فلسفه در کلاسِ درسِ یک مربی

مامان و بابای تصادفی

جمعه, ۷ خرداد ۱۳۹۵، ۰۹:۰۷ ب.ظ

به دانش‌آموزهای ششمم میگم، «فرض کنید من یک آدمی هستم که فکر میکنم همه چیز تو این دنیا تصادفیه. معلم شدنم. دانش‌آموز‌هایی مثل شما رو داشتن». بعد براشون روش برهان خلف در استدلال‌ها رو توضیح میدم. ازشون می‌پرسم کسی با نظر من مخالفه؟ همشون مخالفن و شروع میکنن نظرات خودشونو در خصوص حرف‌هام گفتن. میگم، «اینجوری که نمیشه! شما فقط دارید نظرات خودتونو میگید. باید اول برای من یک استدلال خوب بیارید که منم قبول کنم حرفم اشتباهه. بعد بریم نظرات شما رو بررسی کنیم و ببینیم مثلا نظرات شما درباره معلم‌شدنِ من درسته یا نه؟!»
لیلی میگه،«خب، بچه‌ها بیاییم از برهان خلف استفاده کنیم. یعنی فکر کنیم برعکسه. فکر کنیم حرف خانم درسته.»
میگم، «خب؟»
مهتا میگه، «یعنی ببینیم اگر همه چیز تصادفی باشه، اونوقت چی میشه. خب اونوقت مامان و بابای من میشه با هم آشنا نشن و اصلا مامان و بابای من با مامان و بابای آتنا تصادفی جا‌به‌جا بشن.»


_______________________________________________________

*حرف‌های ما هنوز ناتمام... تا نگاه میکنی: وقت رفتن است...

شنبه, ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۵، ۰۶:۳۳ ب.ظ
امروز آخرین جلسه کلاسم با نهم‌ها بود. یک گروه مربی از آبادان آمده بودند برای دیدن کلاس‌ها و اجراهایمان. دو تا از کلاس‌های من را میهمان بودند. وقتی یکی از کلاس‌های نهمم که خیلی دوستشان دارم تمام شد یک به یک در آغوش‌شان گرفتم و برایشان آروزهای خوب کردم. اما دوباره نتوانستم بغضم را نگه دارم. صدایم نتوانست لرزش را تاب بیاورد و اشک‌هایم جاری شد. بچه‌ها باورشان نمیشد. می‌خواستند من را آرام کنند اما اشک‌های خودشان هم جاری شده بود. پشتم را کرده بودم به مهمان‌ها که اشک‌هایم را نبینند.  می‌گفتم «بچه‌ها تو رو خدا گریه نکنید. شما گریه می‌کنید من بیشتر گریم میگیره. من بیشتر گریم میگیره، شما بیشتر گریه میکنید. بیایید شما این دور را بشکنید و تمامش کنیم.» بین اشک‌ها خنده‌مان گرفته بود. مهمان‌ها از قبل گفته‌بودند می‌خواهند با ما عکس یادگاری بگیرند. یکی‌شان گفت دیگر مزاحمتان نمی‌شویم. دوباره بین اشک‌ها خنده‌ام گرفت و رو به شاگردهایم گفتم، مزاحم گریه کردنمان؟! دوباره بین اشک‌هایشان خنده‌شان گرفت. مهمان‌هایمان بودند که ما را دلداری می‌دادند و آرام‌مان می‌کردند و به رابطه‌مان حسرت می‌خورد و می‌گفتند چه رابطه احساسی قوی‌ای پیدا کردید. و بنده خدا مهمان آقایمان که مانده بود بین این همه اشک و بغل دختر‌ها و معلم‌شان چه باید کند. نمی‎دانم با این صحنه‌ها چه تصوری از دبیرستان دخترانه پیدا کرد؟!
بالاخره اشک‌هایمان بند آمد و عکس گرفتیم. و در آخر سخت دل کندیم...

این کلاس نهمم با کلاس‌های دیگرم خیلی فرق داشتند.
قوی‌ترین دوره دانش‌آموزانی بودند که در برنامه ما آموزش دیدند. حتی باهاشون رسالۀ افلاطون خوانده‌بودم و بحث کرده‌بودیم. سه سال این برنامه را داشتند. حلقه‌هایشان در همایش‌های پژوهشگاه علوم و فرهنگ انسانی افراد زیادی را شگفت‌زده کرده بود. همینطور خیلی بهم نزدیک بودیم. هیچوقت احساس نکردم خیلی از من کوچکتر هستند و دور. آن‌ها هم احساس دوری و اختلاف سنی با من نداشتند. جالب بود که اولین جلسات نمی‌توانستیم با هم کنار بیاییم. روش من را نمی‌توانستند بپذیرند. من هم مدل بحث کردن آن‌ها را نمی‌توانستم بپذیرم. جلسات اول یا من در حال نقد کردن آن‌ها بودم یا آن‌ها من را نقد می‌کردند. بحثی شکل نمی‌گرفت. فقط داشتیم خیلی سخت با هم کنار می‌آمدیم و سعی می‌کردیم همدیگر را فهم کنیم. حتی از من به مسئول گروه شکایت برده بودند که نمی‌توانند با من کنار بیایند. که روشم فلان است و فلان. و من هم قبل‌تر از آن‌ها شکایت برده بودم که این‌ها چرا اینگونه بحث می‌کنند و کار برایم سخت است. بالاخره توانسته بودیم هم را فهم کنیم و هر کدام‌مان کمی تغییر کنیم. به هم نزدیک شده بودیم و برای هم بسیار دوست‌داشتنی؛ آنقدر نزدیک و دوست‌داشتنی که امروز در آغوش هم اشک می‌ریختیم و دل کندن برایمان سخت بود...

*عنوان از قیصر امین‌پور

_______________________________________________________

جبر و اختیار در فلسفه برای کودکان

جمعه, ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۵، ۰۲:۴۵ ق.ظ

قبلا یک مقاله‌ای برای درس فلسفه-علم2 ام نوشته بودم که مربوط به یک موضوع فلسفه علمی و برنامۀ فلسفه برای کودکان بود. کیس اِستادیِ آن زمانم خیلی بد بود. فقط برای اینکه مقاله را در زمان مقرر تحویل استاد بدهم یک نمونه بحث نه‌چندان‌ خوب از کلاس‌هایم را در مقاله آورده‌بودم. و البته «نه‌چندان‌ خوب» مربوط به ارتباطِ بین موضوع و کیس استادی است نه کیفیت بحث بچه‌ها. چند وقت پیش دوباره تصمیم گرفتم روی مقاله کار کنم. یک موضوع هم برای حلقۀ بچه‌های ششمم پیدا کردم که هدف مقاله‌ام را خیلی خوب برآورده کند. بحث بچه‌ها تمام نشد. امروز ازم می‌خواستند که بحث را ادامه بدهیم. گفتم، فعلا وقت ندارم و خودتون بحث را پیش ببرید. بعدا حرف‌هایتان را می‌خوانم و اگر نیاز بود وارد بحث میشوم. الان داشتم بحث‌هایشان را از تلگرام می‌خواندم. ملیکا گفته، خدا باید بخواهد تا کاری انجام شود اما تلاش و کارهای خود ما هم تاثیرگذار است. آتنا گفته، هر کاری خدا بخواهد انجام می‌شود. مهتا گفته، اگر اینطور است که هر کاری خدا بخواهد انجام می‌شود پس چرا ما را بهشت و جهنم می‌برد؟ ما که کار خوب و بد نمیکنیم. خود خدا همه کارها را میکند. یکتا گفته، اگر اینطور است که آتنا می‌گوید، وقتی ما سر امتحان تقلب میکنیم خدا میخواهد. یعنی علت کارهای بدی که انجام میدیم خدا است. رها گفته یعنی اگر من درس نخوانم، خدا بخواهد قبول میشوم. آن وقت عدالت خدا چه می‌شود؟ بحثشان به عادل بودن و قادر بودن خدا کشیده شده. هیوا گفته درسته که خدا هرکاری بخواد را میکند، اما مساله اون «بخواد» هست. خدا میتونه اما نمی‌خواد. عدالتش هم سرجاشه. آخرین کامنتم کیمیا گذاشته و گفته یکی خلاصه بحث رو بگه.

