیزد و دوباره همه به کاف زل زده بودند. دوباره خط قرمز‌های مدرسه... دوباره بحث را یک جوری جمع کردم.

کلاس تمام شد. دیدم که کاف دور منتظر ایستاده تا صحبت دختر‌ها با من تمام شود. لا به لای بچه‌ها گمش می‌کردم. اینقدر برایم خاص و مهم بود که فکر می‌کردم حتما چیز مهمی است که کاف با آن غرور به خودش اجازه داده تا بیاید با من صحبت کند. صحبت دو نفر مانده بود. خواستم اجازه بدهند تا کمی دیرتر حرف بزنیم. کاف را صدا کردم. «تو می‌خوای با من حرف بزنی؟»

 «بله! خانم»

«خب، بگو»

«خانم، اگر کسی تو دوستی به آدم بگه یک مشکلی دارم که نمی‎خوام بهت بگم و دربارش حزف بزنم؛ مشکلم مربوط به من باشه، چه کار باید کنیم؟» در ذهنم داشتم به رابطه‌اش با یک پسر فکر می‌کردم که بیشتر توضیح داد. «خانم من ب-یکی از بچه‌های کلاس- را دوست دارم. بهش گفتم که دلم می‌خواد باهاش دوست بشم، اما گفته یک مشکلی داره خودش.» کمی حرف زدیم. آرام که شد گفت: «خانم، من یک مشکل دیگه هم دارم از تابستون. شب‌ها خوابم نمیره. گوشی هم ندارم. گوشیمو دادم خالم که درسمو بخونم. فقط پنجشبه‌ها ازش میگیرم، اما اصلا خوابم نمیره.»

«صبح‌ها سخت بیدار نمیشی اونوقت؟»

«نه! اصلا!»

«ذهنت مشغوله؟»

«بله! خیلی!»

من روانشناس نیستم. اما با الف که روانشناس است قبلا سر چنین موضوعی حرف زده بودم. «به جز مدرسه کلاس دیگه‌ای هم میری؟»

«بله، خانم. بدمینتون»

«میشه ساعت کلاست رو زیاد کنی؟»

«بله! میشه دو تا سانس برم.»

«پس دو تا سانس برو. یا اگر میتونی بیشتر. میدونی چرا؟ چون میگم شاید اینجوری خسته‌تر بشی و خستگی باعث بشه زود‌تر بخوابی»

«بله! وقتایی که دو تا سانس میرم، یک ساعت اینا زودتر خوابم میره»

«این کار رو بکن، هفته بعد بیا ببینیم چی شده نتیجه»

لبخندی زد. «باشه خانم. خسته هم نباشید»


پی‌نوشت: جلسۀ اول کلاس، شین روی تبلتش چیزی نوشت و وسط کلاس آمد پیشم تا نشانم دهدش. «مامان کاف فوت کرده». یعنی حواستان به حرف‌ها و کاف باشد.

۱ نظر ۱۰ آبان ۹۵ ، ۰۰:۰۹
فاطمه نظریان

روان‌شناس‌های کوچک

دوشنبه, ۳ آبان ۱۳۹۵، ۰۷:۳۶ ب.ظ
به نام او...

۴ نظر ۰۳ آبان ۹۵ ، ۱۹:۳۶
فاطمه نظریان

چادر

دوشنبه, ۲۶ مهر ۱۳۹۵، ۰۲:۲۲ ب.ظ

به نام او...

۳ نظر ۲۶ مهر ۹۵ ، ۱۴:۲۲
فاطمه نظریان

کُلٌّ یَومٍ عاشوراء، کُلٌّ اَرضٍ کربلاء

چهارشنبه, ۲۱ مهر ۱۳۹۵، ۱۰:۴۷ ق.ظ

به نام او...


۵ نظر ۲۱ مهر ۹۵ ، ۱۰:۴۷
فاطمه نظریان

کلوچه‌های بالغ

يكشنبه, ۱۸ مهر ۱۳۹۵، ۰۸:۵۱ ب.ظ
به نام او...


فکر کنم لام تنها دختر چادر‌به‌سر مقطعۀ متوسطۀ یک است. خانوادۀ بسیار مذهبی‌ای دارد و خودش نیز بسیار مذهبی است. جو مدرسه‌ای که در آن تدریس می‌کنم مذهبی نیست اما لام بین همۀ دخترها تک است. با اعتماد به نفس عقایدش را حفظ کرده و همه نیز او را پذیرفته‌اند. اینطور فهمیدم که تا کلاس پنجم جنگیده تا پذیرفته شده در آن جو و فضا.