_______________________________________________________

معلمِ بی‌صدا

یکشنبه, ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۵، ۱۰:۵۵ ق.ظ

یک هفته‌ای درگیر بیماری بودم. سرفه و از دست دادن تقریبی صدا یکی از نتایج بیماری‌ بود. دکتر گفته بود تا سه روز نباید به گلویم فشار بیاورم. گفته بود سه روز نباید هیچ حرفی بزنم و سکوت کنم. معلم باشی و صدا نداشته باشی! معلمِ بی‌صدا! روز معلم رفته بودم دکتر و هدیه‌اش به یک معلم، سکوت بود. باید فکری به حال کلاس‌هایم می‌کردم. نمیشد نروم و نمیشد کسی را هم جایگزین خود کنم. به خاطر پایان‌نامه یک ماه کامل مدرسه نرفته بودم و به اندازه کافی برنامه‌های دپارتمان فبک را با کمبود نیرویی که داشت بهم ریخته بودم. دیگر رویی برای دوباره نرفتن و بهم ریختن برنامه‌های گروه نداشتم.

بالاخره رفتم مدرسه. بماند که بدون صدا چگونه رفتم و برگشتم. به قول یکی از شاگردهایم کمی آدم‌هایی که توانایی حرف زدن ندارند را در این شهر توانستم درک کنم. زنگ تفریح روی تبلت حرف‌هایم را می‌نوشتم و نوشتاری با بچه‌ها حرف می‌زدم. از سارینا خواستم به جای من در کلاس صحبت کند. صدای رسا و بلندی دارد و موقعیت خوبی بود که بهش مسئولیتی می‌دادم. اتفاق‌هایی افتاده بود که نیاز بود رابطۀ من و سارینا ترمیم شود و موقعیت خوبی برای این ترمیم فراهم شده بود. وارد کلاس شدم و سارینا بچه‌ها را ساکت کرد و وضعیت من را برایشان شرح داد. خیلی وقت‌ها وقتی چیزی را نداری و نمی‌توانی آن چیز را داشته باشی تا کارت را پیش بگیری باید شرایط را تغییر دهی. من صدا نداشتم. نمی‌توانستم هم صدا داشته باشم. عطش حرف زدن بچه‌ها را هم نمیشد با نوشتن و تکرار سارینا خاموش کرد. باید کاری می‌کردم. باید بچه‌ها را هم مانند خودم بی‌صدا می‌کردم. روی تخته نوشتم، می‌خواهیم امروز یک بازی کنیم. خوشحال شده بودند. نوشتم فرض می‌کنیم تو دنیا هیچ صدایی وجود نداره. یعنی شماها هم مثل من صدا ندارید. حالا باید چجوری با هم ارتباط برقرار کنیم؟ باورم نمیشد. کلاس سکوت شده بود و بازی شروع شده بود. هیچ‌کدام‌شان حرفی نمی‌زدند و هر کس سعی می‌کرد به نحوی منظورش را بیان کند. کلاس، سکوتِ سکوت بود. اصلا فکر نمی‌کردم بتوانم بدون صدا کلاسی آرام را داشته باشم. اما شده بود. راه‌حل‌های مختلفی را برای برقراری ارتباط بیان می‌کردند. یکی از راه‌حل‌هایشان ایجاد زبان جدید بود. ازشان خواستم شروع کنند زبان جدید را ساختن. و تمام این اتفاق‌ها در سکوت و بدون صدا رخ می‌داد. واقعا از کلاس لذت می‌بردند.

کمی که گذشت فکری به ذهنم رسید. ازشان خواستم فرض کنند به جز صدا قرار است یکی دیگر از حس‌هایمان را از دست بدهیم. کدام حس را از دست بدهیم باز می‌توانیم با هم ارتیاط برقرار کنیم؟ حالا باید تفکر منطقی را وارد تمرین تفکر خلاق می‌کردند. به همان روشی که برای برقراری ارتباطِ بدون صدا اتخاذ کرده بودند، نظراتی می‌دادند. روی تخته نوشتم فکر می‌کنید حداقل با چند حس می‌توانیم با هم ارتباط برقرار کنیم؟ و مرحله به مرحله می‌خواستم خود را فاقد ان حس کنند. ماجرا برایشان خیلی جالب شده بود. در آخر به اینجا رسیدند که فقط با حس لامسه هم می‌شود ارتباط برقرار کرد. و سعی می‌کردند با چشمان بسته و بدون صدا با هم ارتباط برقرار کنند. کلاس برایشان هیجان‌انگیز شده بود.

همه‌شان با چشمان بسته وسط کلاس راه می‌رفتند و با هم از طریق نوشتن روی دست‌ها یا پشت هم حرف می‌زدند. از سارینا خواستم به حرف بیاید و از بچه‌ها بخواهد چشم‌هایشان را باز کنند و سر جایشان بنشینند. نشستند. روی تخته نوشتم هلن کلر را می‌شناسید؟ هیوا دستش را بالا گرفت که بله. آمد بالای سکو و با لب زدن و اشاره شروع کرد از هلن کلر گفتن. همۀ حواس‌ها به هیوا بود. چهره‌هایشان خیلی جالب بود. شگفت‌زده بودند. باورشان نمیشد. روی تخته نوشتم دو تا فیلم هم از روی زندگی هلن کلر ساخته شده. حتما فیلمش را ببینید. آتنا از جبار باغچه بان می‌خواست بگوید. آتنا هم با همان روش هیوا از جبار باغچه‌بان برای بچه‌ها گفت. همۀ حواس‌ها جمعِ آتنا بود.

زنگ خورد. از کلاس خوششان آمده بود. رها گفت«خانم خیلی خوب بود. امروز تونستیم کمی دنیای آدم‌هایی که شبیه ما نیستند را درک کنیم.» فکر نمیکردم بدون صدا هم بشود یکی از بهترین کلاس‌ها را اجرا کرد. فکر نمی‌کردم بچه‌ها اینقدر کلاس برایشان جذاب و دوست‌داشتنی شود.

پی‌نوشت: زنگ قبل از این زنگم هم شانس آووردم مدرسه از بچه‌ها می‌خواست آزمون بگیرد. به جز ده نفر از بچه‌های برتر پایۀ ششم، بقیه باید آزمون ورودی سال بعد مدرسه را می‌دادند. آن ده نفر هم دوست داشتند بحث اتانازی را ادامه بدهیم. خیلی درگیر بحث بودند. بردمشان دفتر. دور میز معلم‌ها نشستند و تمام معلم‌های دفتر و مدیر طبقه را درگیر بحث‌ها و حرف‌هایشان کردند. شاید از برخی معلم‌ها بهتر استدلال می‌کردند و مثل یک آدم بزرگ باهاشون بحث می‌کردند. نیازی به صحبت کردن من اصلا نبود. با خوشحالی فقط گفت و گوی دانش‌آموزانم را با معلم‌ها نظاره می‌کردم. مدیر مدرسه می‌گفت ایمان تنها چیزی است که مانع از چنین تصمیم‌هایی می‌شود. سارا می‌گفت، همۀ انسان‎ها که ایمان ندارند. اگر قرار است نخواهیم چنین تصمیم‌هایی را در جامعه اجرایی کنیم، برای افراد بی‌ایمان هم باید بازدارنده‌ای داشته باشیم. تنها بازدارنده «حس مسئولیت» است. باید حس مسئولیت را در آدم‌ها قوی کنیم، حس مسئولیت انسانی. می‌شود دانش‌آموز کلاس ششمت با مدیر پایه‌اش چنین بحث کند و دانش‌آموزان دیگرت معلم‌های دیگر را به فکر وادارند و معلم‌ها پاسخی برای استدلال‌های دانش‌آموزانت نداشته باشند و تو پایت را روی پایت نندازی و با لبخندی مغرورانه نگاهشان نکنی و حظ نبری؟!

_______________________________________________________

اتانازی

دوشنبه, ۶ اردیبهشت ۱۳۹۵، ۰۷:۱۳ ب.ظ

بحث هفته پیشِ یکی از کلاس‌های ششمم دربارۀ اتانازی بود. بحث تمام نشد. برای کلاس‌های ششمم گروه تلگرامی دارم؛ هر کلاس یک گروه. بعضی از بحث‌های نا‌تمام را معمولا در گروه تلگرامی‌شان دنبال می‌کنیم. حوصله نداشتم خلاصۀ بحث را تایپ کنم و در گروه بذارم. روی کاغذ نوشتم و عکس انداختم و در گروه‌شان گذاشتم. اگر شما هم خواستید می‌توانید بحث را از اینجا ببینید.


پی‌نوشت1: مدل استدلال‌های رها برایم جالب بود. با استفاده از واژه‌هایی مثل «قتل» و «خودکشی» سعی می‌کرد نظر گروه مخالفِ خودش را تضعیف کند. استدلال مانلی هم برایم جالب بود که می‌گفت ممکنه من مامان باشم. حق ندارم خودم به درد خودم فقط فکر کنم و تصمیم بگیرم. مامانم! ازش سوال کردم که یک مامان بیمار هم خوبه وقتی نتونه مادری کنه؟ باید به سوالم فکر کنه و جواب بده...

مانلی دانش‌آموزی بود که پارسال سر کلاس حتی نمیتوانست بنشیند و به خوبی به صحبت‌های دوستانش گوش دهد. یک دفعه میدیدم نیست. رفته پشت حلقه برای خودش. دانش‌آموزی بود که بی‌ربط زیاد حرف میزد و متوجه اصل بحث نبود. نمیتوانست به خوبی استدلال بیاورد. برای من قصه‌های حاشیه‌ای تعریف می‌کرد. اما الان خیلی پیشرفت کرده. استدلال می‌آورد. به خوبی مخالفت می‌کند. و می‌تواند خوب بنشیند و گوش دهد. خیلی خوش‌حالم.


پی‌نوشت2: بچه‌ها با خط من آشنا هستند، اگر کیفیت عکس پایین است و خطم قابل خواندن نیست دیگر ببخشید.


پی‌نوشت3: در خصوص فرد غیر هوشیار فقط وقت شد یک نظر موافقِ کار مسئولین جامعه ارائه شود و فرد مخالف نظرش را بدهد. در خصوص پزشک و خانواده بحثی نشد.

_______________________________________________________

چارلی و کارخانه شکلات‌سازی

چهارشنبه, ۱۸ فروردین ۱۳۹۵، ۱۲:۰۱ ب.ظ

دیروز قسمت‌هایی از فیلم «چارلی و کارخانه شکلات‌سازی» را برای بچه‌های پایه ششمم گذاشته بودم. این محتوا را برای موضوع «لذت‌بردن» انتخاب کرده‌بودیم. از بچه‌ها پرسیدم «شما اگر جای بچه‌های فیلم بودید چه کار می‌کردید؟». از این سوال باید کم‌کم می‌رسیدم به موضوع «لذت بردن». نظرات‌شان جالب بود.


نگار: من هر چی می‌دیدم را می‌خوردم.
ملیکا: اگر من شکلات زیاد بخورم مامانم دعوام می‌کنه. برای همین با کلی عذاب وجدان یک کم شکلات می‌خوردم. زیاد نمی‌خوردم. یک کار دیگه هم می‌کردم مناظر آن‌جا را نگاه می‌کردم و لذت می‌بردم از دیدن آن همه چیز آبنباتی و شکلاتی.

لیلی: اول از شکلات‌ها می‌خوردم، اما نه خیلی. اونقدر می‌خوردم که بعدش چاق نشم و بخوام با سختی لاغر بشم. بعدش یک عالمه هم جمع می‌کردم می‌ریختم تو جیب‌هام که با خودم ببرم.
فاطمه: من اول کلی عکس می‌انداختم تا آن عکس‌ها را در وبلاگم بذارم. بعد چند تیکه بر می‌داشتم. یک کم هم می‌خوردم. اگر میتونستم فرمول ساختشونم یک جوری بدست میاووردم.
یاسمن:منم مامانم دعوام میکنه اگر شکلات زیاد بخورم. اما می‌خوردم. مثل ملیکا هم عذاب وجدان نداشتم موقع خوردن. با لذت می‌خوردم.
کیمیا: من به اندازه‌ای که سنگین نشم، می‌خوردم. یک مقداری هم میاووردم خونه.
سارینا: اول از همه اینکه من اصلا مثل بعضی بچه‌ها جمع نمی‌کردم و ایرانی‌بازی درنمی‌آوردم. اینقدر بدم میاد از این کار. مثلا خانم رستورانم که میریم بعضی‌ها غذاشونو بر‌می‌دارن، میارن.
من: خب قضیه رستوران یک کم فرق داره. چه اشکالی داره این کار؟ تو غذات مونده و خب غذای خودته، میتونی بیاری مثلا شام بقیشو بخوری. اشکالش چیه؟
سارینا: خانم! آدم مثلا شبم همون غذایی که ظهر خورده رو بخوره؟
من: اشکال داره؟ بچه‌ها میدونم این بحث ربطی به بحث اصلیمون نداره. اما یک کوچولو دربارش حرف بزنیم چون مهمه. بعد برمیگردیم به بحث اصلیمون. رها، تو بگو.
رها: خانم، آدم پولی که داره رو که الکی بدست نمیاره! براش زحمت میکشه. پولی رو هم که آدم براش زحمت کشیده و باهاش غذا خریده، هدر نمیده. اگر غذامونو بریزیم دور انگار پولمونو ریختیم دور.
مانلی: خانم این کار اسرافه. بعدشم سارینا، تو اگر بدت میاد غذای تکراری بخوری میتونی غذای رستورانت رو بیاری و شب باهاش یک چیز دیگه درست کنی. مثلا اگر برنجه، شب کته ماستش کن و بخور. اگر هات داگه، شب سوسیس تخم مرغش کن!
باورم نمیشد این حرف‌ها را رها و مانلی می‌زنند. رها و مانلی در کلاس من جزو بچه‌هایی هستند که خانواده‌هاشون وضعیت مالی بسیار خوبی دارند. و داشتم حظ می‌بردم از نوع تربیتی که مانلی داشته.


من: خیلی حرفت جالبه مانلی! بعدم، سارینا من فکر نمی‌کنم این چیزی که میگی فقط در ایران اتفاق بیفته که میگی «ایرانی‌بازی». فکر می‌کنم خارج از ایران هم آدم‌ها اینطور نیستند که به غذایی که میمونه اینجوری بی‌توجهی کنن.

سارینا: خب خانم، من به خاطر شغل پدرم زیاد سفر خارجه نرفتم. دو، سه بار فقط رفتم. رها که به خاطر شغل باباش زیاد میرن خارج بگه بهتره.

من: پس، خوب نیست درباره چیزی که نمیدونیم حکم صادر کنیم، نه؟ رها، نظر تو چیه؟
رها: خانم، همه نه! مثلا آلمانی‌ها اصلا اینجوری نیستن. خیلی خیلی بد غذا می‌خورن.
کیمیا: خانم، ما هلند که رفته بودیم، رستوران‌ها یک جای مخصوص داشتن برای اینکه غذاهای تمیزی که میمونن را، درست بذاری اونجا برای دادن به نیازمندان. مثل اینجا اصلا نمیریزن دور.
مانلی: خانم، تازه اگر غذای آدم بمونه معمولا بابا یا مامان آدم میخورن که دور ریخته نشه.
سارینا از موضعش برگشته بود.

سارینا: خانم من منظورم که اینجوری نبود. مثلا اگر غذای کامل بمونه. مامان و بابامونن نتونن بخورن. نشه هم آوورد خونه باهاش چیزی درست کرد.

رها: برای چی غذای کامل بمونه؟ خب تو میدونی چقدر غذا میخوری. مامان و باباتم میدونن. برای چی باید آدم زیادی سفارش بده که بمونه؟ مثلا من و مامان و بابام همیشه یک پیتزا میخوریم. برای چی باید سه تا پیتزا سفارش بدیم؟
لیلی: اما خانم، بعضی وقت‌ها نمیشه غذا رو برد. مثلا تو هتل‌ها مجبوری بذاری رو میز که بریزن دور. غذاتو که نمیتونی ببری بالا.
ملیکا: هتل‌ها سلف سرویس هستند. تو همیشه باید کم برداری که نمونه. اگر دوباره خواستی خب میری برمیداری.
فاطمه: اما من همیشه یک عالمه میریزم. بعدشم میمونه.
سارینا: این حرص زدن هست دیگه.
من: منم با ملیکا موافقم. تو کم برمیداری و اگر بعدش دوباره گشنت بود، میتونی بری بازم برداری.
فاطمه: خانم تو هتل‌ها هم میشه یک کاری کرد. غذایی که میمونه رو میشه برد برای حیوون‌های بیرون هتل. یا اگر غذا تمیز باشه برای آدم‌های نیازمند بیرون هتل.