دال خانواده پر تنش و نا‌به‌سامانی دارد. اصلا مذهبی نیستند و می‌توانم بگویم اهل پارتی است و...

بعد از شش سال، اولین سال است که لام و دال هم‌کلاس شده‌اند. در تابستان موضوعی پیش آمد که مربوط به دال میشد. لام میگفت اصلا فکر نمیکرده دال اینگونه باشد و همیشه فکر میکرده از او بدش می‌آید. دال می‌گفت هیچوقت نیازی به معاشرت با لام نداشته و اینگونه نبوده که از او بدش بیاید. فقط امکان معاشرت نداشته‌اند. جلسات کلاس گذشتند تا امروز.

امروز لام در خودش بود. ناراحت بود. کمی سر به سرش گذاشتم تا شاید از لاک خودش بیرون بیاید. بچه‌ها کمی سر به سرش گذاشتند تا شاید از لاک خودش بیرون بیاید. فایده نداشت. گفت مشکلی دارد. پرسیدم دوست داری دربارۀ مشکلت با بچه‌ها صحبت کنیم تا شاید راه‌حلی برایش پیدا شود. چیزی نگفت. موضوع بحث مشخص شده بود و بچه‌ها داشتند صحبت می‌کردند. خب هیچ چیز مهم‌تر از مشکلات بچه‌ها در این کلاس‌ها نیست. از بچه‌ها اجازه خواستم و پرسیدم: «کیا موافقن دربارۀ مشکل لام صحبت کنیم و موضوع بحث‌مان را بگذاریم برای یک وقت دیگر؟» همه دست بالا کردند. همه می‌خواستند لام حالش خوب شود. اهمیت دادن به حال هم‌کلاسی‌شان برایم بسیار لذت‌بخش بود.

بحث شروع شد. دال که بیشترین اختلاف را در سبک زندگی با لام داشت از همه بیشتر تلاش می‌کرد به‌ش کمک کند. از تجارب روحی‌اش میگفت. توصیه‌های خیلی خیلی خوبی برایش می‌کرد. تفکرات اشتباهش را نقد می‌کرد. تک تک بچه‌ها با تمام وجود در حال تلاش برای کمک به بهتر شدن حال لام بودند. کلمه‌ای صحبت نمی‌کردم. فقط نوبت صحبت می‌دادم. همین! همه‌شان بزرگ شده بودند. همه‌شان بلد بودند درست فکر کنند و راهنمایی کنند. همه‌شان. صورت لام باز شده بود. لبخندش برگشته بود. دیگر پژمرده نبود.

در آخر فقط حرف‌هایشان را جمع‌بندی کردم. لام از همۀ بچه‌ها تشکر کرد. گفت: «خیلی خوشحال است که کسانی را دارد که درکش می‌کنند و به‌ش کمک می‌کنند. حالش را خوب کرده‌اند.» دال آمده بود پیشم و با خوشحالی می‌گفت: «خانم من این کلاس‌ها رو خیلی دوست دارم، چون میتونیم درباره مشکلات هم صحبت کنیم و به هم کمک کنیم». لام و دال سبک زندگی‌های بسیار متفاوتی با هم دارند اما یاد گرفته‌اند در کنار هم به خوبی زندگی کنند و حتی در مواقع نیاز بیشترین کمک را به یکدیگر کنند. این نوع زیستن‌شان برایم تحسین‌برانگیز است. ها نیز ذوق‌زده بود و سفت بغلم کرده بود. ها بسیار هیجانی است. وسط صحبت‌ها که نمی‌توانست خودش را کنترل کند، گفته بود: «می‌شه برم بیرون جیغ بزنم و بیایم؟» رفته بود بیرون و کمی آب خورده بود و خودش را تخلیه کرده بود و برگشته بود و ادامه داده بود. انتهای کلاس بغلم کرده بود و می‌خواست کتابش را از روی میزم بردارد. دربارۀ کتابش صحبت کردیم،«Doll's house».  یک نمایشنامه بود که از عمه‌اش گرفته بود. برایم تعریفش کرد و قرار شد بقیه‌اش را هم بخواند و تعریف کند. لا‌به‌لای صحبت‌های‌مان به‌ش گفته بودم: «خیلی تصمیمت خوب بود وسط کلاس. این یعنی تو می‌خواهی و می‌توانی هیجانت را کنترل کنی و این برای من بسیار اهمیت دارد.» آرام سرش را انداخته بود پایین و خوشحال بود که حواسم به تصمیمش بوده.

همه خوشحال بودند که به لام کمک کردند. همه خوشحال بودند که حال لام خوب شده است. همه حال‌شان خوب بود. دلم می‌خواست تک تک‌شان را در آغوش بگیرم. چقدر خوشحال بودم که از دست‌شان نداده بودم. چقدر خوشحال بودم که روز‌های کاری‌ام جا به جا نشد و دخترک‌های عاقل و بالغم را که روزی کلوچه‌هایی بودند هنوز داشتم.

پی‌نوشت: از بچه‌های کلاس هفتم.

۵ نظر ۱۸ مهر ۹۵ ، ۲۰:۵۱
فاطمه نظریان

از مدرسه...

پنجشنبه, ۱۵ مهر ۱۳۹۵، ۰۱:۱۲ ب.ظ

به نام او...



۴ نظر ۱۵ مهر ۹۵ ، ۱۳:۱۲
فاطمه نظریان

خوش گذشتن

جمعه, ۹ مهر ۱۳۹۵، ۱۰:۲۶ ق.ظ
به نام او...

۴ نظر ۰۹ مهر ۹۵ ، ۱۰:۲۶
فاطمه نظریان

سرمازیستی

سه شنبه, ۶ مهر ۱۳۹۵، ۱۲:۳۴ ب.ظ
به نام او...

به دلایلی نمیشد کلاس هشتم‌ها را تقسیم کنیم. من و همکارم مجبور شدیم با هم یک کلاس را اجرا کنیم. تصمیم گرفتیم مطلب کوتاهی را که دربارۀ تحقیقات سرما‌زیستی در «بیناد تمدید حیات آلکور» در آمریکا بود، برای بچه‌ها بخوانیم و دربارۀ این موضوع صحبت کنیم. موضوع برای بچه‌ها خیلی جالب بود و پر از شور و ذوق بودند برای صحبت کردن. همکارم از من پرسیده بود: «چجوری بحث را شروع کنیم؟» و من شروع کرده بودم. «بچه‌ها! سکوت را رعایت کنید. مگه نمی‌خوایید دربارۀ این موضوع صحبت کنیم؟ پس ساکت باشید تا بتونیم.» چون کلاس تقسیم نشده بود، جمعیت کلاس زیاد بود و کنترل کلاس کمی سخت. «خب! فقط کسایی که دوست دارند منجمد بشن و در این موسسه ثبت نام کنن، دستشون رو بالا ببرن.» تعدادشان کم نبود. «خب، چون تعدادتون زیاده، از همین اول حلقه به ترتیب بگید چرا می‌خوایید همچین کاری کنید؟ کسایی هم که نمی‌خوان، دلایلشون رو میتونن بگن. دیگه نمی‌خواد دستاتون بالا باشه. به ترتیب میاییم»

یکی یکی بچه‌ها مخالفت‌ها و موافقت‌هایشان را برای انجام دادن/ندادن این کار گفته بودند و بین برخی از نظرات بحث‌های کوچکی انجام شده بود. اجازه نداده بودیم زیاد بحث کنند چون ابتدا می‌خواستیم فقط دلایلشان را بیان کنند. صبا از همه بیشتر هیجان داشت برای صحبت کردن. رسیده بودیم به صبا. «بچه‌ها نظرتون چیه از روی صبا بپریم و بغل دستیش نظرشو بگه؟» همه خندیده بودند. «خانم! نه دیگه! تو رو خدا بذارید من بگم» خندیده بودم و گفته بودم: «باشه، بگو». سه تا دلیل گفته بود. دلیل 5 و 6 و 7 در اینجا دلایل صبا برای انجام چنین کاری-منجمد شدن- بود. دلیل اولش این بود که من دوست دارم مرگم مدل خاصی باشه. مثلا دوست ندارم با مریضی بمیرم. یا دوست ندارم با تصادف بمیرم. اگر من منجمد بشم و حتی دیگه بر هم نگردم، مرگم همون مدلی بوده که دوست داشتم. یک مرگ آرومِ بی‌دردسر. بچه‌ها گفته بودند: «اگر دویست سال دیگه از خواب زمستانی برگردی چی؟ دیگه هیچکس رو نداری. همۀ عزیزانت رو از دست دادی» و صبا گفته بود: «خب با یکی از عزیزام این کار را انجام می‌دهم». دلیل دومش هم برای من خیلی جالب بود. حاضر بود برای پیشرفت علم حتی جانش رو از دست بده.