کیمیا: خانم اگر حتی یک دونه برنج تو بشقاب یک نفر بمونه بعد همه این یک دونه برنج‌های آدم‌های دنیا رو جمع کنیم، یک عالمه برنج میشه. با این همه برنج میشه خیلی‌ها سیر بشن. اگر اینجوری فکر کنیم فکر کنم دیگه به یک دونه برنجی هم که تو بشقابمون میمونه بی توجه نباشیم.
من: ممنون کیمیا. به هر حال سارینا، این که غذاتو بذاری و بری که بی‌کلاس بازی هست و فلان به نظرم به دلایلی که بچه‌ها گفتن درست نیست. میشه از اون غذا استفاده کرد یا داد به کس دیگه. خب حالا برگردیم به بحث خودمون. داشتی میگفتی سارینا تو اگر جای بچه‌های فیلم بودی چه کار می‌کردی؟
سارینا: من خب جمع نمی‌کردم. یک عالمه می‌خوردم. اما با عذاب وجدان می‌خوردم، چون مامانم میگه چاق میشم. عکس هم مینداختم. اما عکسمو مثل فاطمه به اشتراک نمی‌ذاشتم چون شاید صاحب اونجا راضیش نباشه.
درسا: من شکلات دوست ندارم. فقط نگاه می‌کردم اونجا رو.
رها: خب، من چند تا آبنبات و شکلات می‌خوردم فقط. با لذت هم می‌خوردم، بدون هیچ عذاب وجدانی. از همه چیز نمی‌خوردم. زیادم نمی‌خوردم.
پارمیدا: خب خانم، من بابام خیلی شکلات دوست داره. یک کم خودم می‌خوردم اما بیشتر برای بابام میاووردم. حتی ممکنه اصلا خودم هم نخورم و همش برای بابام بیارم.
آتنا: منم مثل رها.
مانلی: من خب آبنبات خیلی دوست دارم. اینقدر آبنبات می‌خوردم تا دلم درد بگیره.
یکتا: من همه چیز رو تست می‌کردم. اما فقط تست می‌کردم و زیاد نمی‌خوردم، چون منم زیاد شیرینی‌جات دوست ندارم.

پی‌نوشت1: خیلی وقت‌ها بحث‌ها را باید اینجوری جلو برد که بچه‌ها را در موقعیت بگذاریم. تصمیم‌گیری کنند. و بعد درباره تصمیم‌گیری‌هایشان حرف بزنیم. مثلا در این بحث باید در‌خصوص انواع لذت‌هایی که در موقعیت کسب می‌کردند، باید صحبت کنیم. آیا این لذت‌ها خوب هستند یا بد؟  لذت بردن از دیدن خوشحالی یک نفر(نظر پارمیدا) با لذتی که از خوردن صرف بدست می‌آوریم چه تفاوتی دارد؟ همۀ این لذت‌هایی که گفتند چه تفاوتی با هم دارند؟ می‌شود آن‌ها را دسته‌بندی کرد؟ ویژگی هر دسته چیست؟ به کدام‌شان باید توجه کرد؟ چرا؟... این سوال‌ها و سوال‌های دیگری که مطئنا الان به ذهن من نمی‌رسه و در کلاس خود بچه‌ها خواهند پرسید، بحث را تشکیل می‌دهد.


پی‌نوشت2: خوش‌حالم که نقش «من» در بحث‌های کلاس‌هایم هر روز و هر روزه کم‌رنگ‌تر می‌شود. خودِ بچه‌ها می‌توانند بحث‌ها را به خوبی کنترل کنند و برای هم دلیل بیاورند و صحبت‌های هم را بدون عناد بپذیرند و در کل خیلی خوب گفت و گو کنند.

_______________________________________________________

تقلب

پنجشنبه, ۱۲ فروردین ۱۳۹۵، ۰۵:۰۶ ب.ظ

بچه‌های ششم بیست دقیقه از زنگ من را امتحان داشتند و من مراقب بودم. سعی می‌کردم با نوع حضورم و نگاه‌هایم بدون اینکه نگاه‌هایم این پیام را داشته باشند که توی دانش‌آموز متقلب هستی مانع از تقلب شوم. این احتمال را می‌دادم که شاید اشتباه کنم و بچه‌ها را به خاطر زود قضاوت‌کردنم آزرده کنم. فقط سعی می‌کردم شرایط را برای تقلب فراهم نکنم تا بعدش نخواهم خطاکار را تشر بزنم. به هر حال حسن نیت من به بچه‌ها بیش از حد بود و اسم سه نفر از شاگردانم به عنوان متقلب از دفتر خوانده شد. دوستان دیگرشان آن‌ها را به دفتر لو داده بودند. واقعا تقلب کرده بودند. اشک می‌ریختند و انکار می‌کردند.  دوست نداشتم وارد دعوای بچه‌ها و دفتر شوم. بعد از آن‌که شاگردانم به کلاس برگشتند پیشنهاد دادم که خب بیایید درباره این ماجرا صحبت کنیم. می‌توانیم درباره «تهمت‌زدن» صحبت کنیم، هم می‌توانیم درباره «تقلب‌کردن». تقریبا همۀ بچه‌ها دوست داشتند درباره تقلب‌ صحبت کنیم و گفت و گو با این سوال آغاز شد که «چرا بعضی‌ها تقلب می‌کنند؟» بچه‌ها دلایل مختلفی را ذکر کردند از جمله:

1-بعضی‌ها چون درس نمی‌خوانند و اطلاعات کمی برای پاسخ‌دادن به سوال‌ها سر جلسه امتحان دارند، تقلب می‌کنند.

2-برای بعضی‌ها عادت شده است؛ حتی اگر بلد هم باشند عادت کرده‌اند برگه بغل‎‌دستی‌شان را نگاه کنند.

لیلی گفت: «اما خانم، باید این عادت‌ها رو ترک کنیم. من یک بار همینجوری روی برگه بغل دستیمو نگاه میکردم. اصلا نمی‌خواستم تقلب کنم. خانم دینی دید و فکر کرده بود من دارم تقلب میکنم. خیلی بد شد. از اونوقت تا حالا همش روی خودم کار کردم که حواسم به خودم باشه»

3-بعضی‌ها متوجه نیستند تقلب یک کار زشت است.

یکتا گفت: «خانم من شمال بودم تا سال پیش. امسال اومدیم تهران. اولای سال بچه‌ها رو که میدیدم اینقدر تقلب میکنن سر امتحان‌ها حالم بد میشد. از کلاس بدم میومد. ما تو شمال اصلا از این کارا نمیکردیم. اصلا این کارا نبود. اینقدر این کار برامون زشت و بد بود که من اینجا اومدم واقعا حالم بد میشد»

4-ما فقط از بزرگ‌ترها یاد گرفته‌ایم. آن‌ها انجام داده‌اند و ما هم انجام می‌دهیم.

5-بعضی وقت‌ها فقط می‌خواهیم تجربه کنیم.

6-یک نیاز است.

این مورد را سارینا گفته بود. ازش خواستم منظورش را توضیح دهد.

سارینا:خانم، اگر اکسیژن نباشه برای نفس کشیدن، شما می‌میرید. به اکسیژن نیاز دارید! نیاز! باید این نیاز رو برطرف کنید. تقلب هم سر جلسه امتحان وقتی چیزی رو بلد نیستید همینجوریه! بهش نیاز دارید! نیاز! باید به نیازتون پاسخ بدید.

از مدل حرف زدن و «نیاز!» گفتن‌هاش خندم گرفته بود. گفتم باشه سارینا. حالا درباره استدلال تو حرف می‌زنیم. باید درباره این که آیا باید به هر نیازی پاسخ داد باهاشون حرف می‌زدم. 

7-ما همیشه دوست داریم بهترین نتیجه‌ها رو بگیریم. تقلب وقتی چیزی رو بلد نیستیم باعث میشه نتیجه امتحان ما بهتر بشه.

8-بعضی وقت‌ها یک چیزی رو هرچقدرم بخونیم یاد نمی‌گیریم. دیگه باید تقلب کنیم. چاره‌ای نیست.


تک تک موارد بالا جای بحث داشتند. من از مورد سوم شروع کردم. سوال کلاس این شده بود که «آیا تقلب کردن کار زشت و بدی است؟ چرا؟»

بچه‌ها سه دسته شده بودند. یک عده می‌گفتند تقلب کار بدی است. یک عده معتقد بودند تقلب کردن کار خوبی است. یک عده هم می‌گفتند تقلب همیشه خوب نیست، در شرایطی خوب است. دلایل‌شان را می‌خواستم تا روی آن‌ها بحث کنیم.


الف)تقلب بد است زیرا:

1-نوعی دزذی محسوب می‌شود. چون ما از دانسته‌های کس دیگه استفاده می‌کنیم.

پرسیدم «اگر اون آدم خودش مشکلی نداشته باشه که از روش تقلب کنید چی؟ بازم دزدی است و کار بدی است؟»

یک عده می‌گفتند بد است چون این کار نوعی بی‌احترامی به خودمون محسوب میشه. یک جور کوچیک شدن هست.

یک عده هم می‌گفتند، اگر اون شخص مشکلی نداشته باشد، کار بدی نیست. عده‌ای با این‌ها مخالف بودند و دو دلیل داشتند:


1-1- در اینصورت فرق بین دانش‌آموز تلاش‌گر و غیر‌تلاش‌گر مشخص نمیشه و این بد است.

2-1-شخصی که تقلب می‌رساند ضرر می‌کند. شخصی که می‌رساند فقط اطلاعات می‌دهد و اطلاعاتی بدست نمی‌آورد. پرسیدم، «اگر او هم اطلاعات بدست بیاورد چه؟ دو تایی بهم برسانند چه؟ مثلا قرار است شش تا از درس‌های اجتماعی را امتحان بدهید، سه تا شو شما بخونید و سه تاشم دوستتون. بعد سر جلسه امتحان به هم برسونید و امتحان را جواب بدید.» اول تعجب کردند و بعد هیجان‌زده شدند. گفتند «خانم چه روش خوبی! خیلی باحاله! چه چیز خوبی یادمون دادید.» گفتم «واقعا که! بذارید بحثمون تموم بشه اگر به این نتیجه رسیدیم که تقلب خوبه، بعد بگید چه روش خوبی!» یک عده موافق شده بودند و می‌گفتند در این صورت مشکلی ندارد اما یک عده همچنان معتقد بودند باز هم کار بدی است. دلایلشان این بود:


1-2-1-بی احترامی به معلم است.

2-2-1-وظیفه‌ ما درس خواندن است. با این کارها یعنی ما وظیفه‌مان را درست انجام ندادیم. تقلب کردن در هر شرایطی وظیفه انجام نشدۀ ما را توجیه نمی‌کنه.


2-از اعتماد معلم سوء استفاده می‌شه.

3-ممکن است باعث رفتن آبروی ما شود. ممکن است معلم متوجه شود. یعنی بد است چون ممکن است نتیجه بدی به همراه بیاورد.

پرسیدم، «اگر معلم متوجه نشود چی؟» و می‌گفتند «خودمان یک جوری هستیم. از اعتماد معلم سوء استفاده کردیم به هر حال»

4-تا یک جایی می‌تونیم تقلب کنیم. بالاخره یک روزی میشه که نتونیم تقلب کنیم. اونوقت خیلی بد میشه. از الان سعی کنیم همچین کاری رو بذاریم کنار و تقلب نکنیم.


ب)تقلب خوب است زیرا:

1-نوعی پاسخ به نیاز است. باید به نیازها پاسخ داده شود. این دلیل را سارینا گفته بود.

پرسیده بودم، «این حس نیاز چیست؟» گفته بود، «نیاز به فهمیدن. فهمیدن یا از طریق خواندن بدست می‌آید یا از طریق تقلب کردن. وقتی نخوانده باشیم باید از طریق تقلب به این نیاز پاسخ بدهیم.» گفتم روی حرف سارینا مفصل‌تر باید بحث کنیم. نمی‌خواستم یک بحث جدید را در یک بحث دیگر باز کنم. ترجیح می‌دادم بچه ها دلایل‌شان را بگویند و بعد روی آن‌ها اگر نیاز به بحث مفصل داشت در جلسه‌ای دیگر بحث کنیم. فقط گفتم «به این فکر کنید که آیا باید به هر نیازی پاسخ بدیم؟»

2-تقلب خوب است چون باعث می‌شود از فشار نمرۀ خوب گرفتن رها بشیم. مامان و باباهامون میگن باید نمره خوب بگیریم و اگر نمرمون خوب نشه ناراحت میشن و دعوامون میکنن. برای اینکه دعوامون نکنن خوبه تقلب کنیم.


ج)تقلب با لحاظ شرایطی خوب است:

1-ممکن است مشکلی پیدا کرده باشیم و نتوانسته باشیم درس بخوانیم. در این شرایط اگر کسی که ازش تقلب می‌کنیم هم راضی باشد، کار بدی نیست. چون ما نتوانستیم وظیفه خودمون(درس خواندن) را انجام بدیم. کسی هم که ازش تقلب میکنیم راضی است و دزدی نیست.

پرسیدم«پس منِ معلم چی میشم؟ اینجا نقشی ندارم؟» چیزی نگفتند و گفتم فکر کنید به سوالم و بعدا بهم چواب بدید.

2-اگر بعد از امتحان نریم و دوباره سوال‌هایی که بلد نیستیم رو بخونیم تقلب اشکال ندارد. چون سر جلسه با تقلب یاد می‌گیریم سوال‌ها رو.

پرسیدم «اینکه نرید و بعد از امتحان نخونید یک جوری در رفتن از زیر بار مسئولیتتون نیست؟»

گفته بودن «معلم‌ها می‌خوان ما یاد بگیریم دیگه، سر جلسه امتحان با تقلب یاد می‌گیریم»

گفته بودم «چجوری یاد گرفتن مهم نیست؟ با هر روشی؟» و قرار شد باز هم به این سوال فکر کنند...


نزدیک خوردن زنگ بود. یکی از بچه‌ها گفت، «خانم ولی آدم خیلی وسوسه میشه!». گفتم «آره! وسوسه‌کننده ست. اما تا الان شماها نظراتتونو گفتید و حرفاتونو زدید که البته بعضی حرفا باید روشون بحث بشه و هنوز بحثمون ادامه داره؛ حالا من می‌خوام یک چیزی بگم. من یک مادربزرگ دارم. مادربزرگ من معتقده تقلب کردن بده! وقتی که منم همسن شماها بودم مادربزرگم همیشه یک چیزی بهمون میگفت که ما به خاطر اون حرفش سعی میکردیم تقلب نکنیم. مادربزرگ من میگفت اگر مدرکی که باهاش پول درمیارید مشکل داشته باشه، پولی هم که باهاش درمیارید مشکل داره. از همون کلاس اول ابتدایی که میرید مدرسه و نمره هاتونو میگیرید همه این معدل‌ها و نمره‌ها سال به سال همشون باهم پله پله آخرین مدرک تحصیلی شما رو درست میکنن. همون مدرکی که باهاش میرید سر کار و پول درمیارید. اگر تقلب کنید حتی وقتی ابتدایی هستید پولی که بعدا بدست میارید میتونه پول درستی نباشه. چون این مدرکه وصله به یک پله خراب.» تمام کلاس سکوت شده بود. رها یک دفعه گفت «خانم! یعنی پول سرکارمونم اینجوری میشه دزدی! چون یک روزی تو مدرسه با تقلب از روی دوستمون دزدی کردیم. و همینجوری مدرکمون روی اون تقلبه اومده بالا! چه باحال بود خانم!» چند تای دیگشونم شگفت‌زده شده بودن. گفتم اینم حرف مادربزرگ من بود درباره تقلب...

چند تاشون پرسیدن یعنی خانم شما تاحالا تقلب نکردید؟ گفتم «چرا! یکی، دو بار کردم. چند بارم رسوندم.»

-فقط یکی، دو بار؟

-بعله! بسه دیگه!

و زنگ خورد...

پی‌نوشت: روی حرف عزیز بحث زیاده! بهشونم گفته بودم حرف عزیز این پیش فرض رو داره که تقلب در هر شرایطی کار بدی است. اما خب ترجیح میدادم خودشون ان قلت بیارن برای حرف عزیز، نه من نکات قابل بحثش رو دربیارم. ترجیح میدادم یک مدت با این نوع طرز تفکر کلنجار برن و این مدل نگاه کردن به مسائل رو هم در خاطر داشته باشن.