پی‌نوشت1: مطلب را من برای بچه‌ها خوانده بودم و طرح سوال و شروع کلاس با من بود و اولین برخوردم بود که با این بچه‌ها داشتم. اینقدر موضوع برای صبا هیجان‌انگیز بود که آخر کلاس آمده بود به من می‌گفت: «میشه هفتۀ بعد که کلاس‌ها رو تقسیم‌بندی می‌کنید، من تو کلاس شما باشم؟» موضوع من را هم برایش دوست‌داشتنی کرده بود. من را به همراه موضوعِ دوست‌داشتنی‌اش دیده بود.


پی‌نوشت2: بحث کامل نشد و باید روی دلایل بحث کنیم. باید موافق‌ها و مخالف‌ها با هم بیشتر به تبادل نظر بپردازند. باید سعی کنند از نظر خود دفاع کرده و نظر طرف مقابل را به چالش بکشند و خب اگر اشکالات وارده به نظر‌هاشون صحیح بود اشکال را بپذیرند. بعد هم یا از نظر خود دست بردارند یا اصلاحش کنند.

۴ نظر ۰۶ مهر ۹۵ ، ۱۲:۳۴
فاطمه نظریان

فیفوسِ من

يكشنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۵، ۰۴:۴۷ ب.ظ
به نام او...


یک شب عکس زیر را در کانالی گذاشتند. خوابش نمی‌رفت و بهانه می‌گرفت. صدایش کردم. عکس را نشانش دادم و از بابایش و سفرش روی عکس قصه گفتم. بابایش به سلامت برگشت. تمام قصه را برای بابایش روایت کرده بود. امروز که آمده بود خانه‌مان خواست که عکس را دوباره برایش بیاورم. روی قصه‌ام کامنت می‌گذاشت. «بابای من اَهرمانه(قهرمانه). شجاع و قبیه(قویه).مباظب(مواظب) بچه‌ها بوده. نذاشته بهشون تیر بزنن. نذاشته دیده(دیگه) خونشونو خراب تُنن(کنن). چرا خونشونو خراب تَردن(کردن)؟»
«نظر خودت چیه؟ به نظر تو چرا خونۀ بچه‌ها رو خراب کردن؟»
«من نظری ندارم»
«اما من یک نظر دارم. میشه یک کم فکر کنی. بعد تو هم نظرتو بگی. منم بعد از تو نظرمو میگم. مثلا اون خونه‌ای که تو پذیرایی الان ساختی رو یک نفر بیاد خراب کنه، فکر میکنی چرا خراب میکنه؟»
«تار(کار) بدیه خونه تَسی(کسی) رو خراب تُنیم(کنیم)»
«خب باشه کار بدیه، اما چرا خونه کسی رو خراب میکنن؟ چرا بعضیا کار بد میکنن؟ اصلا صبر کن ببینم، کی گفته کار بدیه خونه کسی رو خراب کنیم؟ چرا کار بدیه؟»
«مامان زینب دُفته(گفته) تار(کار) بدیه»
«خب هر چی مامان زینب بگه مگه درسته؟ مامان زینب اشتباه نمیکنه؟»
«نه!»
«خب، من که مامان زینب ندارم. اگر من بگم کار بدیه از کجا میگم؟»
«مامان زرا(زهرا) بِت(بهت) دُفته(گفته) تار(کار) بدیه»
«مامان زهرا یادش رفته به من بگه، خراب کردن خونه کسی بده. پس من چرا میگم خراب کردن خونه کسی کار بدیه؟»
«خب، چون دیده(دیگه) خونه ندارن»
«آفرین خاله! پس چون دیگه خونه ندارن کار بدیه. مامان زینبم برای همین میگه کار بدیه! مامان زینبم اگر گفته بده چون دیگه خونه ندارن، گفته بده! فیلسوفِ منی تو»
«من؟»
«بعله، شما! چیِ منی؟»
«فیفوس»




پی‌نوشت: نگفتم هرچی مامان زینب میگه درست نیست چون فکر کردم خوب نیست در این سن اعتماد بچه به پدر و مادرش سلب شود.
روی دلیلش بحث نکردم و فقط هدفم این بود که وقتی از چرایی چیزی سوال میکنیم بتواند به همان چرایی پاسخ دهد. در واقع یاد گرفتن این که پاسخ متناسب به سوالی دهد برایم مهم بود. همین قدر برای بچۀ سه سال و چند ماهه بس است.

۴ نظر ۲۸ شهریور ۹۵ ، ۱۶:۴۷
فاطمه نظریان