________________________________________________________

تغییر جنسیت

جمعه, ۷ اسفند ۱۳۹۴، ۰۷:۲۸ ق.ظ

محتوایی که برده بودم سر کلاس نهم، بچه‌ها دوستش نداشتند. پرسیدم «خب دغدغه و موضوع پیشنهادی خودتان برای گفت و گو چیه؟» و گفتند «درباره تغییر جنسیت صحبت کنیم». تغییر جنسیت؟!

«پ»: «ی» داره فکر میکنه، جنسیتش رو تغییر بده.

من: باشه، پس اول بیایید درباره این صحبت کنیم که چه عواملی باعث میشه یک آدم تصمیم بگیره جنسیتش رو تغییر بده.

«م»(رو به «ی»): خب بگو، چرا میخوایی جنسیتت رو تغییر بدی.

پ: خانم شاید «ی» نخواد دربارش حرف بزنیم.

«ی»: نه! من مشکلی ندارم.

من: اینجا قرار نیست راجع به فرد خاصی صحبت کنیم. می‌خواییم موضوع رو به‌صورت کلی مورد بررسی قرار بدیم.

عوامل مختلفی رو مطرح کردند و کمی دربارشون صحبت کردیم؛ تبعیض‌ها اجتماعی، کسانی که ترنس سکشوال‌ هستند، کسایی که از روی تفنن و سلیقه‌ این کار رو می‌کنند،... از تجربه‌های اطراف‌شان درباره آدم‌هایی که جنسیت‌شان را تغییر دادند، گفتند...

من: خب، اگر قرار باشه در جامعه‌ای که تبعیض جنسیتی وجود داره با تغییر جنسیت بخواییم از این تبعیض فرار کنیم باید یک پیش‌فرض رو قبول کرده باشیم و اون اینکه چنین جامعه‌ای نسبت به تغییر جنسیت نگاه بدی نداره. چون اگر قرار باشه نگاه جامعه به تغییر جنسیت نگاه بدی باشه، چه بسا خود همین تغییر جنسیت مشکلات بیشتری رو نسبت به دختر بودن در اون جامعه به وجود بیاره.

اینجوری می‌خواستم بحث رو ببرم به سمت نگاه جامعه در خصوص این موضوع. بینشون همهمه شد که آره نگاه جامعه به این مساله بده! اما خب برام مهم بود که این مساله حتما در خصوص ترنس سکشوال‌ها باشد؛ نگاه جامعه به این افراد. اصلا نمی‌خواستم وارد موارد دیگه بشم. این که یک نفر از روی تفنن می‌خواد جنسیتش رو تغییر بده برای من موضوعیت نداشت و نمی‌خواستم این نوع نگاهِ سلیقه‌ای رو برای بچه‌ها پررنگ کنم. بهشون گفتم فقط داریم درباره ترنس سکشوال‌ها صحبت می‌کنیم که وقتی تغییراتی در خودشون میدن جامعه نگاه خوبی به این‌ها نداره.
«پ»: خانم اونایی که همینجوری برای تفنن تغییر جنسیت میدن کار اشتباهی میکنن. اینا نظم طبیعت رو بهم میریزن.
من: چطور؟
«پ»: خانم درسته که علم به خیلی چیزا میتونه برسه، اما ما حق نداریم از همه دستاوردهای علم هرجوری دوست داریم استفاده کنیم. مثلا الان یک باباهه رفته جنسیتش رو تغییر داده. الانم مدل هست. دو تا هم بچه دارن. مامانهه هم خواننده هست. خب بچه‌هاشون الان دو تا مامان دارن. این بده! این بهم ریختن نظم طبیعته. آدم‌ها نیاز دارن یک مامان داشته باشن و یک بابا.

من: اوهوم. خب الان بحث ما درباره ترنس‌ها است. به نظرتون چی باعث میشه که نگاه جامعه به این افراد خوب نباشه؟ خب این آدم مگه چه فرقی داره با کسی که مشکل قلبی داره و قلبش رو عمل میکنه؟


«آ»: به خاطر مسائل دینی به این مساله نگاه خوبی نمیشه.
«پ»: نه! مراجع گفتند این افراد اجازه عمل دارن. اتفاقا از نظر دینی مشکل نداره.
من: پس چی؟
«ب»: خانم مشکل افکار سنتی خود جامعمون هست. دین مشکلی نداره با این مساله. مردم خودشون این مساله رو نپذیرفتند.
من: خود شماها با این مساله کنار اومدید؟ مثلا اگر یکی از دوستاتون دیگه دختر نباشه و از فردا پسر بشه شما رفتارتون و نگاهتون بهش تغییر نمیکنه؟ از همینجا شروع کنید دونه دونه بگید.
«ب»: نه خانم! من نه رفتارم تغییر میکنه و نه افکارم.
«د»: بستگی داره خانم. اگر اون آدم، به ما نزدیک باشه، خب سخته! افکارم دربارش تغییر نمیکنه اما یک سری از رفتارهام تغییر میکنه. نمیتونیم مثل قبل باهاش باشیم.
«ن»: خانم مثلا نمیتونیم دیگه بغلش کنیم.
«پ»: خانم من رفتارم تغییر نمیکنه. یعنی خب نمیتونم دیگه بغلش کنم، اما باهاش عجیب و غریب رفتار نمیکنم. راستشو بگم دلمم براش میسوزه.
«م»: من حسرت میخورم و ناراحتم که دوستم پسر شده. حسرت اونموقع‌هایی که دختر بود. خب وقتی دختر بود دوستیمون یک جور دیگه بود.
 اما تقریبا همشون گفتند رفتارشون با اون شخص تغییر زیادی نمیکنه.
من: خب! پس همتون میگید رفتارهاتون عجیب و غریب نمیشه و تغییر جنسیتش رو می‌پذیرید. پس یعنی اگر دوستتون یک روزی بهتون درخواست ازدواج بده، مثل خیلی از پسرهای دیگه به درخواستش فکر میکنید؟
کلاس همهمه شد. چندتاشون بدشون اومده بود.
«پ»: پس شماها الکی میگید می‌پذیریدش. اگر می‌پذیردش و خیلی باهاش عادی هستید نباید الان حالتون بد میشد از حرف خانم.
«ر»: خب معیارهای من رو نداره برای ازدواج.
«پ»: تو فکر کن همه معیارهاتو داره، پول، قیافه، تحصیلات،... فقط یک زمانی جنسیتش رو تغییر داده، همین! الانم وضعیتش مشخصه و جنسیتش رو پذیرفته. خانم همه ما که ادعای روشنفکری میکنیم خودمون هنوز با این مساله نمیتونیم کنار بیاییم.
من: خب، به نظرتون چجوری میشه با این مساله کنار اومد؟
«ب»: خانم اون آدم رو درک کنیم. خودمونو بذاریم جاش. مطمئنا دوست نداریم آدم‌ها نگاهشون با ما عادی نباشه. خب یک زمانی مریض بودیم مثل یکی که به قول شما قلبش مشکل داشته، الان خوب شدیم دیگه. چرا باید مثل آدم‌های دیگه با ما برخورد نکنند؟
من: جالبه! حتی دیگه میتونیم مثل «پ» براشون دلسوزی نکنیم. طرف از اون شرایط پا درهوایی دراومده. خوشحاله! باید براش حتی خوشحال باشیم. برای چیش دل بسوزونیم؟!
«پ»: اما خانم من میدونم برای اینکه اون آدم ناراحت نباشه، می‌پذیرمش. هنوز دلم براش میسوزه و  درون خودم سخته که همچین اتفاقی رو هضم کنم. اما بروز نمیدم یک چیزایی رو به اون آدم. اما خانم من فکر میکنم تا صد سال دیگه هم این نگاه در جامعه تغییر نکنه!
من: شاید نگاه آدم‌ها به این مساله خیلی دیر تغییر کنه! اما خب من فکر میکنم این صد سال رو میتونیم کنیم هفتاد سال، میتونیم کنیم پنجاه سال.
«س»: خانم حرف زدن درباره این موضوع خودش به نظرم یک سری چیزها رو عوض میکنه. هنوز ترس از صحبت درباره این مساله وجود داره.
من: آره! دوستتون درست میگه! حرف بزنیم. درباره این موضوع حرف بزنیم. آدم‌ها رو درک کنیم. من فکر میکنم همه این‌ها تاثیر داره در اینکه اون صد سالی که شما میگید، بشه هفتاد سال، بشه پنجاه سال.حرف زدن، درک کردن آدم‌ها،...

پی‌نوشت1: دغدغه بچه‌های این دوران تغییر کرده است. این‌که یک نوجوان از موضوعاتی مثل دوست پسر و دوست دختر که یک زمانی مساله اصلی نوجوان‌های ما بود گذشته باشد و دغدغه الانش، مسائلی چون تغییر جنسیت باشد به نظرم جای تامل دارد.

پی‌نوشت2: خوشحال بودم که شاگردهام اینقدر راحت دغدغه‌شونو گفتند. خوشحال بودم که «ی» و دوستاش راحت حرف زدند و به این فکر نکردند که ممکنه من برخورد خوبی نسبت به حرف‌هاشون نداشته باشم. شاید یعنی، خوب باهاشون دوست شدم.


________________________________________________________

موجودات خیالی

چهارشنبه, ۱۸ آذر ۱۳۹۴، ۱۲:۲۷ ق.ظ

یکی از کلاس‌های ششم که خیلی هم دوستشان دارم و بیشترشان از شاگردهای پارسالم هستند چند جلسه است که یک بازی با‌مزه ساخته‌اند. چند‌تایشان یک دوست یا یک سگ خیالی دارند که باهاش حرف می‌زنند و دیگر بچه‌های کلاس هم آن را می‌شناسند و با دوست یا سگ خیالی دوستشان زندگی می‌کنند و بهش احترام می‌گذارند و... خب تا اینجای ماجرا با‌مزه است اما وقتی وارد کلاس‌شان می‌شوی و تو هم قسمتی از بازی می‌شوی کار سخت می‌شود. کار سخت می‌شود چون فقط یک زنگ در هفته با بچه‌ها کلاس داری و خیلی دوست و سگ خیالی‌شان را نمیشناسی و جایشان را نمیدانی و... یک دفعه حواست نیست و پایت می‌رود روی سگ پا کوتاهِ رها و بچه‌ها جیغ می‌زنند و تو هاج و واج می‌مانی و میشوی آدم بَدۀ کلاس که به اطرافش بی‌توجه است. یا مثلا امروز دیدم سارینا سر جایش نمی‌شنید و ایستاده.

-سارینا منتظر تو هستیم. بشین که کلاس را شروع کنیم.

--خانم جا نیست.

-صندلیت خالیه! جا هست.

--نه، خانم! کپُل-دوست خیالی‌اش- اونجا نشسته.

یک جا برای کپل درست میکنی و سارینا می‌نشیند سرجایش. کلاس شروع می‌شود. انیمیشن را میگذاری و خودت هم میروی جایی از کلاس مینشینی که میبینی سارینا بهت اشاره‌هایی می‌کند. به اطرافت نگاه میکنی و بهش اطمینان میدهی که روی وسایل کسی نشستی. به حرف می‌آید که «خانووووووووووم! نشستید روی کپل!». و یک آن با خودت تصور میکنی که روی کسی نشستن چه حسی دارد؟! یعنی الان من باید آن حس را داشته باشم؟! یعنی الان من دوباره شدم آدم بَدۀ کلاس؟!!!



پی‌نوشت: این موجودات خیالی، خیلی خوب هستند. یکی، دو هفته است که دارم فکر می‌کنم از همین موجودات خیالی برای بچه‌ها بحث فلسفی درست کنم. هفتۀ پیش ملیکا به رها گفت «میشه سگت رو آروم کنی؟ اومده وسط کلاس و نمیذاره به حرف‌ها گوش بدم» و رها پاسخ داد «مگه روح صدا داره که سگ خیالیِ من هم صدا داشته باشه؟» این پاسخ رها خیلی خوب بود برای شروع یک بحث فلسفیِ خوب اما احساس کردم باید کمی بیشتر روی مسیر بحث فکر کنم و سپس آن را در کلاس پی بگیرم. خلاصه که این موجودات خیالی خیلی خوب هستند و از وجودشان تا آدم بده شدن من به خاطر رفتارهایی که با آن‌ها می‌کنم-حتی ناخواسته- قابلیت بحثِ فلسفی وجود دارد...

_________________________________________________________

من و نگار و آقای مجری و کلاه قرمزی

پنجشنبه, ۲۱ آبان ۱۳۹۴، ۱۱:۲۵ ق.ظ

یک شاگرد کلاس پنجمی دارم به اسم نگار. من و نگار سر کلاس آقای مجری و کلاه قرمزی هستیم؛ البته آقای مجری و کلاه قرمزی دهه هفتاد. نگار از اولِ کلاس دست و صورتش تو صورت منه که اجازه میخوام حرف بزنم و البته بعضی وقت‌ها هم اجازه‌ای در کار نیست و خم شده تو صورت من و حرفشو داره میزنه. و من هم مثل آقای مجری هی باید با دستم هدایتش کنم به عقب و سرجاش بشونمشو و برای چندمین بار یک چیزایی رو توضیح بدم.

خلاصه که اگر دلتون برای آقای مجری و کلاه قرمزی دهه هفتاد تنگ شده، میتونید بیایید سر کلاس من و خنده‌های دو دهه پیش‌ را موقع پخش برنامه کلاه قرمزی جلوی تلویزیون سر کلاسِ من-با حرص خوردن‌های من و بی‌توجهی‌های نگار- تجربه کنید. ;)

_______________________________________________________

شاگردهای جدیدم

چهارشنبه, ۱۳ آبان ۱۳۹۴، ۰۱:۰۷ ب.ظ

بعد از اینکه زنگ خورد بچه‌ها-پنجم‌های پارسالم- خیلی بهم غر زدند که کلاس‌های شما پارسال بهتر بود و پارسال کلاس‌ها را بیشتر دوست داشتیم. حق داشتند. بحث آن جلسه‌ام را خیلی انتزاعی و سنگین و دقیق کرده بودم. واقعا حق داشتند کلاس را دوست نداشته باشند و من زیاده‌روی کرده بودم. ازشان خواستم خودشان بهم بگن دوست دارند کلاس‌شان چگونه باشد و فرق کلاس‌های امسال را با پارسال در چه چیز می‌بینند.
چند تاشون نظراتشون رو گفتند تا رسید به سارینا. سارینا پارسال شاگرد من نبود. «خانم مثلا دربارۀ سوال‌هایی مثل اینکه چرا وقتی تو تاریکی هستیم بعد برق رو یک‌دفعه روشن میکنیم چشممون هیچ‌جا رو نمیبینه صحبت کنیم.»
«ما قراره اینجا دربارۀ سوال‌ها و موضوعات فلسفی حرف بزنیم نه موضوعات علمی.»
«خب اینم فلسفه هست.»
«جواب این سوال رو میتونی تو آزمایشگاه یا درس علومتون پیدا کنی یا نه؟»
«آره»
«خب پس فلسفه نیست.»
«نه خانم! ما میتونیم درباره فلسفه علوم هم حرف بزنیم. اینم فلسفه داره.»
خیلی خسته بودم. زنگ خورده بود و چندتا از بچه‌های دیگه هم می‌خواستند نظرشان را بگویند. به سارینا گفتم «حرفت را نگه دار تا سرم خلوت‌تر شد حرف بزنیم. خیلی بحث خوبیه!» اما وقتی سرم خلوت شد کلاس بعدی بچه‌ها شروع شده بود و سارینا هم نبود. باید یادم باشد حتماِ حتما با سارینا گفت و گو کنیم. آخه سارینای کلاس ششمی فلسفه علوم را از کجا آورده؟!!

پی‌نوشت1: یک روز سارینا سر کلاسم با بغل دستیش زیاد حرف میزد و چندین بار بهش تذکر داده بودم. دیگر نتوانستم تحمل کنم و گفتم «سارینا، پا شو برو سر کلاس خانم شین(کلاس‌های ما نصف می‌شود. نصف بچه‌ها با من هستند و نصفی دیگر با خانم شین). خیلی تذکر گرفتی.» باورش نمیشد. بهم خیره شده بود و یک‌دفعه به حرف اومد. «خانم من هیچ‌جا نمیرم!»
«سارینا، اینجوری نمیشه کلاس خوب جلو بره! چند بار تذکر دادم بهت.»
«خانم، هر کاری کنید من نمیرم سر کلاس دیگه‌ای! قول میدم دیگه حرف نزنم. من پارسالم شاگرد شما نبودم. هی میخواستم شما معلمم باشید پارسال و نشد. امسال کلی سعی کردم که شاگرد شما باشم. مامانم صحبت کرده. اگر کلاسم رو عوض کنید مامانم رو میارم مدرسه. من فقط میخوام شما معلمم باشید.»
«خب باشه. پس به کلاس من احترام بذار»
«چشم خانم»

الف هم یکی از بچه‌هاست که هیچوقت شاگردم نبوده اما همیشه دوست داشتم شاگردم باشد. خیلی بامزه و دوست‌داشتنی است. یک دختر ریزه میزه و تند و فرز است. صورتش یک چیزی بین صورت آزاده صمدی و ترانه علیدوستی است. به موقعش فوق العاده مودب و سخنور می‌شود و بعضی وقت‌ها هم حسابی معلم‌ها را سر کار میگذارد. مثلا به مدرسه گفته پدرش ناراحتی اعصاب دارد و یک پدر فوق‌العاده عصبی و بداخلاق است. مادرش ام اس دارد. خودش هم قرص بیش فعالی می‌خورد و اصلا نمی‌تواند عصبانیتش را کنترل کند. مدرسه با پدر و مادرش جلسه گذاشته و هیچکدام این‌ها که نبوده، یک پدر و مادر خیلی خیلی نرمال از نظر روانی و جسمی داشته. خودش هم هیچ قرصی نمی‌خورد.
یا چند وقت پیش ناظم بهش در راهرو تذکر داده، با عصبانیت به ناظم گفته «شما چرا جلوی بچه‌ها به من تذکر میدید؟ خوبه منم بیام تو دفتر جلوی همکاراتون به شما تذکر بدم؟» دیگر شما خود حدیث مفصل بخوانید از ماجراهای الف و اونوقت بگید من نباید دوست داشته باشم که الف مال کلاس من باشه؟

دیروز آمده بهم میگوید «خانم، میشه من بیام سر کلاس شما؟ آخه همه میگن شما خیلی مهربونید. من تا حالا شاگرد شما نبودم. من دوست ندارم شاگرد همکارتون باشم. تو رو خدا بهش نگیدا من اینو گفتم»
منم که کلی ذوق کرده بودم، گفتم «نه! نمیگم. اتفاقا منم خیلی دوست دارم تو شاگردم باشی. اما باید از معلم خودتون اجازه بگیری که کلاست رو تغییر بدی. برو خودت باهاشون صحبت کن»
صحبت کرد و با کلی ذوق اجازشو گرفت که بیاد سر کلاس من. به شاگردهام گفتم «بچه‌ها، امروز الف مهمون ما‌ست». بعد دیدم صندلیشو گذاشته وسط حلقه و نشسته. بهش گفتم« الف! عقب! توی حلقه بشین.»
«ببخشیدا! آدم به مهمون دستور میده؟»
«نه! اما خب من دارم یک جوری آداب خونمونو به شما میگم!»

پی‌نوشت2: بعضی‌هاشون یک چیزی ازم ساختند که بعضی وقت‌ها اصلا نمیتونم خودم باشم. باید همونی باشم که اونا ساختند. نمیتونم یک کم ناراحت باشم. حالم خوب نباشه. عصبانی باشم. خسته باشم و زنگ‌های تفریح نخوام به حرف‎هاشون گوش بدم. ... باید چیزی باشم که بچه‌ها دوست دارند باشم و ازم ساختند.

_______________________________________________________

خط

چهارشنبه, ۲۲ مهر ۱۳۹۴، ۱۰:۳۱ ق.ظ

یکی از کلاس‎هایی که امسال دارم و پنجم هستند و تازه «فلسفه برای کودکان» را با آن‌ها کار می‌کنم از اول سال تا به الان به جز اولین داستانی که برایشان خوانده بودم با داستان‌های دیگر راه نیامده بودند. داستان اول معماگونه بود و من راوی داستان و به قول خود بچه‌ها داستان رمانتیک بود. روخوانی این کلاس ضعیف است و اصرار دارند همچون جلسۀ اول من راوی داستان باشم. اما به خاطر اینکه روخوانی‌شان بهتر شود این کار را نمی‌کنم و می‌خواهم خودشان داستان را بلند بخوانند و این کار را دوست ندارند. به جای بحث روی مباحث فلسفی داستان در حال غر زدن هستند که ما این داستان‌ها را دوست نداریم و مگر نظر ما در این کلاس مهم نیست و ما داستان‌های رمانتیک مثل جلسه اول را دوست داریم. و بماند که یکی‌شان مثلا می‌خواست پز روشنفکریِ کودکانه بیاید و به داستان رمانتیک میگفت داستان رمانتیسمی. و خب در این دوره و زمانه که پز روشنفکری آدم‌ها گوش فلک را کر کرده؛ پز روشنفکری کودکانه نباید عجیب باشد. خلاصه یک جلسه سعی کردم حرف‌هایشان را گوش دهم و برایشان دربارۀ بعضی مسائل توضیح دهم تا شاید کار کلاس برایشان روشن شود اما جلسۀ بعد-دوشنبه- دوباره... دوشنبه کلاس را بهم می‌ریختند و واقعا مانده بودم چه کار کنم که فکری به ذهنم رسید.

«باشه، یک لحظه به حرف من گوش کنید. همتون چشماتونو ببندید. آروم باشید و فقط چشماتونو ببندید.»

سر و صداها و همهمه‌های‌شان کم کم آرام شد و همه‌شان چشمان‌شان را بسته بودند. انگار منتظر یک بازی بودند.

«خب الان همتون یک خط توی ذهنتون بکشید. کشیدید همه؟»

همه‌شان آرام گفتند بله. بچه‌هایی که کلاس را روی سر خود گذاشته بودند حالا آرام پاسخ بله می‌دادند.

«خب، حالا حرف‌هایی که درباره مدل داستان‌ها هست و اینکه شما چه داستان‌هایی را دوست دارید، بذارید یک طرف خط. حرف‌هایی هم که دربارۀ داستان امروز و سوال‌ها و نظراتتون درباره محتوای داستان امروز هست ببرید بذارید یک طرف دیگه خط. باید حواستون باشه تا یک ربع به زنگ از اونور خط نیایید اینور خط. یک ربع آخر همه با هم میاییم اینور خط که درباره نظر شما راجع به مدل داستان ها و کلاسمون حرف بزنیم. باشه؟ حواستون باشه اگر از خط رد بشید میسوزید. حالا میتونید چشماتونو باز کنید.»

چشمان‌شان را باز کرده بودند و بعضی‌هایشان با حالت استیصال می‌گفتند «خانوووووم!» و کلمه‌ای بیش‌تر نمی‌توانستند حرف بزنند که مبادا بسوزند. بعضی‌های دیگر هم هیچی نمی‌توانستند بگویند و متعجب به یکدیگر و من نگاه می‌کردند. چهره‌های‌شان خیلی بامزه شده بود. 

بعد از کلاس با خودم فکر می‌کردم ما آدم بزرگ‌ها چقدر بلدیم از این خط‌ها در ذهنمان بکشیم و حواسمان باشد از یک طرف خط به آن طرف خط نرویم؟!! یا اگر هم در ذهن‌مان بین خط‌ها جابجا می‌شویم این جابجایی ها را به اقتضای شرایط به زبان نیاوریم؟!! بچه‌ها که کارشان بد نبود...

_______________________________________________________

تهران، ایران، کره زمین

شنبه, ۱۱ مهر ۱۳۹۴، ۰۸:۵۹ ب.ظ

اولین جلسه رفتم سر کلاس مدرسه و خب طبق روال خودم را معرفی کردم. بعد از معرفی، بچه‌ها ازم پرسیدند «خانم، شما کجا به دنیا آمدید؟». در ذهنم برای این سوال دو حالت بیش‌تر نقش نبست؛ تهران یا شهرستان. اما گویا حالت‌های ذهنی بچه‌ها با من متفاوت بود؛ ایران یا خارج از ایران. خب جدیدا هم که در مریخ جریان آب پیدا شده. چند سال دیگر که می‌روم سر کلاس وقتی مخاطب این سوال می‌شوم باید حواسم باشد که حالت‌های ذهنی‌ام از ایران و خارج از ایران به کره زمین و کرات دیگر تغییر پیدا کرده باشد.

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی