فلسفه در کلاسِ درسِ یک مربی

دیوی با دوسر، پدر و مادر

چهارشنبه, ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۴، ۱۱:۱۰ ب.ظ
شاید امروز دوست نداشتنی ترین روز کاری ام بود. تقریبا جلسه آخری بود که با بچه هایم کلاس داشتم(هفته بعد کلاس ها تق و لق است و برنامه مدرسه هنوز مشخص نیست) و این مساله که بعضی هایشان مثل پ را دیگر هیچوقت نمی بینم چون از این مدرسه خواهند رفت برایم ناراحت کننده بود و امروزم را روز دلگیری کرده بود. اما خب زنگ آخرم دلگیری امروزم را افزون کرد و شاید نباید برای آخرین دیدارها چنان وضعیتی پیش می آمد.

با کلاس زنگ سومم به مشکل برخورده بودم. رفتم سر کلاس و فکر هایشان درباره کارهایی که با من کرده بودند را بیان می کردند و پشیمان بودند. سه جلسه اول سال مربی شان یکی از دوستانم بود که به خاطر مسائلی کلاس من در مقطع راهنمایی با کلاس دوستم در مقطع ابتدایی جا بجا شد و من بعد از سه جلسه مربی این کلاس شدم. دلیل بچه ها برای اذیت کردن های من این بود که چون مربی اولشان رفته بود، من را اذیت می کردند تا من بروم و معلم اولشان برگردد.

خب تقریبا جلسه آخر بود و دوست نداشتم دوباره بحث راه بیندازم برای همین شروع کردم حرف های خودم را زدن. شروع کردم نظرات خودم را گفتن و آن ها هم سراپا گوش شدن.

من: ببینید بچه ها! بعضی وقت ها میشه شرایط را تغییر داد پس خوبه تلاش کنیم تا وضعیت تغییر کنه. اما بعضی وقت ها امکان تغییر شرایط نیست پس چه بهتر برای کنار آمدن با شرایط به فکر راه هایی باشیم. این وضعیتی که برای من و شما و مربی قبلی پیش آمد واقعا غیرقابل تغییر بود. امسال که گذشت، من هم الان مشکلم خودم نیستم چون همه چیز تموم شد. اما دو تا چیز را این آخر سالی از طرف من یادتون بمونه. یکی اینکه وقتی وضعیت جدیدی برایتان به وجود می آید سعی کنید بگردید چیزهای خوب اون وضعیت را پیدا کنید. مطمئنا چیزهای خوب میتونید پیدا کنید که وضعیت قبلی اون خوبی ها رو نداشته. به یک معنای دیگه نیمه پر لیوان رو ببینید. چون اگر این کار رو نکنید فقط خودتون اذیت میشید.

عین: خانم اصلا شاید وضعیت قبلی به صلاحمون نبوده.

فاء: بله خانم، شاید اگر وضعیت قبلی رو داشتیم بدبخت میشدیم.

من: بله! اینم یک نوع نگاهه که حتما صلاحی بوده تا وضعیت تغییر کنه. اما یک چیز دیگه اینکه شما به خانم «شین» عادت کرده بودید، درست! اما باید یاد بگیرید بتونید با از دست دادن آدم ها کنار بیایید. شما بزرگ تر میشید و وارد جامعه میشید و مطمئن باشید خیلی از این دست دادن ها خواهید داشت. اعضای خانوادتونو ممکنه از دست بدید؛ یا اصلا از ایران برن و دیگه پیش شما نباشن. در رابطه هاتون شکست بخورید و آدم ها ترکتون کنن. استاد دانشگاهتون تغییر کنه. مدیر سرکارتون عوض بشه. هم کلاسی هاتونو از دست بدید. ... باید خودتون رو برای این از دست دادن ها آماده کنید و برخورد مناسب داشته باشید چون اگر این کار رو نکنید فقط خودتون و اطرافیانتون رو اذیت میکنید.
 
دال: خانم میشه از این حرف ها دیگه نزنید که من خیلی از این چیزها کشیدم. 

میم: بله، خانم! دال مثل یک کسی هست که هرچقدر درباره این چیزها باهاتون درد و دل کنه و خالی بشه، بعد اینقدر وضعیتش بده که دوباره زود پر میشه. مثل یک بادکنک که وقتی حرف میزنه خالی میشه و دوباره زود بادش می کنن.
(دال بغض کرده بود.)

من: خب دال میخوای الان یک کم بادِ بادکنک رو خالی کنی؟ می خوای حرف بزنی تا یک کم سبک بشی؟

دال: خانم وضعیت من خیلی بده! فکر نمی کنم هیچکس مثل من باشه وضعیتش. من با بابام مشکل دارم، اصلا هم دوستش ندارم. اصلا نمی خوام باهاش زندگی کنم. البته الان یک کم رابطمون بهتر شده، اما... فقط منتظرم مامانم زودتر یک خونه ای رو پیدا کنه که زودتر برم پیش مامانم تا پیش بابام نباشم.
(دال پدر و مادرش از هم طلاق گرفتن.)

ب: من می فهمم چی میگی دال.

دال: نه! هیچکس نمیفهمه من چی میگم. شما ها اصلا مامان و باباهاتون باهم دعوا می کنن؟
خیلی از بچه ها گفتن آره.

الف(با خنده): مامان و بابای منم باهم دعوا میکنن و بابام میذاره از خونه میره و من و خواهرم باید بریم التماس کنیم که برگرده خونه.

دال: اما میدونم هیچکدومتون مثل من نیستید. هیچکدومتون وقتی میرید خونه یک زن غریبه در رو براتون باز نمیکنه. کدومتون اینجوریه؟

ب: من میفهمم چی میگی. منم مامان و بابام از هم جدا شده بودن و تازه باهم دوست شدن. منم بابام یک پرستار بداخلاق و وحشتناک گرفته بود برامون. من میفهمم چی میگی. 
(ب شروع کرده بود به گریه کردن.)

دال(با گریه): نه! کدومتون دیده که باباش با مشت زده باشه تو دماغ مامانش و همه جا پر از خون شده باشه؟
الف و پ یک دفعه خندیدن. یعنی من واقعا نمیتونستم بفهمم چرا؟! تمام سال هم سر همین مسخره بازی هاشون حرص می خوردم.

دال(با حالت عصبانی): به چی میخندید؟ من حموم رو دیدم که پر از لخته های خون شده. این چیش خنده داره؟ میتونی بفهمی چقدر سخته؟

من: الف، پاشو برو بیرون یک آبی به صورتت بزن. یک دوری بزن و بیا.
و با اشاره گفتم دال حالش خوب نیست و بهتره نباشی اینجا تا راحت تر حرفاشو بزنه. اما نمی رفت و همچنان لبخند ملیح تحویل من میداد. آروم به پ هم که خندیده بود گفتم پاشو الف رو ببر بیرون و دوتاییتون تا پنج دقیقه نیایید سر کلاس تا حال دال بهتر بشه(فقط با خودشون میشد خودشونو قانع کرد، اگر الف میدید یکی از خودشون داره میبرش بیرون، بهتر قبول میکرد تا اینکه از طرف من بهش امر میشد). پ اصرار الف رو کشوند بیرون.

من: دال! الان میتونی راحت حرف بزنی.

دال: خانم! من هیچوقت نمی خوام مامان و بابام دوباره باهم زندگی کنن، هیچوقت. چون همه چیز بد میشه دوباره. من فقط یک خواهر بزرگتر دارم که میتونم همه حرفامو به اون بگم، اونم به مامانم بگه و مامانم اگه کاری از دستش بر بیاد انجام بده. فقط خواهرم همدم من هست.

من: پس ببین دال! وضعیت از این بدترم میشد باشه! مثلا یکی که دقیقا شرایط تو رو داره با این تفاوت که یک خواهر بزرگ تر نداره که کنارش باشه. تو یک خواهر داری و این خیلی خوبه که کنارته.

دال: اما خانم! خواهرم پنج سال از من بزرگتره و من نمیتونم برای اون کاری کنم، اون همش به من کمک میکنه. پس خواهرم چی؟

من: نه! اصلا اینجوری فکر نکن که چون کوچیکتری نمیتونی برای خواهرت کاری کنی. منم یک خواهر کوچیکتر دارم.
همشون ذوق کرده بودن و یک کم آروم تر شده بودن و می پرسیدن اسم خواهرتون چیه؟ 

من: اسمش حوریه است. با این که از من کوچیکتره اما همین که هست برای من کلی خوشحالیه. مطمئن باش تو هم فقط حضورت برای خواهر بزرگترت کلی کمک هست.
دال همچنان گریه می کرد. رفتم پیشش و بغلش کردم. بهش گفتم میخوای برات آب بیارم؟ یا میخوای باهم بریم تو حیاط، تو هوای آزاد که یک کم حالت بهتر بشه؟ اما هیچکدوم اینا رو نخواست.

دال(هق هق کنان): بچه ها کیا شرایطشون مثل منه؟ دست بالا. یعنی مامان و باباش از هم جدا شدن یا می خوان جدا بشن؟
به جز ب که دستشو بالا گرفته بود، ه هم با گریه شروع کرد حرف زدن. از بچگی و دعواهای مامان و باباش گفت، دعواهای مسخره. بچه هم که بوده یک بار مامانش رفته دادگاه برای جدایی از باباش اما به هدروغ گفته که برای کار دیگه ای اومدن دادگاه. ه دانش آموز خیلی شیطونِ من امروز آروم و پژمرده بود. پر از استرس بود که مامانش یک ماه دیگه میره. یک کم رفتم پیشش و بغلش کردم.

من: مطمئن باش مامانت نمیره. مامان و باباها باهم زیاد دعوا میکنن اما بعدش آشتی میکنن. مامان تو هم نمیره، بهت قول میدم.

ه: نه، خانم! میره. خودش گفته.

من: من بهت قول میدم نمیره! مطمئن باش. حالا یک کم آروم باش.
تمام کلاسم گریه شده و بود یکی یکی دانش آموزهام از این مدل مشکلاتشان می گفتند. دال، ب، ه، عین، میم،...
زنگ خورد و یک دفعه دیدم نون هم بدجوری داره گریه میکنه. نگار یک دانش آموز فوق العاده خنده رو است. همیشه در حال خندیدن است، همیشه.

من: تو چرا گریه میکنی؟
نون شروع کرد از داییش گفتن که فوت کرده. داییش نزدیک ترین شخص بهش بوده و چند سال پیش فوت میکنه و نگار خیلی اذیت میشه. بعد از داییش به داداشش وابسته میشه که شبیه داییش هم بوده. داداشش برای دو ماه میره عمان و تمام این دو ماه نگار بهانه میگرفته و گریه میکرده. اما نه میتونسته به باباش بگه مشکلش رو و نه به مامانش. چون مامان و باباش بهش اهمیت نمیدن و تا چند وقت دیگه هم داداشش برای همیشه میره. نگار گریه میکرد که خانم من هیچکس رو ندارم، با هیچکس نمیتونم درد و دل کنم و حرف بزنم.

من: دوست های خوبی پیدا خواهی کردو نگران نباش. مثلا همین یاء فکر میکنم دوست خوبی برات باشه. اصلا میشه یک کاری کرد. هروقت میخواستی با یکی حرف بزنی و درد و دل کنی همونموقع تو کاغذ بنویس و بعدش بیار برای من. من میخونم. خوبه؟ دوست داری اینجوری؟

نون: بله، خانم!
من: خب پس گریه نکن! باشه؟
میم: بچه ها من دیگه به دعواهای مامان و بابام عادت کردم. میدونید به یک نتیجه ای رسیدم، چرا ما بچه ها باید موهامون به خاطر دعواهای مامان و باباهامون سفید بشه؟ به ما چه؟ هرچقدر دوست دارن دعوا کنن. 
من: بچه ها! فهمیدید میم چی گفت؟ حرف جالبی میزنه! به نظرم راست میگه! چرا ماها باید به خاطر مامان و باباهامون زندگی خودمونو خراب کنیم؟


پی نوشت: نمیدونم چند تا پدر و مادر اینجا رو میخونن، اما خب بالاخره ممکنه اون هایی هم که پدر و مادر نیستن یک روزی پدر و مادر بشن و اینجا رو بخونن. ازتون خواهش میکنم خیلی خیلی باهام مهربون باشید که مهربونی به خودتون، مهربونی به بچه هایتان است.

هیچوقتِ هیچوقت وقتی بچه ای تو خونه هست گول این رو نخورید که حواسش به بازیشه، خوابه، تو اتاقشه،... و با همسرتون نامهربونی کنید. بچه ها حواسشون هست، خیلی هم خوب هست. خیلی هاشون از اینکه چطوری یواشکی حرف های مامان و باباهاشون رو گوش میدن برام تعریف کردن، از اینکه الکی خودشونو به خواب زدن و همه حرف ها را گوش دادن گفتن. چرا؟ چون رابطه مامان و باباهاشون براشون مهمه، چون مامانشونه، باباشونه. پس همیشه ی همیشه باهم مهربون باشید، خیلی مهربون باشید. بچه ها رو از خودتون بیزار نکنید. از بابای دال برای دال هیچ چیزی جز تنفر نمونده. از مامان و بابای میم هیچ چیزی جز دو تا آدم احمق نمونده. از مامان ه چیزی جز یک موجود تهدیدگر و عامل استرس نمونده. از بابای الف چیزی جز یک موجود ضعیف که زود خونه و زندگی رو ول میکنه و میره و دو تا بچه باید بهش التماس کنن تا برگرده و بشه مضحکه شون نمونده. پس باهم مهربون باشید و خودتون رو برای بچه ها نفرت انگیز و احمق و تهدیدگر و ضعیف و تمسخر آمیز و ... نکنید! باهم مهربون باشید و با روح و روان بچه هاتون بازی نکنید. اگر هم رو نمیخوایید، باهم مشکل دارید، جدا بشید که شاید باهم بودنتان بیشتر سوهان روح خودتون و بچه هاتون باشه. اما خواهشا خوب جدا بشید. با خاطره ای خوب همدیگر رو ترک کنید. بچه ها خیلی حساس هستند.

بعد نوشت: تمام دیروز و امروز صدای گریه و هق هق بچه ها توی گوشم بود؛ تصویر اشک ها و صورت های پژمرده شان جلوی چشمم بود و نمی دانم چه کاری می توانم انجام بدهم؟! بدبختی است که این ها را ببینی و ندانی چه باید کنی...

__________________________________________________________________________________________________

زنگ اول و دوم و سوم

یکشنبه, ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۴، ۰۸:۴۵ ب.ظ

زنگ اول:

من: بچه ها به نظرتون چی میشه که ما شک می کنیم؟

رها: وقتی کسی دروغ میگه بهش شک میکنیم.

من: خود دروغ گفتنِ تنها باعث شک میشه؟ میشه یک مثال بزنید؟

بچه ها یک مثال برام زدند(الان هرچی فکر می کنم مثالشان اصلا یادم نمی آید).

من: خب، ببینید یعنی شما اینجا اومدید دروغ اون آدم رو با یک چیزهای دیگه که ازش میدونید کنار هم قرار دادید و بعد بهش شک کردید. درسته؟ یعنی یک سری شواهد دیگه داشتید از اون آدم که دروغش با اون شواهد نمیخونده و همین باعث شده که شما بهش شک کنید، درسته؟

 

همه ی بچه ها گفتند، بله خانم و نوشتم «دروغ+شواهدی که با آن دروغ سازگار نیست باعث شک می شود». بعد مثلا خواستم به بچه ها چیز یاد بدم. خواستم بهشون بگم کل گرایی چیه و چرا حرفِ دروغِ یک نفر میتونه با شواهد دیگری که ازش داریم ناسازگاری ایجاد کنه. براشون یک دایره کشیدم پای تخته و گفتم فکر کنید تمام باورهای یک آدم توی این دایره هست. بعد پرسیدم اصلا میدونید باور چیه؟ و چند تا باور براشون نام بردم و گفتن خانم فهمیدیم. ازشون پرسیدم به نظرتون باورهای آدم ها که توی این دایره است بهم مرتبط اند یا نه؟ یک کم فکر کردند و بعضی هاشون گفتند آره، بعضی هاشون نه. دلایل هر دو دسته را خواستم. فقط حرف پگاه به عنوان کسی که پاسخ «نه» داده بود را اینجا میگم که برام جالب بود(البته بعدش بحث کردیم).

 

پگاه: خانم مثلا باور من به اینکه «آسمان آبی است» چه ربطی به باور من به اینکه «دین اسلام، دین خوبی است» میتونه داشته باشه؟ به نظر من هیچ ربطی نداره. هر دوتاشون باورهای ما هستن، اما بهم ربطی هم ندارن.

 

زنگ تفریح شد و داشتم از تخته عکس مینداختم که پریا از پشت اومد دور کمرم رو گرفت و شروع کرد تکونم دادن.

پریا: خانم بیایید برقصیم.

من: نکن پریا!

پریا: خانم بیایید برقصیم دیگه!

من(با حالت ناراحت): پریا! گفتم نکن!

پریا: خانم اذیت شدید؟

من(خیلی رک): بله! اذیت شدم.

پریا: خانم یعنی اذیتتون کردم.

من: بله! اذیتم کردی.

 

پریا ناراحت شد و رفت. اما من خوشحال بودم که آن موقعیت پیش آمده بود.

پریا برام خیلی ناز و دوست داشتنی است و زیاد میاد بغلم و بوسم میکنه و بهش چیزی نمیگم(البته بچه های دیگه هم بوس و بغل دارند اما پریا نسبت به بقیه بیشتر). اما ایندفعه بهش گفته بودم بهم دست نزن و اذیتم میکنی. ناراحت شده بود و من خوشحال بودم چون میتونستم بهش بفهمونم هرچقدر هم دوسِت داشته باشم و برام عزیز باشی من حریم خصوصی ای دارم که میتونم حتی برای آدم های عزیز و دوست داشتنی ام همچنان خصوصی بماند و بعضی وقت ها آن ها را در آن راه ندهم و تو هم باید اینو یاد بگیری. باید یاد بگیری که حق داری یک جاهایی بگی نه! حق داری تا وقتی که نخوای کسی اجازه ی دست زدن بهت رو نداشته باشه! حتی اگر اون آدم ناراحت بشه و برات عزیز باشه.

 

زنگ دوم:

تا رفتم سر کلاس بچه ها شروع کردند غر زدن و اعتراض کردن به وضعیتی که در مدرسه پیش آمده. مدرسه گفته بود بچه ها حق ندارند در راهرو بدون مقنعه باشند، در اینصورت هزار تومان جریمه می شوند. بچه ها به این قانون مدرسه اعتراض داشتند. همینطور به کسی که مجری این قانون بود(سارینا) نیز معترض بودند و می گفتند خودِ سارینا از این قانون تخلف می کند و برای دوستانش هم پارتی بازی می کند. فکر کردم موضوعی که بچه ها درگیرش هستند برای بحث بهتر از داستانی است که برده بودم چون برایشان معنادار بود. ازشان پرسیدم دوست دارید راجع به این موضوع حرف بزنیم و همه شان با کلی ذوق و شوق گفته بوند بله و بحث را شروع کرده بودم. بحث کمی جلو رفته بود...

 

لیلی: برای این بهمون میگن مقنعه سرمون باشه که آقای «نون» هم تو راهرو هست.

پانیذ: آقای «نون» معلممونه.

سما: خب، معلممونه! مگه دکتره که محرم باشه؟

اینقدر خندم گرفته بود. لحنش خیلی بامزه بود.

 

عکس تخته بحثم را از اینجا می توانید ببینید. وقتی از ویژگی های قانون صحبت می کردند خیلی برام جالب بود که آوا خیلی دغدغه جنسیتی داشت و می گفت قانون نباید برای زن و مرد فرق کند، باید برای هر دو آن ها یکسان باشد. حجاب قانون جنسیتی است. همینطور کیانا دغدغه عادلانه بودن قانون را داشت و میگفت قانون نباید جوری باشه که فقط فقیرها رعایتش کنند و قانون پولدارها نباشد.

 

قسمتی از حرف های بچه ها که لا به لای حرف های دیگرشان گفته بودند و اصلا سیر منظم ندارد و بین بحث های کلی مطرح شده بود و فقط درباره قانون حجاب بود را پایین آوردم:

 

ملیکا(خیلی محکم): خانم وقتی خود رییس جمهور میگه بحث حجاب به پلیس ربط نداره، اینا چرا اینجوری می کنند؟

سارا با حالت عصبانی که یک بار هم گشت ارشاد گرفته بودش: یک خانم چادری به مامانم گیر داده که چرا جلوی مانتوی مامانم بازه. مگه ما به لباس اونا گیر میدیم که اونا به لباس ما گیر میدن؟

بهار: مثلا قوانین راهنمایی و رانندگی برای اینه که به  آدما ضرری وارد نشه. کلا قوانین وضع میشن که آدم ها ضرر نبینن، مثلا چراغ قرمز میذارن و میگن نباید ازش رد بشیم چون ممکنه سر یک چهارراهی ماشین ها به هم بخورن و کسی بمیره یا خسارت ببینه. رعایت نکردن حجاب چه ضرری به آدما میروسونه؟ هیچی.

من: خب بهار، مشکل دقیقا اینه که اونایی که میگن حجاب باید باشه، ضرر رو اینجوری که تو گفتی نمیبینن و میگن ضرر میبینیم.

ترنم: اصلا خانم، چرا خودخواه هستن؟ چرا باید چیزی که اونا میخوان بشه؟ پس ماها چی؟

آوا: اصلا من یک راهی دارم! بیایید همه الان که زنگ خورد بدون مقنعه بریم تو راهرو. اگه همه بدون مقنعه بریم میخوان چه کارمون میکنن؟

من(با لبخند): آره آوا! منم اصلا همینجوری(چیزی سرم نبود سر کلاس) میام باهاتون. خوبه؟

آوا: آره خانم! خیلی خوبه! میایید؟

من: بشین آوا! شوخی کردم. نمی خواد فعلا تو این کلاس نقشه شورش بکشید. یک جور دیگه باید مشکل رو حل کنیم.

پانیذ: خانم اصلا این حرفا رو که ما میزنیم به چه دردی میخوره؟ مسئولین که نمیشنون حرفای ما رو(این حرف رو اصلا ازش انتظار نداشتم).

من: مگه قراره فقط مسئولین بشنون؟ برای تغییر، برای عوض کردن یک سری چیزها زمان لازمه. شاید باید صبر کرد شما بزرگ بشید و مسئول یکی از نهادهای مردمی بشید! اصلا شاید خودتون شدید یکی از همین مسئولین اجرایی الان. خب از الان نباید به خیلی چیزها فکر کنید و برای اونموقع آماده بشید؟ بازم حرف های الانمون بی تاثیره؟

قند تو دل همشون آب شده بود...

 

زنگ سوم:

 بچه های این کلاسم فوق العاده بی ادب هستن، فوق العاده! و هرچقدر دو کلاس قبلم خوب هستند و باهاشون از بحث ها لذت میبرم این کلاس خیلی اذیتم می کند و همیشه اعصابم را بهم میریزند. دیشب آقای «نون»-مسئول گروه فبک- بهم ایمیل زده بود که بچه هاتون گفتن شما یک چیز را خیلی توضیح میدید و موضوعات بیشتر از یک جلسه بحث می برد، لطفا کارتان را اصلاح کنید. من فکر میکردم بچه های زنگ دومم این را گفتند چون قبلا هم این نقد را به خودم کرده بودن. برای آقای «نون» توضیح دادم که چرا این اتفاق می افتد.

 

امروز که رفتم سر زنگ سومم هنوز به میزِ معلم نرسیده بچه ها شروع کردن به کلاس اعتراض کردن و این که ما رفتیم پیش آقای «نون» و گفتیم فلان و بهمان و فهمیدم ایمیل شب قبل درباره کلاس زنگ دومم نبوده. من خیلی ناراحت شدم از نقدهای نا بجایشان. من سر این کلاس نصف بیشتر وقتم به ساکت کردنشان می رود و بحث ها خیلی بد جلو می روند برای همین یک موضوع چند جلسه طول می کشد. نقدشان واقعا نا بجا بود. من خیلی سر این کلاس انرژی میذارم، میتونم بگم جون میکنم تا یک بحث خوب را پیش ببرم و این ها اصلا متوجه جون کندن و انرژی گذاشتن های من نبودن و کل کار من را زده بودن داغون کرده بودن. البته آقای «نون» خودشون از روش کار من مطلع هستند و میدونن در حد توانم سعی میکنم بهترین کار را در هر جلسه داشته باشم اما برخورد بچه ها واقعا برام ناراحت کننده بود. حتی نمیذاشتن من به بهانه هایشان جواب بدهم، و میتونم بگم دقیقا بهانه بود، نه نقد!

 

بحث را شروع کردم و دوباره صدا کردن های من، تکرار کردن بحث ها و حرف ها، ساکت کردن هام،... شروع شده بود. دیگه تحمل بی ادبی هاشونو نداشتم.نشستم پشت میزم و فقط نگاشون کردم. کم کم ساکت شدند و خواستند بحث را ادامه بدم. چیزی نگفتم و مشغول کار خودم شدم. اینقدر التماس کردند تا سکوتم را شکستم و گفتم من دیگه نمیتونم تحمل کنم! هر چهارشنبه اعصاب من رو بهم میریزید. من سر کلاستون دیگه نمیام. واقعا دیگه نمیتونم! و جمع کردم  بیام بیرون که یکیشون رفت و آقای «نون» رو صدا کرد. آقا «نون» اومدن و با بغض گفتم من نمیتونم دیگه با این کلاس پیش برم. و دیگه هیچی نگفتم. آقای «نون» شروع کردن حرف زدن با بچه ها و متوجه شدن که بچه های بی ادبی دارم و واقعا حرف هاشون بهانه است. حتی موقع حرف زدن آقای «نون» به ایشون هم با کارهاشون بی احترامی می کردن. من هم بغضم بیشتر میشد و تمام مدت خودم را کنترل میکردم که جلوی بچه ها بغضم نشکند.

 

بالاخره زنگ خورد. همه رفتند و کلاس خالی شد. من بودم و آقای «نون» و کلی میز و صندلی خالی. فهمیده بودن حالم اصلا خوب نیست. دستشونو آوردن پایین و چشماشونو آروم بستن و گفتن آروم باشید. بعد از این جملشون دیگه نتونستم بغضم رو نگه دارم و زدم زیر گریه. گریه میکردم و وسایلم را از روی میز به بهانه مرتب کردن جا به جا میکردم که اشک هامو نبینن. دیگه نتونستم ساکت بمونم و سکوتم را شکستم و همانطور که اشک هامو پاک میکردم  گفتم خیلی بی ادب هستند و بی احترامی می کنند. واقعا تحمل بی ادبی و بی احترامی را ندارم. از آدم های بی ادب متنفرم و نمیتونم تحملشان کنم. من هرجلسه کلی انرژی برای اینا میذام اما انگار نه انگار. واقعا آدم رو سرد می کنن. آدم رو خسته می کنند. کلاس را بهم می ریزند.

 

کمی که آروم شدم، آقای «نون» چند راه حل برای کلاسم دادند و خیلی ناراحت بودند که مربی گروهشان اذیت شده. بهم قول دادند جلسه بعد اجازه نمی دهند بچه هایی که کلاس را بهم می ریزند سر کلاسم باشند. خوشحال بودم که مسئول گروهی که در آن کار می کنم هوای مربی هایش را دارد و از اذیت شدنشان واقعا ناراحت می شود...


1394/2/16


   

نقش فلسفه علم در برنامه «فلسفه برای کودکان»

+ نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1394 ساعت 0:37 شماره پست: 35

از اینجا

_________________________________________________________________________________________

من و پسرها

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1394 ساعت 16:48 شماره پست: 34

امروز دومین جلسه ای بود که  با یک سری پسربچه ی کلاس چهارمی فبک داشتم. عرفان یواشکی از کلاس آزمایشگاه فرار کرده بود و اومده بود سر کلاس من. بهش گفته بودم هفته پیش فبک داشتی و این هفته هم همون داستان هفته پیش رو می خونیم. گفته بود اشکال نداره خانم دوست دارم اینجا باشم. هفته پیش نصف کلاس با من بودن و نصف دیگرشان با آزمایشگاه و این هفته گروه فبک و آزمایشگاه جا به جا شده بود. خب هفته پیشم همه ی پسرها خصوصا عرفان عاشق داستانی که خواندم، شده بودند. قسمت اولِ کتابِ «پسری که آبرویش رفت» از لوییس سَکِر را برایشان خوانده بودم. کتاب های لوییس سکر کتاب های جذابی هستند و بچه ها خیلی خوب باهاشون ارتباط برقرار می کنند. کتابی هم که از لوییس سکر انتخاب کرده بودم، داستانش فوق العاده پسرانه بود و پسرها بدجور مجذوبش شده بودند، هم پسرهای گروه هفته پیش و هم گروه این هفته. البته به یکی از شاگردهای دخترم هم چند وقت پیش کتاب را امانت داده بودم و خوانده بود و کلی خوشش آمده بود. آخه با یکی از کلاس هایم یک کاری کردم؛ کتاب هایی که مربوط به رده سنی شان است را از خودم بهشان امانت میدهم تا بخوانند. کلی هم ذوق می کنند که کتاب های من را امانت می گیرند. چون کتاب برای من است و دوستم می دارند با ذوق کتاب را می خوانند. الانم که نمایشگاه نزدیک است کتاب های لوییس سکر را برای بچه ها پیشنهاد می دهم بخرید. آن وقت بنشینید و درباره تک تک اتفاق های کتاب با آن ها گفت و گو کنید. کتاب پر است از موضوعات متفاوت و مرتبط با دنیای بچه ها برای تفلسف و گفت و گو. همین عرفان هفته پیش اسم کتاب را با کلی هیجان ازم پرسیده بود و گفته بود خانم شهر کتاب هم این کتابه رو داره که زود بره بخرش و بقیه داستان را بخواند. یکی دیگه از پسرها هم که اسمش را یادم رفته انگاری دیده بود منم اهل حالم و از کتاب کلی خوشش آمده بود بهم گفته بود خانم شما دیوید کاپرفیلد را هم خواندید؟ خیلی قشنگ است. و ازم خواسته بود برایشان دیوید کاپرفیلد را هم بخوانم. گویی من شده بودم قصه گوی پسرها. گفته بودم خیلی زیاد است و سپهر هم با تمسخر، در عین اینکه او هم اهل کتاب است بهش گفته بود چهارصد و خرده ای صفحه است. کتابخانه مدرسه هم داردش. اما خانم چجوری بخونش سر کلاس؟! و پسری که اسمش را یادم رفته ناراحت شده بود. من هم برای اینکه ناراحتیش را کم کنم کمی درباره دیوید کاپرفیلد باهاش گپ زده بودم. و خوشحال بودم که یک پسربچه ی کلاس چهارمی دیوید کاپرفیلد خوانده است. خیلی اتفاق خوبی است، خیلی خوب که از ده سالگی رمان قوی بخوانی.

پسرهای هفته پیش آرام بودند، البته به جز یکی دو تایشان که آن یکی، دو تا هم راه آمدند و کلاس خوب پیش رفت. البته خیلی سعی کردم مواظب رفتارهایم باشم چون هفته پیش موقع خواندن داستان یک جا تپق زدم و سپهر دستم انداخت و فهمیدم خیلی باید مواظب رفتارهام باهاشون باشم، چرا که تُن صدایم کافی بود تا کارم را بسازند. اما خب خدا رو شکر توانستم دوستیِ خوبی باهاشون داشته باشم و آن ها هم اذیت خاصی نکردند. جالب بود که بعضی هایشان حتی ازم خجالت می کشیدند.

این هفته هم فکر کردم مثل هفته پیش پسرهای خوب و آرامی دارم. کلاس شروع شد و اسم هایشان را پرسیدم و معمولا زود اسم های بچه ها را یاد می گیرم. یک دور اسم هایشان را گفتند و سپس من همه را درست تکرار کردم. یکی شان با کلی هیجان گفت «ایول خانم! چه زود اسم هامونو یاد گفتید». و کلی قند تو دلم آب شد. انگار خوش آیند بودن تعریف کردن پسرها ازت سن و سال نمیشناسد و از هر سنی که باشد می تواند  قند توی دلت آب کند. داستان را خواندم و این گروه هم حسابی مجذوب داستان شدند و نوبت نظرها و سوال هایشان رسیده بود. سوال ها و نظرات این گروه خیلی فلسفی تر از گروه هفته پیشم بود و خوشحال بودم. سوال ها و نظراتشان را نوشتم و باید یک مورد را برای گفت و گو انتخاب می کردیم. من خودم «چرا پسرها خانم بی فیلید را اذیت کردند؟» یا «باید با بچه ننه ها و نازک نارنجی ها اینقدر بدرفتاری کنیم تا درست شوند» را برای بحث ترجیح میدادم و در آخر هم موضوع «آزار و اذیت کردن دیگران» را انتخاب کردم و بحث شروع شد.

ازشان پرسیدم تاحالا شده کسی اذیتتان کند؟ و کلاس عجیب به هیاهو افتاد. «خانم عرفان گوش های منو گاز میگیره و اذیتم میکنه». «خانم عرفان من رو زنگ های تفریح میچسبونه به دیوار و گوشامو محکم فشار میده و مثل سوزن میزنه اینجاش». «خانم امیرعلی تو حیاط تگ میزنه زیر پای ما». «خانم ببینید پدرام تگ زده تو حیاط پای منو چه کار کرده». و یکی یکی شلوارهاشونو زده بودن بالا و آثار کبودی ها را نشان می دادند و انگار هرکدامشان پاهایش کبودتر بود افتخار بیشتری جمع کرده بود. یک دفعه بردیا گفت «خانم امیرحسین با فلان کار همه بچه ها را اذیت می کند(از گفتن کارش معذورم، چون فکر نمیکنم گفتنش مناسب اینجا باشد)». امیرحسین هم عصبانی شد و با همان عصبانیت میز را هل داد جلو(میز و صندلی هاشون از هم جدا است) و بلند شد که با مشت بره تو صورت بردیا و داد میزد که «چرا گفتی؟». داد میزدها! اومدم وسط کلاس جلوش، که چه کار داری میکنی؟ بشین! و نشاندمش سر جایش. از اونور عرفان یک چیزی درباره اذیت های امیرعلی گفت و امیر علی یک فحش زشت داشت میداد که یک دفعه حضور من رو متوجه شد و فحشش رو نصفه ول کرد. عرشیا شروع کرد از اذیت کردن های امیررضا گفتن که امیررضا تهدیدش کرد اگه بگی جنگ ستارگان3 رو بهت نمیدم و اونم گفت «بابام برام خریده! میگم!» از اونور یکی از پسرها گشنش شده بود و توهم خوردن زنگ رو زده بود و در کلاس رو باز کرد که ببینه زنگ خورده که امیرحسین خیلی جدی گفت «خانم بوی سوختنی نمیاد؟ بوی سوختنی میادها!» گفتم «نه! من بویی نمیشنوم امیرحسین. بشین!» و بعد ادامه داد خانم اما دماغ امیررضا(پسر گشنه) سوخته! و من فقط داشتم نگاش میکردم که واقعا که!

یعنی امروز همش داشتم پسرها رو از هم جدا میکردم. هی باید تکرار میکردم بچه ها با گفت و گو باید مشکلاتمونو حل کنیم نه با کتک و فحش، اما خب انگار نه انگار... در همین اوضاع و احوال بحث هم مثل پیام بازرگانی جلو میرفت. ازشون پرسیده بودم خب خودتونم تا حالا کسی رو آزار و اذیت کردید؟ و شروع کرده بودن از کارای خودشون گفتن. دلیل کارشونو خواسته بودم و آن ها هم دلایل آزار و اذیتشان را این ها گفته بودند:

تلافی کردن و انتقام گرفتن

اذیت کردن دیگران حس قلدری به آدم میده، خیلی حال میده

خانم بابای من میگه اگر آدم قدرت استدلال نداشته باشه از این کارا میکنه، فکر کنم قدرت استدلال نداریم

خانم شوخیه، فقط میخواییم بخندیم

این موضوع رو انتخاب کرده بودم که بحث رو یک جورایی بتونم بکشونم به آزار و اذیت های روانی و کلامی. می خواستم یک کم برای درست رفتار کردن با جنس مخالف از نظر رفتاری و کلامی آمادشون کنم. یک کم حساسشان کنم در برخوردهایشان. اما کلا تو یک دنیای دیگه بودن. خیلی کار می بره همچین موضوعاتی رو باهاشون بخوام جلو ببرم و این آخر سالی وقتی ندارم. خلاصه که کلاسی داشتم امروز...

پی نوشت1: هفته پیش وقتی تبلتم را درآوردم از تخته عکس بندازم، پسرها همشون پشتم جمع شده بودن که «اَاَاَاَ... خانم، کیفیت تصویرش چنده؟» و اولین باری که تبلتم را سر کلاس دخترها درآورده بودم گفته بودند «خانم Pou تان چند سالش است؟». «خانم از ما هم عکس بندازید».

پی نوشت2: مجذوب خطم شدن هایشان هم جالب بود. تا یک چیزی مینوشتم روی تخته، بعضی هایشان کمی، فقط کمی آرام می گرفتند و درگیر خطم می شدند. اما خب وقتی برمیگشتم و نوشتنم تمام میشد، دوباره...

_________________________________________________________________________________________

ذهن پانیذی

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1394 ساعت 9:4 شماره پست: 33

من: خب پانیذ تو که میگی میتونی به مربعی که در واقع دایره است فکر کنی برای ما هم بگو که چجوریه؟

پانیذ: خانم یک چیز ذهنی است، نمیشه بگم! اگر بگمش دیگه مربعی که در واقع دایره است نمیتونه باشه. فقط تو ذهن میشه مربعی که در واقع دایره است وجود داشته باشه.

من: خب بچه ها اگر بخوام مربع را خیلی ساده تعریف کنم، می تونم بگم چجور شکلی است؟

همه گفتند، یک شکلی که ضلع دارد.

من: خب اگر بخوام دایره را تعریف کنم چی؟

همه گفتند، یک شکلی که ضلع ندارد.

من: پانیذ تو هم اینو قبول داری؟

پانیذ: بله!

من: خب حالا این چیزایی که من مینویسم را ببین درسته یا نه؟! 

روی تخته نوشتم:

دایره شکلی است که ضلع ندارد، پس دایره=شکل دارای ضلع.

مربع شکلی است که ضلع دارد، پس مربع=شکل بدون ضلع.

پانیذ می تواند دایره ای را تصور کند که در واقع مربع است.

پس پانیذ می تواندشکل بدون ضلعی را تصور کند که در واقع دارای ضلع است.

من: پانیذ! به نظرت میشه یک چیزی هم وجود داشته باشه، هم وجود نداشته باشه؟

میخواستم بعد از اینکه این را تایید کرد بروم روی استدلال پای تخته و بگم پس به نظرت میشه شکلی هم ضلع داشته و هم نداشته باشه و ادامه ی ماجرا... اما پانیذ دستم را خواند و گفت خانم این چیزی که شما پای تخته نوشتید در دنیای خارج از ذهن است و این حرف، یک حرف منطقی در دنیای خارج از ذهن است. منطق ذهن فرق داره و نمیشه حرف هاتون رو درباره مربعی که در واقع دایره است در ذهن من بگیم.

من: یعنی چی منطق ذهن فرق داره؟ اینطور نیست که ذهن همه ی آدم ها بر اساس یک منطق مشترک کار می کند؟

پانیذ: نه خانم! منطق ذهنیِ من با منطق ذهنیِ شما فرق داره چون ما ذهن هامون مثل هم نیست. چون ما به ذهن هم دسترسی نداریم و نمیدونیم منطق ذهن شما اصلا چیه که بگیم با منطق ذهن من یکیه.

اوه خدای من! با یک بحث واقعا جدی رو به رو هستم.

من: پانیذ! من قبول دارم ما به ذهن های هم دسترسی نداریم. اما اگر ذهن همه مان بر اساس یک منطق مشترک کار نکند به نظرت میشه باهم زندگی کنیم? حرف هم را بفهمیم؟

پانیذ: خانم شما اصلا دارید خلاقیت رو حذف میکنید. ذهن خلاق است و می تواند هرکاری کند، حتی مربعی که در واقع دایره است را درست کند. ذهن من این خلاقیت را دارد و ذهن شما ندارد و می گویید دلیلش هم این است که با منطق تان نمی خورد. اما منطق ذهن من فرق دارد و ذهنم خلاق است.

من: خلاقیت هم اصولی دارد. اینطور نیست؟

پانیذ: نه! خانم، شما قدرت ذهن رو نمیدونید، ذهن هر کاری می تواند کند. 

 من مونده بودم بحث رو چجوری پیش ببرم و چیزی نمی گفتم که آوا شروع کرد حرف زدن.

آوا: خب پانیذ اگر راست میگی شکلت را بکش.

پانیذ: گفتم که! نمیشه کشید! فقط تو ذهنه.

آوا: هرچیزی که تو ذهن باشه رو میشه کشید.

پانیذ: نه! نمیشه! اگر راست میگی همین الان هرچی تو ذهنت هست رو برو پای تخته بکش.

آوا که نمی خواست کم بیاره پیش پانیذ و حرفش رد نشه  کمی مکث کرد...

آوا: نمیتونم بکشم.

پانیذ: دیدی نمیشه!

آوا: نخیرم! برای اینکه تو ذهنم چیزی نیست که بکشمش...

و من و همه ی کلاس زدیم زیر خنده...

پی نوشت1: یعنی این دانش آموز-پانیذ- یک اعجوبه است و حالا حالاها باهاش کار دارم... حالا حالاها باید دو تایی برویم دفتر و بنشینیم بحث کنیم و بحث کنیم...

پی نوشت2: یعنی یک جوری با اعتماد به نفس کامل حرف می زد که با خودم گفتم شاید واقعا ذهنش می تونه همچین چیزی را تصور کند و شاید حرف هاش درست باشه و من شدم معلم بده ی روزگار که یک پدیده ی عجیب را نمی تواند پذیرا باشد، پدیده ای که شاید بتواند یک تحول عظیم در منطق و فلسفه ایجاد کند. خب اونوقت «اصل اجتماع نقیضین محال است» را کجای دلم باید بگذارم؟! خب اما من میدونم یک جاهایی داره یک چیزهایی رو اشتباه می کنه...

_________________________________________________________________________________________

یک معلم دیوانه

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1394 ساعت 11:45 شماره پست: 32

بحث هفته ی پیش کلاسم درباره ی «امکان» بود که فکر می کنم تا چند هفته ی دیگر هم ادامه داشته باشد. بچه ها باید به صورت گروهی به یک سری سوال پاسخ می دادند و بعد درباره پاسخ هایشان بحث می کردیم. سوال هایی مثل «آیا ممکن است به رودخانه ای فکر کنید که به سمت بالای تپه حرکت می کند»، «آیا ممکن است دایره ای را تصور کنید که در واقع مربع است؟»، «آیا ممکن است یک گربه، سگ به دنیا آورد؟»، «آیا ممکن است الان در خواب باشیم، ولی فکر کنیم که بیدار هستیم؟»، «آیا ممکن است در یک هفته، دوشنبه بعد از سه شنبه بیاید؟»، «آیا ممکن است صدایی در جایی باشد، بدون آنکه کسی آن را بشنود؟»،... و بعد از همه ی این سوال ها بچه ها باید راجع به این سوال نظر می دادند که «آیا همه چیز ممکن است؟»

بحث راجع به این سوال ها برای یک سری بچه پنجم ابتدایی واقعا سخت است. خیلی خیلی سخت است و از آن سخت تر کار من است. بحث واقعا تخصصی می شود و می مانم با این بحث ها و بچه ها چه کنم. هفته پیش خود بچه ها یک تعریفی از امکان دادند و برای شروع خیلی خوب بود. عدم ضرورت را امکان می دانستند و عدم ضرورت را هم با possible world ها نشان می دادند. possible world هایشان هم کارتون ها، انیمیشن ها، داستان ها،... بودند. possible worldهای بچه ها هم جالب هستند. و البته بماند که ذهن های خودشان اینقدر رمزآلود است که برایتان جهان هایی را ترسیم می کنند که خیلی بامزه هستند. اما خب مشکلم با این روش شان این بود که نمیتونستم بهشون بگم این چیزی که شما cinceive می کنید نباید منجر به تناقضی در آن جهان شود. یا حتی مشکل داشتم که وقتی رسیدم به سوال مربع و دایره نمیتونستم بهشون بگم اون چیزی که شما دارید تو ذهنتون می سازید و بهش میگید مربعِ دایره ای(البته کلی خودم را کشتم تا بهشان بفهمانم مربعِ دایره ای با مربعی که در واقع دایره است دو تا چیز متفاوت هستند) آن را conceive نمی کنید، بلکه دارید image می کنید. یا وقتی یکیشون بر می گشت می گفت خانم خدا هر کاری را می تواند انجام بدهد، پس پاسخ این سوال ها بله است، مانده بودم انواع امکان ها و بحث های منطق موجهات را چطور به این بگویم که برای گفتن این جمله کمی دقیق تر باشد.  

به جز مشکلات بالا، خود روش شان، خود حرف کریپکی الان خیلی بهش نقد وارد شده و در استدلال ها قوت قبل را ندارد . مثلا همین هفته پیش یک مقاله از بلاک و استالنیکر سر کلاس ذهن خودمان می خواندیم که استالنیکر خیلی قشنگ نشون میداد با استفاده از حرف کریپکی نمی شود مساله explanatory gap را در فلسفه ذهن بررسی کرد و حرف کریپکی دچار اشکال است. و به خاطر ایرادهایی که به بحث کریپکی شده خیلی ها معتقدند برای نشان دادن ضرورت بین دو چیز باید به صورت میلی عمل کنیم. خب حالا با این مسائل واقعا نمی دانستم بحث «امکان» را چجوری با بچه ها جلو ببرم و یک عالمه هم به گروه غر زدم که این بحث برای بچه های پنجم خیلی سنگین است. تمام یک هفته ی قبل درگیر این مساله بودم و دیروز که داشتم می رفتم مدرسه گفتم امروز یا خودم دیوانه می شوم، یا بچه ها را دیوانه می کنم. و بعدا از خود بحث ها خواهم نوشت که بچه ها چطور من را دیوانه کردند، در این حد که به اصل «اجتماع نقیضین محال است» هم شک کردم...

_________________________________________________________________________________________

یک نقطه

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1394 ساعت 19:22 شماره پست: 31

امروز زنگ اول نداشتم، چون بچه ها را به مناسبت روز مادر با مادرهایشان برده بودند بوستان نهج البلاغه. مدرسه وقتی خبر را گفت با ماشین الف رفتیم بوستان و الکی الکی پول پارکینگ دادیم، چون بوستان چند قدم بیشتر با ما فاصله نداشت. بچه ها در بوستان با معلم ها و مادرهایشان بازی می کردند؛ به مادرهایشان رز آبی می دادند؛ بستنی می خوردند؛ حرف می زدند و.... من و الف و سین هم به اصرار بچه ها کمی باهاشون بازی کرده بودیم و بعد روی یکی از صندلی ها نشسته بودیم و کلی حرف زده بودیم و باز با ماشین الف برگشته بودیم مدرسه.

زنگ دومم را داشتم اما وقتی رفتم سر کلاس همه ی بچه ها خسته بودند؛ خوابشان می آمد؛ خوراکی های مانده شان را می خواستند تمام کنند و ...  می توانم بگویم هیچ نشانی از تمایل به برقرار بودن کلاس نبود، هیچ نشانی. مانده بودم چه کنم که یک فکری به ذهنم رسید. یک نقطه روی تخته کشیدم و گفتم بچه ها همینجوری که خوراکی هاتونو می خورید، بگید فکر می کنید این چیه که من روی تخته کشیدم. خودشان را جمع و جور کرده بودند و به تخته نگاه می کردند و سوالم برایشان عجیب بود. شروع کرده بودند پاسخ دادن. اکثرشان می گفتند خب معلومه، نقطه است. چندتایی هم که می خواستند نشان بدهند تفکراتشان عمیق تر است و با بقیه متفاوت، می گفتند یک دایره تو پُر است. یا می گفتند بستگی دارد از چه زاویه ای بهش نگاه شود.

همه پاسخ هایشان را گفته بودند و منتظر من بودند. لبخندی زدم و گفتم «نَع! همه اشتباه گفتید». حواس ها جمع تر شده بود. کسی خوابش نمی آمد. کسی از خستگی حرف نمی زد. کسی خوراکی نمی خورد. روی تخته کنار نقطه ای که گذاشته بودم یک فلش زدم و نوشتم «دلِ من». همه متعجب بودند و میپرسیدند «دلِ من؟ یعنی چی خانم؟» گفتم «این دل منه که تو عید اینجوری شده، اونم به خاطر ندیدن شما».

یکی یکی چهره های متعجب به لبخند تبدیل می شد و عکس العمل ها بعد از لبخند جالب بود. دیگر هیچ نشانی از خستگی وجود نداشت، از خواب آلودگی، از غر زدن،... و زمان مناسب برای پخشِ برگه های تمرین مهیا شده بود. تمرین ها پخش شده بود؛ با دقت و هیجان انجام شده بود و بحث ها بسیار خوب و دقیق پا گرفته بود، آنقدر خوب که سوال ها و بحث هایشان من و حتی مربی های گروه را در جلسه درگیر کرده بود.

پی نوشت: تمرین و بحث امروزم درباره «امکان» بود. انشاالله قسمت هایی از بحث ها را خواهم نوشت.

_________________________________________________________________________________________

کتابخانه

+ نوشته شده در جمعه جهاردهم فروردین 1394 ساعت 14:49 شماره پست: 30

چند وقت است دارم فکر می کنم اگر قرار باشد من جزیی در فرآیند بزرگ شدن یک کودک باشم حتما آن کودک را با جایی به اسم کتابخانه خیلی مأنوس می کنم. آن کودک را بیشتر به کتابخانه می برم تا کتاب فروشی. کتابخانه خوب است. خوب است چون من می توانم از طریق آن، کودک را با امانت داری آشنا کنم. خوب است چون من می توانم از طریق آن، کودک را با متعهد بودن آشنا کنم. خوب است چون من با کتابخانه می توانم دوست بودن آدم ها با هم و در کنار هم با مهربانی زندگی کردن در یک مکان را به کودک نشان دهم. می توانم به اشتراک گذاشتن داشته ها و نداشته ها را به او نشان دهم، کتاب هایی که برای هیچکس نیست اما می تواند برای همه باشد. می توانم احترام گذاشتن به قوانین و حقوق دیگران را در فضای کتابخانه برای او مأنوس تر کنم. می توانم ارزش لحظه ها را در کتابخانه برای او بهتر نشان بدهم. ... کتابخانه خوب است.

خب راستش من با اینکه برنامه ای مثل کلاه قرمزی رو دوست دارم اما هیچوقت به عنوان یک برنامه تربیتی برای بچه ها نمی پسندمش(با اینکه این چند ساله مخاطب کلاه قرمزی بچه ها نبودن، اما خب برنامه های قدیمی اش را هم برای بچه ها نمی پسندم) چون من خیلی موافق امر و نهی کردن مستقیم در خصوص به کار بستن صفات اخلاقی و انسانی مثل آقای مجری به بچه ها نیستم و ترجیح میدهم اگر قرار باشد صفتی اخلاقی و انسانی را در کسی نهادینه کنم به طور غیرمستقیم باشد. و کتابخانه بهترین فضا برای نهادینه کردنِ صفت هایی اخلاقی و انسانی به طور غیرمستقیم در کودکانمان است. و حتی این نوع نهادینه کردنِ صفات اخلاقی و انسانی را مکملی برای برنامه فبک نیز می دانم(شرح این مساله خود مفصل است).

علاوه بر مسائل بالا دوستان کتابخانه ای دوستان خوبی هستند و زندگیِ کتابخانه ای نیز دوست داشتنی. دوستان کتابخانه ای و زندگی کتابخانه ای را از کودکانمان دریغ نکنیم. 

پی نوشت: اینجا و اینجا را ببینید. جالب است. جدیدا در فضاهای اجتماعی وجود چنین حرکتی در دنیا در حال اطلاع رسانی است. فکر می کنم اگر این حرکت در ایران هم ترویج پیدا کند، اتفاق خوبی باشد.

بعدنوشت: دلم برای بچه هام یک نقطه شده. از بیست اسفند تا حالا ندیدمشون. تا چهارشنبه که برم مدرسه یک چیزی حدود یک ماه خواهد شد که ندیدمشون.

_________________________________________________________________________________________

من، یک معلم خوشبخت

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اسفند 1393 ساعت 9:56 شماره پست: 29

چهارشنبه بحث های خیلی خوبی را سر همه کلاس هایم داشتم. یکی از بحث هایم ادامه ی بحث پست 27 بود و قرار بود ازشون بپرسم چرا فکر می کنند گوش ندادن به حرف خدا بد رفتاری کردن با خدا است. جواب بچه ها این بود که چون با گوش ندادن به حرف خدا باعث ناراحت شدن خدا میشیم و ناراحت کردن دیگری هم نوعی بدرفتاری است.

بهشان گفتم، تا به حال نشده از مامانتون ناراحت بشید؟ مثلا یک کاری را خواستید انجام بدید مثل بستنی خوردن وقتی مریض هستید، اما مامانتون نذاشته انجام بدید و شما ناراحت شدید. من با توجه به حرفی که زدید می تونم نتیجه بگیرم که چون مامانتون شما رو ناراحت کرده، باهاتون بدرفتاری کرده، درسته؟ همشون گفتن، نه! اینجا بدرفتاری نیست چون بستنی خوردن برامون خوب نبوده و ما نمیدونستیم. گفتم به هر حال نمی تونیم بگیم هر ناراحت کردنی بدرفتاری است دیگه! شاید ناراحت کردن خدا هم جزو همون مواردی باشه که بدرفتاری نمیشه.

پاسخی که سارا و رها دادن خیلی خیلی برام جالب بود. گفتن خانم مثال نقض هایی که شما می زنید(چند تا مثال نقض براشون زده بودم) همشون یک چیزی توشون مشترک هست و اون هم اینکه علت ناراحتی های ما به خاطر اینه که از یک سری چیزا آگاه نیستیم برای همین بدرفتاری نمیشه. اگر از اون چیزها آگاه بودیم دیگه ناراحت نمیشدیم. مثلا اگر از همون اول میدونستیم بستنی خوردن حالمونو بدتر میکنه، ناراحت نمیشدیم. این مثال نقض ها برای آدم ها است و ما درباره ناراحتی خدا حرف میزنیم که نمی شود از آن مثال نقض ها استفاده کنیم چون خدا به همه چیز آگاهه و اصلا این مثال نقض ها براش درست نمیشه. مثال نقض های شما درباره خدا به خاطر آگاه بودنش به همه چیز جواب نمیده و همچنان ناراحت کردن خدا بدرفتاری با او هست.

باورتان می شود این استدلال دو تا بچه کلاس پنجمی باشد؟ شاگردهام خیلی بزرگ شدن و خیلی خیلی خوب فکر می کنند و استدلال می آورند. خودشان چند وقت پیش به ابتدای سالشان می خندیدند که خانم چقدر بحث های اول سالمان ساده بود. شاگردهایم خیلی بزرگ شده اند و یک معلم به جز دیدن همین رشد عالی در دانش آموزهاش دیگه چه آرزویی میتونه داشته باشه؟ خوشبختی برای یک معلم هیچ چیزی فراتر از دیدن این پیشرفت و رشد چشم گیر در شاگردهاش  نیست.

_________________________________________________________________________________________

حواسمان باشد

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اسفند 1393 ساعت 18:48 شماره پست: 28

چند وقت است خواهرم-حوریه- با ناظم مدرسه شان مشکل پیدا کرده است. دو روز پیش ناظم مدرسه به دفتر خوانده اش و گفته بیا باهم حرف بزنیم و ببنیم مشکل ما باهم چیه. حوریه هم تمام مشکلاتش را بدون هیچ کم و کاستی به ناظم گفته، از عملکرد ناظم خیلی صریح انتقاد کرده و ناظم عصبانی شده و حوریه را تهدید به اخراج کرده. حوریه با توجه به شرایطی که دارد گفته این مدرسه حقش است و هیچ کاری که مستلزم اخراج شدنش باشد را نیز مرتکب نشده. و اگر ناظم و مدرسه با انتقادهایش که در صورت رفع نشدن ممکن است به اداره کشیده شود مشکل دارند راهش این نیست که او را تهدید کنند، راهش تغییر عملکرد خودشان است.

ابتدا این جسارت حوریه را باور نمی کردم و نگران بودم که مبادا حرف هایش با بی ادبی و گستاخی همراه شده باشد. چند بار ازش پرسیدم که مودبانه حرف زدی. تایید کرد که بله، خیلی مودب و آروم حرف زدم و ناظم مان از خونسردی و آرامش من هم هی عصبانی تر میشد و بیشتر داد میزد. واقعا دیگه آخراش ترسیدم ازش، اما نگذاشتم بفهمد که ترسیدم چون اگر بفهمد ازش می ترسیم هرکاری که بخواهد با ما می کند. و امروز که مامان برای وقت دندانپزشکی اش رفته بود مدرسه تا مرخصی اش را بگیرد، ناظم هیچ حرفی به مامان نزده بود و خیالم راحت شد که حوریه بی ادبی و گستاخی ای نکرده که ناظم پیش مامان ازش گلایه کند.

این اتفاق از دو جنبه برای من جای تأمل داشت. یکی مربوط به ریشه بحث های ناظم مدرسه با بچه ها خصوصا حوریه است. و دیگری نوع رفتار حوریه به عنوان دانش آموز با کادر مدرسه است.

1)ریشه این بحث ها و مشکلات حوریه با ناظم مدرسه مربوط می شود به یک سری قوانین انظباطی در مدرسه. حوریه می گوید بعضی از بچه ها ابروهایشان را بر داشته اند، مو رنگ کرده اند، ناخن کاشته اند، به جای شلوار فرم مدرسه شلوار لِگ می پوشند، در راهرو حرف زشت می زنند، موبایل می آورند،... و ناظم باهاشون برخورد خاصی نمی کند و انظباط هایشان زیر هجده نشده اما من که هیچکدام از این کارها را نکرده ام نمره انظباطم هجده شده چون سر صف حرف زدم و کلاسمان کثیف بوده. حرف زدن سر صف با تمام آن کارها یکسان است که به یک اندازه نمره انظباط کم شده؟!

این مساله، مساله ی بسیار مهمی است که یک زمانی یک چیزهایی در جامعه غیرارزش محسوب میشد. مثلا ابرو بر داشتن دخترها، در این حد که دانش آموز اخراج موقت نیز می شد و مساله، مساله ی انظباطی بود. اما الان چه؟ هنوز هم ابرو بر داشتن غیر ارزش است؟ خیر! هنوز هم می توان گفت ابرو بر داشتن دختر مورد انظباطی محسوب می شود؟ دقیقا مشکل حوریه و ناظم مدرسه سر همین سوال است. ارزش های جامعه تغییر کرده و مورد انظباطی هایی هم که به تبع ارزش جامعه تعریف شده بودند خواه، ناخواه در حال تغییر هستند اما این تغییر، این گذر برای کادر خیلی از مدارس و دانش آموزهای آن ها بحران ساز شده است. ناظم مدرسه نمی داند با عملی مثل ابرو برداشتن چه برخوردی باید نشان دهد. دانش آموزی مثل حوریه نمی داند چرا چیزی که تا دو سال پیش مورد انظباطی محسوب میشد الان باهاش جور دیگری برخورد می شود. در حالیکه کارهایی مثل تمیز نبودن کلاس مدرسه، یا حرف زدن سر صف مواردی هستند که نمی توان گفت با ارزش های جامعه دچار تغییر می شوند و همچنان مورد انظباطی محسوب می شوند. این مساله فقط مربوط به ابرو بر داشتن نمی شود، حرف زشت زدن بچه ها هم از آن دسته موارد است. نوع حرف زدن های آدم ها در حال تغییر است و من به عنوان معلمی که در مدرسه هستم می توانم به جرأت بگویم بی ادبانه حرف زدن هر روز در بچه ها در حال رشد است. این بی ادبانه حرف زدن هم چیزی است که مشمول حرف های بالای من در خصوص غیر ارزش ها در جامعه می شود. کم کم فحش های زشتی که به زبان آوردنش یک زمانی قبیح بود الان حرف معمولی و حتی شوخی بچه ها و مردم جامعه شده و خیلی راحت در راهروی مدرسه و کلاس ها به گوش می رسد و کادر مدارس نمی دانند چه عکس العملی باید داشته باشند، بچه را توبیخ کنند؟ خب در فلان فیلم، در کوچه و خیابان این حرف ها عادی گفته می شوند و فلان حرف زشت دیگر در جامعه قبیح شمرده نمی شود.

تغییر ارزش ها در جامعه چیزی نیست که به یک باره اتفاق بیفتد و آرام آرام است، اما نمود این تغییرها در بعضی از لایه های جامعه خودش را سریع نشان می دهد. و این نمودها در آن لایه ها، افراد آن لایه را دچار بحران می کند، مثل چیزی که در مدرسه حوریه اتفاق افتاده. من نمی توانم بگویم نباید قوانین را بر اساس ارزش هایی که امکان تغییر در آن ها نیست بنا کرد چون اصلا این کار امکان پذیر نیست و تاریخ نیز گواه آن است، اما حرف من این است که باید حواسمان به تغییرهایی که نمودشان در بعضی لایه ها سریع است باشد چون ما را دچار بحران خواهند کرد. 

2)مورد دوم بحث جسارت حوریه بود. فکر می کنم همه ی کسانی که این وبلاگ را می خوانند دوره تحصیلی ای را گذارنده ایم که هیچوقت جرأت این مدل حرف زدن را نداشتیم و همیشه حق به جانب کادر مدارسمان بود. الان بسیاری از دانش آموزها حقوق خود را می شناسند و اگر به حقوق شان تعدی کنند معترض می شوند. یکی از اعتراض های حوریه این بوده که شمای ناظم حق ندارید من را جلوی دانش آموزهایی که خودشان می توانند مورد انظباطی داشته باشند توبیخ کنید. شما شخصیت من را با این کار خرد می کنید و من برای خودم عزت نفس قائلم و اجازه ی چنین کاری را به شما نمی دهم. صحنه های فلک کردن مجید در قصه های مجید در حیاط، جلوی اون همه بچه سر صف را به خاطر بیاورید. برخورد حوریه را با حالت منفعالانه مجید مقایسه کنید. این گردش رفتاری بچه ها برای من بسیار خوشحال کننده است. خوشحال کننده است چون دانش آموز هویت پیدا کرده و چون هویت پیدا کرده می تواند به برخورد نادرستی که باهاش می شود معترض شود. من الان خیالم راحت است که احتمال اینکه خواهرم در جامعه دچار مشکل شود خیلی کم است چون حواسش به خودش، به عزت نفسش و به شأن انسانی اش هست و خوشحالم که خواهرم دوستان دیگرش را هم نسبت به این مسأله آگاه کرده. و اگر خواهر من نسبت به حقوق انسانی اش فهم پیدا کرده، اگر توانسته نسبت به آن ها حساس باشد می توانم بگویم دلیلش بستری است که در خانه برایش فراهم شده، دلیلش گفت و گوهای ما در خانه است.

همینطور دیگر برخورد بالا با دانش آموزان دیگر جوابگو نیست. دانش آموز دیگر یک انسان است نه یک زیر دست برای کادر مدرسه که به حقوق خود به عنوان یک انسان آگاه است.

______________________________________________________________________________________________________

بد رفتاری با او

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اسفند 1393 ساعت 19:22 شماره پست: 27

سوال امروزم در کلاس این بود گه «چرا بیشتر آدم ها با کودکان نیازمند بدرفتاری می کنند؟»، یعنی خود بچه ها به خاطر یک برنامه ای در مدرسه خواستند درباره این سوال حرف بزنیم. من هم مثل اینکه نمی دانم «بدرفتاری» یعنی چه ازشان پرسیدم، بچه ها «بدرفتاری» یعنی کسی را کتک بزنیم؟ و بچه ها شروع کردند مصداق های بدرفتاری را به من گفتن

سارا: خوش رفتاری بیش از حد بعضی وقت ها نوعی بدرفتاری محسوب می شود خانم، فقط کتک زدن نیست. مثلا اگر ما بیش از حد به نیازمندان توجه کنیم این مساله باعث میشه به آن ها بر بخورد که چرا مثل انسان های عادی باهاشون برخورد نمیشه و این نوعی بدرفتاری است.

رژینا: خانم اختیار را از کسی گرفتن نوعی بدرفتاری با فرد است. مثلا یک بچه ی نیازمند یک کفش خاصی رو دوست داره داشته باشه و ما می خواهیم برایش کفش بخریم اگر به زور بگیم فلان کفش را باید برداری چون ما داریم پولش را می دهیم، نوعی بدرفتاری است.

 پگاه: خانم بی توجهی به حرف ها و خواسته های یک فرد هم نوعی بدرفتاری با او است.

 رها: بد حرف زدن با کسی هم بد رفتاری با اون آدم هست.

 موارد بیشتری را هم بچه ها نام می بردند که خیلی برام جالب بود و این ها چندتا از چیزهایی بود که سر کلاس می گفتند. در ادامه ازشان پرسیدم بد رفتاری فقط با انسان های دیگر اتفاق می افتد؟

شبنم: نه خانم! با حیوونا هم میشه بدرفتاری کرد.

رها: خانم با گیاهان.

پریا: خانم حیوونا هم خودشون باهم بدرفتاری می کنند.

مانلی: خانم با محیط زیست کلا.

من: خیلی خوب بود بچه ها، به نظرتون با خودمونم میشه بدرفتاری کنیم؟

وانیا: بله خانم! مثلا خودکشی کردن یک نوع بدرفتاری با خودمون هست.

مرسده: یا خانم کارهای خطرناک کردن هم یک نوع بدرفتاری با خودمونه.

رها: بی توجهی کردن به خودمونم میشه یک نوع بدرفتاری با خودمون.

سارا: سرزنش بیش از حد خودمون هم یک نوع بدرفتاری با خودمونه.

من: خب خیلی خوبه بچه ها! تا حالا فهمیدیم با 1-انسان های دیگر، 2-حیوان ها، 3-محیط زیست و گیاهان، 4-خودمان می شود بدرفتاری کنیم. به جز اینا به نظرتون ممکنه با موردهای دیگه ای هم بد رفتاری کنیم؟

کلاس کمی سکوت شد...

رها: خانم دعوام نکنیدها! اصلا منظوری ندارم ها! واقعا ببخشید! خودم میدونم این کار درست نیست، اما بعضی وقت ها، بعضی ها با چیزهای دینی و خدا هم بدرفتاری میکنن. مثلا ببخشیدا بعضی ها قرآن رو آتیش می زنند یا به خدا فحش میدن! اینا رو هم میشه بگیم؟

من: خیلی عالیه رها! پس یک مورد دیگه اضافه می کنم به مواردتون، مورد پنجم بدرفتاری با خدا.

سارا(با ترس خاصی): خانم نباید راجع به این چیزها حرف بزنیم. خانم اینا مسائل دینی هست. خانم درست نیست درباره پاره کردن قرآن و آتیش زدنش  حرف بزنیم.

من: سارا شلوغش نکن! اجازه بده! ما حرف بدی نمیزنیم، می خواهیم درباره یک چیزهایی بحث کنیم. بعدشم بد رفتاری با خدا فقط اینه که ما قرآن آتیش بزنیم و به خدا فحش بدیم؟ مثلا اگر ما به حرف خدا گوش ندیم چی؟ اینم میتونه بدرفتاری باشه؟

همشون کمی فکر کردن و گفتن بله خانم!

زنگ خورد و بهشان گفتم بقیه بحث را میذاریم برای جلسه بعد و می تونید این یک هفته راجع به بحثمون فکر کنید. زنگ تفریح پگاه و رها و پریا اومدن پیشم.

رها: یعنی خانم اگر نتونیم نمازمونو بخونیم، سختمون باشه! با خدا بدرفتاری کردیم؟

چزی نگفتم.

پگاه: خانم دایی های ما هیچکدوم نماز نمیخونن، ما هم نماز نمیخونیم. اما فکر نکنیم خدا ناراحت بشه، ناراحت میشه خانم؟ یعنی با خدا بدرفتاری می کنیم؟

نمی دانستم چه بگویم. نباید چیزی را بهشان القا می کردم؛ نباید پاسخی بهشان می دادم؛ خودشان باید فکر می کردند و به چیزی میرسیدند؛ خودشان باهم باید به سوالشان پاسخ می دادند، واقعا مونده بودم چه بگویم...

پی نوشت1: خیلی برایم جالب بود که با بحث «بد رفتاری» دانش آموزهام به اعمال دینی داشتند اهمیت می دادند. هیچکدام از بچه های کلاسم نماز نمیخوندن و نماز نخوندن براشون عادی بود، اما تا بحث بد رفتاری با خدا پیش آمده بود، همه شان یک جوری نگران شده بودن. دانش آموزهام از ترسشون قرار نبود به اعمال دینی توجه داشته باشند، خدا برایشان یک موجود ترسناک نبود که اگر نماز نخوانند مجازاتشان کند. خدا برایشان یک موجود خوب و مهربان بود که آن ها دوست نداشتند باهاش بدرفتاری کنند. برای همین دغدغه پیدا کرده بودند که مبادا با انجام ندادن اعمال دینی با این موجود خوب و مهربان بدرفتاری کنند... گویا بد رفتاری خدا با آن ها برایشان معنا نداشت بلکه بد رفتاری آن ها با خدا برایشان معنادار بود و این طرز تفکر بچه هایم خیلی برایم دوست داشتنی است.

پی نوشت2: بحث کلاس را اینجا خیلی خلاصه نوشتم، یک چیزی حدود یک ساعت در کلاس بحث مفید داشتیم(به جز شوخی ها و صحبت های اول کلاس). و البته اینکه چرا بچه ها فکر می کردند گوش ندادن به حرف خدا نوعی بدرفتاری با خدا است جای بحث دارد که پایان یافتن زمان کلاس اجازه ی بحث را نداد.

______________________________________________________________________________________________________

در میان این جهان، راه راه*

+ نوشته شده در اسفند 1393 شماره پست:26

از بچه ها پرسیدم، به نظرتون این که ما بفهمیم چه چیزهایی مال همه است و چه چیزهایی مال همه نیست خیلی مهمه؟ اگر بدونیم چی میشه؟ اگر ندونیم چی میشه؟ بچه ها شروع کردند نظر دادن.

پریا: اگر بدونیم چه چیزهایی مال همه است، سعی می کنیم از اون چیزها درست استفاده کنیم چون فقط مال ما نیست مثل آب. وقتی بدونیم آب مال همه است، در مصرف آب صرفه جویی می کنیم.

مانلی: خب ممکنه بعضی ها بگن پول آب رو میدیم، وقتی هم پولشو بدیم هرجوری بخواییم مصرف می کنیم چون وقتی پول میدیم مال خودمون میشه.

شبنم(با حالت عصبانی): وقتی آب تموم شد، می خواییم پول بخوریم، آره؟ آخه میشه پول خورد؟ نه! بگو دیگه! پولشون به چه دردی می خوره وقتی آب نباشه؟

 استدلال شبنم خیلی برام جالب بود.

(بحث کمی جلو رفت...)سارا: مثلا اگر در مدرسه دولتی ها حواسمون نباشه که میزها مال همه است، خب میزهاشو ممکنه خراب کنیم و اونوقت بقیه نمیتونن از اون استفاده کنن. اما خب مدرسه ما که غیرانتفاعی هست چون پولشو میدیم فرق داره. 

همیشه از این طرز تفکر بچه های این مدرسه ناراحت بودم که چون پول چیزی را می دهند فکر می کنند حق دارند هرطوری که می خواهند با آن چیز رفتار کنند.

من: این مثال سارا با مثال آب چه فرقی داره بچه ها؟ خب تو مصرف آب هم ما پولشو میدیم.

همه گفتن خب خانم اونجا آب برای همه است.

من: خب اینجا هم این میزهای شما سال دیگه برای چهارمی های امسال نمیشه؟

مانلی: خانم ما میدونیم هر سال این میزها رو عوض می کنن. این میزها مال خودمونه!

من: خب این میزها رو اگر قرار باشه عوض کنن مواد ساختشو از کجا میارن؟ این فلز از کجا میاد؟

همشون گفتن از کوه!

من: خب کوه مگه جزو منابع طبیعی نیست؟ منابع طبیعی برای کی هست؟

همه گفتن برای همه آدم ها!

من: خب من هنوزم چون پول می دم میتونم هرکاری دوست دارم با میزهای مدرسه کنم و بگم پولشو دادم و مال خودمه؟

همه حرف هایم را مثل یک زنجیره برایشان روی تخته کشیده بودم. همه شان به اول و آخر زنجیره نگاه می کردن. ابتدای زنجیره از «مال خودم» حرف می زدند و انتهای زنجیره از «مال همه» حرف زده شده بود. مونده بودن چی بگن. بعد از چند ثانیه که از هنگ بودن خارج شدن، گفتن نه خانم! نمیشه!

برام جالب بود که همونموقع داشتن میزهاشونو نگاه می کردن و ناراحت بودن که میزهاشونو خط خطی کردن و من خیلی خوشحال بودم که تونسته بودم کمی نسبت به این مسائل حساسشان کنم. هنوز هم اتفاق های خوب می توانند رخ دهند... 

*عنوان از قیصر امین پور

_________________________________________________________________________________________

النگوهای رنگی رنگی

+ نوشته شده در اسفند 1393 شماره پست: 25

امروز ملینا برای همه بچه های کلاس عیدی خریده بود، از این النگو فنری های رنگی رنگی. سر کلاس همه بچه ها با النگوهاشون بازی می کردند و هی تمرکزشون را از دست می دادند. واقعا اعصابم خرد شده بود از بازی بازی کردن ها و حواس پرتی هایشان. چند بار باید سوال ها را تکرار می کردم، بحث ها را از اول مرور می کردم...

خب من می توانستم خیلی عصبانی بشم؛ داد بزنم؛ النگوها را از دستشان بگیرم و شروع کنم به غرغر کردن. اما من این کار را نکردم سعی کردم خیلی مهربون از سکوی کلاس بیایم پایین و همانطور که داشتم حرف میزدم دستم را بردم داخل النگوهاشان و دونه دونه النگوهاشان را داخل دستم کردم به طوری که کارم را با تغییر لحنم موقع حرف زدن برایشان بامزه کنم. خیلی راحت النگوها از جلوی دستشان جمع شد. همشان ریز ریزکی می خندیدند که خانم چقدر النگو داره و حتی ذوق می کردند که النگوهاشون تو دست منه و حتی با اون همه النگوی رنگی رنگی در دست من و حرکات دستم کلاس برایشان دلنشین تر شده بود

می بینید اصلا یک معلم دوست داشتنی شدن کارهای بزرگ بزرگ کردن نمی خواهد. همین رفتارهای این مدلی بوده که وقتی امروز رفتم سر کلاس دیدم شبنم با یک دفتر نقاشی بزگ آمده

شبنم: خانم من امروز می خوام شما را بکشم.

من: واقعا؟ بلدی؟

شبنم: بله، خانم!

من: کشیدنت خیلی طول میکشه؟

شبنم: بله، خانم! کشیدن شما سخته.

پریا: بله، خانم! کشیدن آدمای خوشگل خیلی سخته.

من خندم گرفته بود که من خیلی معمولی هستم اما این ها به من میگن خوشگل.

من: من واقعا خوشگلم؟

همه ی بچه ها، باهم بله خانم!

پگاه: خانم چشماتون خیلی خوشگله.

رها:خانم ارتودنیستون.

پریا: خانم چال صورتتون.

من: ارتودنسی من خوشگله؟

همه شان باهم، بله، خانم!

خیلی بامزه هستند هر چند وقت یک بار رنگ سیم های ارتوندنسی من را چک می کنند و بعضی هاشون ذوق می کنند که مثلا سیم های من با اون ها همرنگ شده.

پگاه: خانم که صورتش چال نداره.

پریا: نه! منظورم اینه که اینجاهای صورتش وقتی می خنده تو میره. خانم، فاطمه اگر شما رو ببینه که صورتتون میره تو وقتی میخندید عاشقتون میشه. آخه خانم، فاطمه عاشق سیروان خسروی هست اونم وقتی می خنده صورتش میره تو.

صورت من خیلی لاغره و وقتی می خندم گونه هام میزنه بیرون و لاغری صورتم بیشتر معلوم میشه، برای همین پریا می گفت صورتتون میره تو.

پریا: تازه خانم مثل عروسک باربی هم هستید.

من واقعا معمولی هستم، اما لبخندهای همیشگیم تو مدرسه، داد نزدن هام و مهربون صحبت کردن هام با بچه ها، احترام گذاشتن هام بهشون، مانتو و شلوارهای خوش رنگ که فکر می کنم خوششان می آید پوشیدن هام، دستبندهای رنگی رنگی دست انداختن هام، عروسک آویزون کردن هام به کیفم، عذرخواهی کردن ازشان وقتی اشتباهی می کنم، مقنعه ام را در آوردن سر کلاس و موهامو دیدن، راحتشون گذاشتن تو صدا کردن اسم کوچیکم یا فامیلیم و... که تو دنیای بچه ها قشنگ و بزرگ است را فقط انجام میدم و اونا من را خوشگل میبینن، همین! اونا من را یک دختر لاغر و معمولی نمی بینن بلکه مثل عروسک باربی و خوشگل می بینن، مثل چیزهایی که تو دنیای خودشون دوست داشتنی هست. و یکی مثل شبنم من را این شکلی نقاشی می کند. 

_________________________________________________________________________________________


مساله باید و هست

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام بهمن 1393 ساعت 2:1 شماره پست: 24


امروز درباره یک موضوعی در کلاس داشتیم بحث می کردیم که بچه ها دچار یک اشتباهی شده بودند و گیج شده بودند از حرف های هم. دو مساله «باید» و «هست» را درباره موضوع مورد بحث باهم خلط کرده بودند. دقیقا با همین عنوان مساله «باید» و «هست» در فلسفه شروع کردم برایشان یک توضیحات ساده ای را گفتن و بعد گفتم که چرا باید به این تمایز دقت کنیم.

 

یک دفعه پانیذ که در پست42 هم ازش گفته بودم با خوشحالی گفت، خانم اتفاقا ما کتاب «مساله باید و هست» را خوندیم. بعد شروع کرد جمله های اون کتاب را که به حرف های من ربط داشت گفتن. بعد هم با افتخار گفت، خانم ما خیلی خوشحالیم که اینجا بحث های فلسفی می کنیم و با مدرسه های دیگه که زنگ های تفکر و پژوهش شان به چیزهای ابتدایی و ساده می رود، متفاوت هستیم.

 

و من در شوک به سر می بردم که یعنی تو واقعا کتاب «مساله باید و هست» را خواندی؟ من این کتاب را نخواندم و یعنی تو خواندی؟ بعد که برای شیوا قضیه کلاسم را تعریف کردم، می خندیدم که اصلا چه معنی دارد، بچه ابتدایی کتابی را که معلمش نخوانده، خوانده باشد؟!!! آن هم یک کتاب فلسفی!!


_________________________________________________________________________________________

پس کی به بلوغ میرسم؟
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم بهمن 1393 ساعت 2:21 شماره پست: 23

نمیدانم چقدر در جریان تغییر سیستم آموزشی هستید. در این حد بگویم که دیگر خبری از سه مقطع ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان در نظام جدید آموزش و پرورش نیست و فقط دو مقطع داریم. اول تا ششم حکم مقطع ابتدایی را پیدا کرده است و هفتم به بعد هم مقطعی دیگر. من از سیستم جدیدی که آموزش و پرورش تعریف کرده است ناراضی هستم و به آن نقد دارم. و به نظرم آموزش و پرورش اشتباه بدی را مرتکب شده. در ادامه به ایرادات این تغییر می پردازم.

 

معمولا مباحث مربوط به بلوغ در ابتدای دوره راهنمایی به دختران آموزش داده می شود، یعنی اول راهنمایی. الان پایه اول راهنمایی به ششم تغییر پیدا کرده و وارد مقطع ابتدایی شده است. خب ما در جامعه با مساله بلوغ زودرس بچه ها به اندازه کافی مشکل داریم و این شیفت مقطعی خودش به این مشکل دامن می زند. بچه ششم ابتدایی دوران خاصی را در حال تجربه کردن است که چون وارد مقطع ابتدایی شده این تجربه را خیلی راحت با بچه های پنجم و چهارم و حتی سوم به اشتراک می گذارد. چه اتفاقی می افتد؟ نتیجه این می شود که شاگرد پنجم ابتدایی می آید و به معلم اش می گوید مورد تمسخر واقع شده که به بلوغ نرسیده و عده ای از بچه ها به او گفته اند باید کاری کند که زودتر به بلوغ برسد.

 

نتیجه این می شود که اگر دختری دیر به سن بلوغ می رسید نگرانی ای که از این دیر به بلوغ رسیدن داشت نهایت 3 سال بود چون اول راهنمایی آگاهی به او داده می شد و او نهایتا تا سه سال باید منتظر به بلوغ رسیدن خود می بود. و تمام این سه سال برای او با نگرانی و انتظار می گذشت که پس کی؟ حالا شما در نظر بگیرید این آگاهی چند سال زودتر به بچه ها داده شود(خب بچه های اول راهنمایی وارد فضای ابتدایی شده اند و حرف ها خیلی راحت بین بچه ها پخش می شود) با لحاظ این مساله که سیستم فیزیولوژی دختر قرار باشد تغییر نکند. چه اتفاقی می افتد؟ مدت زمان انتظار و نگرانی آن دختر افزایش پیدا می کند. و این انتظار و نگرانی طولانی مدت برای به بلوغ رسیدن واقعا برای روح و روان بچه اذیت کننده است.

 

من نمی دانم آموزش و پرورش روی چه حسابی این کار را انجام داده و مقاطع را اینطور بهم ریخته است ولی می دانم این کار از جنبه هایی که مطرح کردم، نتایج خوبی را به بار نخواهد آورد...  

 

پی نوشت1: من وقتی از بلوغ صحبت می کنم، متوجه هستم بلوغ یک دوره را شامل می شود اما من چون از بیرون به مساله نگاه می کنم این را می فهمم؛ بچه ای که قرار است این دوره را سپری کند فقط یک چیز را نشانه به بلوغ رسیدن می داند و آن هم تغییرات فیزیولوژیکی است. او در دورانی قرار دارد که خودش متوجه نیست روحیات و اخلاقیاتش تغییر پیدا کرده و همه این ها نشانه به بلوغ رسیدن او است. او فقط منتظر آن تغییرات فیزیولوژیکی است و آن تغییرات را نشانه به بلوغ رسیدن می داند.

 

پی نوشت2: البته من متوجه هستم که خیلی از مسائل مثل شرایط آب و هوایی در تعیین زمان بلوغ تاثیرگذار است. اما تا جایی که می دانم نرم در کشور ما تقریبا همان چیزی است که بالا گفتم. اما خب اگر من روزی بخواهم یک سیستم آموزشی طراحی کنم حتما به این نکته توجه خواهم کرد که برای همه مناطق کشورم آموزش ها و آگاهی های خاص در خصوص بلوغ را در یک سن ثابت تعریف نکنم چون مثلا شرایط محیطی و خیلی از مسائل دیگر روی این موضوع تاثیرگذار است.


_________________________________________________________________________________________

من اگر مامان بشم... یا اگر مامان نشم...
+ نوشته شده در شنبه یازدهم بهمن 1393 ساعت 1:53 شماره پست: 22

یک کلاس پنجم ابتدایی دارم که خیلی دوستشون دارم. بچه های خوبی هستند و خیلی خوب می توانند نیازهایشان را شناسایی کنند. می توانند خیلی خوب مشکلات و نیازهایشان را شناسایی کنند و این یک مهارت است؛ مهارتی که هم برای خودشان و هم برای من در کار کردن باهاشون نتایج خوبی را به همراه آورده است. بحث هایی که می کنند دغدغه شان است و برایشان معنادار و همین باعث می شود بحث های دیگر را بتوان خیلی خوب باهاشون جلو برد. دغدغه شان را محور می کنی و خیلی از مسائل مهم دیگر را حول این دغدغه کار می کنی.

 

این کلاسم خیلی دغدغه ی نحوه ی رابطه با پدر و مادرهاشون را دارند. یک بار من باهاشون این بحث را داشتم که چرا پدر و مادرها به حرف ما کوچکترها گوش نمی دهند و بحث مان بسیار خوب بود. علتش هم این بود که واقعا بحث برایشان دغدغه بود و خیلی خوب فکر می کردند و مساله را از جوانب مختلف مورد بررسی قرار می دادند. یک بار هم بحثم راجع به این بود که چرا پدر و مادرها ما کوچک ترها را درک نمی کنند. آخرهای این بحثم احساس کردم بچه ها کمی خسته شدند و برای اینکه بتوانم هیجان را به کلاس برگردانم نیاز به یک محرک دارم. یک چیزی در ذهنم جرقه زد؛ با هیجان خاصی بهشان گفتم بچه ها فکر کنید شما مامان شدید، اونوقت چجور مامانی بودید؟ کلاس زیر و رو شد. انگار که ماده انرژی زا به این ها تزریق کرده باشی، همه شان با شور خاصی می خواستند حرف بزنند. این بحث را نگه داشتم تا جلسه بعد از طریق همین محرک یک سری بحث های خاصی را باهاشون آرام آرام جلو ببرم.

 

چند روز است فکر می کنم طرح درسی بریزم برای این کلاس طوری که بچه ها خیلی آرام آرام از همین الان برای زندگی مشترک، برای مادری کردن و حتی برای همسر و مادر نبودن و نقش های دیگر به عنوان یک زن در جامعه آماده شوند. دارم فکر می کنم باهاشون خاله بازی کنم و موقعیت های مختلفی را برای تصمیم گیری خلق کنم؛ موقعیت های مختلفی را برای بروز رفتارهای خاص خلق کنم. دارم فکر می کنم، خودم بشوم بچه شان یا بگم عروسک هایشان را بیاورند؟ یا حتی خودم عروسک دوران بچگی هایم را ببرم؟ دارم فکر می کنم چه موقعیت هایی را برایشان خلق کنم؟ چه رفتارهایی را در زندگی اجتماعی و خانوادگی اولویت بدهم که دربارش حرف بزنیم؟ دارم فکر می کنم چجوری مادر نشدن را برایشان ترسیم کنم؟ چجوری مادر نبودن را بین مادرها زندگی کردن خلق کنم؟ چجوری همسر نبودن را بین همسرها زندگی کردن خلق کنم؟ زندگی کردن را چگونه برایشان خلق کنم و حرف بزنیم باهم؟

 

اگر بخوای یک معلم خوب باشی، باید قدرت خلاقیتت بالا باشد. باید صبر و حوصله زیادی داشته باشی تا بتوانی منتظر بمانی بذری که از الان داری می پاشی را سال های دور بارور شدنش را ببینی. باید امید داشته باشی و مثلا به این فکر کنی که چندین سال دیگر وقتی شاگردهایت نقش همسری را انتخاب کردند/نکردند، نقش مادری را انتخاب کردند/نکردند یا خیلی از نقش های دیگر را به عنوان یک زن، یک انسان انتخاب کردند/نکردند در داشتن و نداشتن آن نقش در کنار افراد دیگر جهان موفق تر هستند چون روزی شاگرد تو بوده اند و زندگی کردن را زندگی کردند. و این امید است که کار کردن و کار کردن را برای تو لذت بخش تر می کند...

 

 

پی نوشت: ساعت نزدیک دو است و مامان و بابا هنوز از بیمارستان نیامده اند. مامان سر شب حالش بد شدبود و بابا بردش بیمارستان ولی هنوز نیامده اند و ما منتظر... امیدوارم مامانم سلامت باشد...


_________________________________________________________________________________________

مشکلات دموکراسی
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم بهمن 1393 ساعت 11:14 شماره پست: 21

بحثی که درباره دموکراسی در یکی از کلاس های پنجمم کردم و همچنان باز است و قرار شده روی سایت ادامه پیدا کند را دوست دارم. اصلا فکر نمی کردم بچه ها اینقدر خوب بحث کنند(مثلا مرسده یک دسته بندی منطقی انجام داد که برای یک بچه کلاس پنجمی فوق العاده است). در پست شماره49 از بحثشان کمی نوشته بودم. اما حالا که برای سایتشان باید بحث را جدی تر می نوشتم تا بحث ادامه پیدا کند، گفتم برای شما هم بگذارمش، از اینجا می توانید بحث را بخوانید.

 

از اینجا هم می توانید الگوریتم پیشنهادی رژینا را ببینید که روی تخته برای ما کشید و من عکس انداختم. رژینا می گفت اول باید اکثریت را در صورتی که انتخابشان اشتباه بود با استفاده از مدرک قانع کنیم. اگر اکثریت قانع نشدند باید برویم پیش قاضی. اگر آقای قاضی حرف ما را قبول نکرد باید بگیم به کتاب قوایا(منظورش قوانین بود و اینقدر خندم گرفته بود از دستش) مراجعه کند. ممکن است آقای قاضی هم اشتباه کند مثل اکثریت، اونوقت ما دو تا راه داریم یا همه پرسی(ایندفعه دیگه درست می گفت «همه پرسی») کنیم، یا به بزرگان کشور مراجعه کنیم. بعد دیگه مشکل حل میشه. به همین سادگی، به همین خوش مزگی الگوریتمِ رژینا.

 

ازش می پرسم، همه پرسی یعنی چه؟ میگه  یعنی پرسش هایی را به مردم بدیم و ازشون یک سوال های بپرسیم، بعد بر اساس جواب هاشون بهشون بگیم چه انتخابی درسته. فکر کنم اگر همچنان به «همه پرسی» می گفت «همه کرسی» جوابش به سوال من این بود که به همه مردم یک کرسی هایی بدیم، بعد...

 

یا اینکه نظر داده اگر حقوق اقلیت را رعایت نکنیم، باعث جنگ میشه. ما نمیفهمیدیم منظورش چیه، تا اینکه معلوم شد منظورش اینه که اقلیت کشور را بهم می ریزند و در کشور اغتشاش می کنند. خیلی با مزه هست این بچه.

 

پی نوشت: دیروز که داشتیم درباره حرف نزدن های یکی از بچه ها(فاطمه) بحث می کردیم؛ رژینا برگشته میگه خانم مثلا من حرافم، اما فاطمه همش ساکته. چند ثانیه نگاش کردم که دستت درد نکنه تو کلاس حرافی می کنی...


_________________________________________________________________________________________

حالم بد است...
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم بهمن 1393 ساعت 21:53 شماره پست: 20

حالم بد است! حالم خیلی بد است و تمام امروز بغض داشتم. تمام مدت مدرسه و راه سعی کردم گریه نکنم و الان این بغض شکسته...

 

حالم از صدا و سیما بهم میخورد. حالم از خیلی روانشناس ها بهم میخورد. حالم از همه ی کسانی که آنقدر بلند بلند می گویند بچه های طلاق برای این جامعه خطرناک هستند و مشکلات زیادی دارند طوری که خود بچه های طلاق هم می شنوند، بهم میخورد. حالم از همه ی مستندها و کسانی که یک جوری در کله ی بچه های طلاق میکنن که شماها به خاطر فرزند طلاق بودنتان مشکلاتی دارید و برای جامعه خطرناک هستید، بهم می خورد. حالم از همه شان بهم می خورد و بد است...

 

امروز شاگردم گریه کرد؛ گریه کرد و گفت سه سال است پدر و مادرش از هم جدا شدند و قبل از جداییشان صحنه های وحشتناکی را دیده. گریه کرد و گفت به خاطر همین موضوع رفتاش در کلاس بد است و نمیتواند خودش را تغییر دهد و درست شود. بغض کردم و از همه ی پدر و مادرهای بی فکر حالم بهم خورد. بغض کردم و حالم از همه ی کسانی که در ذهن او کردند، تو بد هستی و درست نخواهی شد چون فرزند طلاقی بهم خورد...

حالم بد است...

 

بعد نوشت: دیشب با دوستی درباره این شاگردم صحبت می کردم که گفت خیلی می فهمدش چون او هم دوران کودکی پر از دردی داشته و برام از دوران کودکی اش گفت. از اینکه هنوز بعد از سی سال آن روزها را نتوانسته فراموش کند... 

و آخر حرف هامون گفت، کاش منم یک روزی یک معلمی داشتم که نگرانم بود...

و من خوشحالم که حالم بده و نگرانم...


_________________________________________________________________________________________

همه کرسیِ 1+9
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم دی 1393 ساعت 22:50 شماره پست: 19


امروز یکی از کلاس هام خیلی خوب بود. خیلی بامزه بودن بچه هام.

داستان را خواندیم و سوال ها و نکته هایشان را روی تخته نوشتم و قرار شد رای گیری کنیم که راجع به کدام مورد حرف بزنیم. نه نفر می خواستند راجع به اینکه «چرا پدر و مادرها، ما بچه ها را درک نمی کنند؟» صحبت کنیم و یک نفر(سارا) می خواست راجع به اینکه «چرا از مسخره شدن حس بدی بهمان دست می دهد؟» بحث کنیم.

 

سارا: خانم راجع به درک کردن پدر و مادرها قبلا سه جلسه حرف زدیم. ما باید راجع به موضوعات جدید حرف بزنیم. این موضوع تکراری است.

 

من: سارا این سوال نظر دوستاته. من خودم به «چرا لیندا به دوستش حسودی می کرد؟» رای میدم و تو باید درباره این موضوع با دوستات حرف بزنی، نه من.

 

رژینا: ببین سارا با اینکه موضوع تکراریه اما ما میتونیم کامل تر راجع بهش بحث کنیم.

 

رها: سارا اوندفعه ما راجع به اینکه «چرا پدر و مادرها به حرف ما گوش نمیدن؟» حرف زدیم ایندفعه راجع به «درک کردن بچه ها توسط پدر و مادرها» می خواییم حرف بزنیم. موضوعات باهم فرق دارن.

 

پگاه: خانم وقت کلاس داره میره. خب سارا بیشتر بچه های کلاس میگن درباره «درک کردن» حرف بزنیم؛ تو هم باید قبول کنی دیگه.

 

من(با خوشحالی که چه موقعیت خوبی در کلاسم به وجود آمده و موضوع دموکراسی را از همین مشکل میتونم باهاشون جلو ببرم): نه! پگاه صبر کن! ببینید بچه ها اتفاقا این مساله ای که براتون الان پیش آمده خیلی مساله خوبیه. شما الان نمونه یک جامعه کوچک تر هستید و باید راجع به این مشکل و اختلافی که بینتون ایجاد شده ببینید چجوری عمل کنید چون وقتی بزرگ تر بشید با این مدل اتفاق ها خیلی در جامعه مواجه میشید.

بعدشم الان من سوال دارم، آیا هروقت تعداد آدما بیشتر بود باید همون کاری که اون آدم های زیاد میگن را انجام بدیم؟ ممکن نیست بیشتر آدم ها اشتباه کنن؟ یا درسته ما زود بگیم چون ما بیشتریم باید همین کار را انجام بدیم؟ دیگه نباید با دلایل خوب برای مخالف هامون نظرمون را توضیح بدیم؟ خب شما اگر دلیل انتخابتون دلیل خوبیه برای سارا هم توضیح بدید تا اون هم متوجه بشه. همینطور تو سارا، اگر فکر میکنی دلیل تو برای سوالی که میگی راجع بهش بحث کنیم دلیل خوبیه برای دوستات توضیح بده شاید فهمیدن تو درست میگی و نظرشون تغییر کرد. من الان دلایل دو دسته را پای تخته می نویسم.

 

رژینا: خانم! من یک پیشنهادی دارم. خانم! همه کرسی انجام بدیم اصلا.

 وااااای خدای من، خیلی خوب بود، «همه کرسی». «همه پرسی» را می گفت «همه کرسی».

 

 

سارا: اصلا چرا سوال خانم را انتخاب نکنیم؟ خب خانم یک چیزی میدونه که میگه راجع به «حسادت» حرف بزنیم. 

 

پریا: این کلاس برای ما هست، ما باید انتخاب کنیم که دوست داریم درباره چی حرف بزنیم.

 

من: نه!نه! منم اینجا حق نظر دادن دارم. رای من هم مهمه مثل همه شماها. من هم نظر میدم چون در این کلاسم پریا. اما نظرم مثل همه شما ارزش داره سارا.

 

رها: خب بچه ها ما باید بتونیم سارا را قانع کنیم، باید بتونیم دلایل خوبی براش بیاریم.

 

پگاه: رها، یک چیزی میگی ها! خب الان سارا یک نفر هست و ما شاید بتونیم قانعش کنیم. اما ما اگر بزرگ تر بشیم باید رای بدیم. مثلا انتخابات رییس جمهوری رو یادته؟ خیلی ها به روحانی رای دادن و یک سری ها هم به ظریف. خب طرفدارای روحانی چجوری باید اونهمه طرفدار ظریف رو قانع میکردن؟ نمیشه که!(بعد از کمی مکث) خانم! ظریف بود؟ نه! جلیلی بود؟ چه میدونم خانم! یادم نیست، قالیباف بود. آره خانم قالیباف.

 

رژینا: خانم! خانم! شما چرا حواستون نیست؟! مشکل ما الان مشکل 1+9 هست. باید زودتر حلش کنید.

یعنی اینو که رژینا گفت من دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و همونموقع بلند بلند خندیدم. این رژینا خیلی با مزه است.

 

پگاه: ببین سارا، ما وظیفه نداریم تو رو قانع کنیم. تو خودت باید قانع بشی که بیشتر بچه ها مشکلشون این سواله و باید راجع به این سوال حرف بزنیم. همیشه ما وظیفه نداریم آدم ها را قانع کنیم.

 

سارا: خب خانم من هم نظرم محترمه، منم تو این کلاس هستم و من هم میخوام به مشکل من رسیدگی بشه.

 

درسا: خانم بذارید من الان یک چیزی به سارا میگم که قانع بشه.

کلاس یک کم شلوغ شد و نفهمیدم چه اتفاقی افتاد که سارا گفت باشه خانم من زوری قانع شدم، همون سوالو بررسی کنیم.

 

من: خب بچه ها! به نظرتون خوبه که سارا زوری راضی شد؟

 

رها: نه، خانم! بذارید الان با سارا حرف میزنیم و یک دلایلی میاریم که از ته دل راضی باشه.

 

سارا: نه، خانم! من قبول کردم، دیگه نمیخوام بچه ها دلیل بگن.

 

شبنم: نه، خانم! سارا الان میگه قبول کردم اما چون قبول کردنش زوری هست ما میدونیم جلسه بعد بحث را بهم میریزه. خانم باید دلایل خوبی براش بیاریم که از ته دلش راضی بشه.

 

زنگ کلاسم خورد و کلی از این فضا و بحث های بچه ها لذت بردم  تا جلسه بعد همین مشکل کلاسشان را پیش ببرم.

 

 

پی نوشت: البته من یک سری از حرف های بچه ها را این وسط جا انداختم.


_________________________________________________________________________________________


به خاطر خودش دروغ گفتم

+ نوشته شده در جمعه پنجم دی 1393 ساعت 23:49 شماره پست: 18


چهارشنبه یکی از شاگردهام اومد پیشم و درباره دوست صمیمیش باهام صحبت کرد. درباره اینکه برای کمک به دوستش بهش یک دروغی گفته و الان عذاب وجدان دارد. دروغش یک جوری بوده که یک عده ای پیش دوستش وجهشون خراب شده، اما فقط می خواسته به دوستش کمک کنه. اگر هم بره به دوستش بگه بهش دروغ گفته دوستش دیگه نمی خواد باهاش دوستی کنه، مطمئنه. خودش غیر مستقیم از دوستش پرسیده. و با استیصال تمام می گفت خانم فقط به خاطر خودش بهش دروغ گفتم. خانم دوستش دارم.

 

نگرانی تو صورتش موج می زد و عذاب وجدانی که از دروغ گفتن داشت معلوم بود چقدر اذیتش می کنه. نمیدونست راستش را به دوستش بگوید و از این عذاب وجدان خلاص شود و از دست دادن دوستش نتیجه این کار شود یا به دروغش اعتراف نکند و عذاب وجدان را تحمل کند و دوستش را در کنارش نگه دارد. من و شیوا که باهاش حرف می زدیم در بین حرف ها ذوق می کردیم که این دانش آموز کلاس پنجمی چقدر به مسائل اخلاقی حساس و دقیق است و چقدر این حساسیت و سلامت روانش را دوست داریم. بعد از حرف زدن باهاش به این نتیجه رسیدیم که باید به کاری که کرده اعتراف کنه چون وجهه ی یک عده را با دروغش پیش دوستش خراب کرده اما خب اول باید ذهن دوستش را برای شنیدن این قضیه آماده کرد.

 

زنگ خونه که خورد، دو تاییشون باهم اومدن کلاس من. شیوا هم آمد. من و شیوا شروع کردیم حرف زدن با دوستش و آرام آرام ماجرا را برایش گفتیم. خودش هم آخر همه حرف ها با نگرانی به دوستش گفت من هر تصمیمی که برایم بگیری را می پذیرم چون حق داری. و همه منتظر شنیدن حرف های دوستش بودیم. دوستش با بغض شروع به حرف زدن کرد. سه تا کلمه گفت و دیگر نتوانست ادامه بدهد و زد زیر گریه. واااای خدای من! اصلا طاقت گریه هایش را نداشتم. طاقت فشاری که داشت تحمل می کرد از دروغ دوستش را نداشتم. این دومین دانش آموز کلاس پنجیم در همین یک ماه اخیر است که از دروغ شنیدن گریه می کند؛ به شدت آزرده می شود و فقط از من می پرسد، چرا؟ چرا دوستم باید به من دروغ بگوید؟

 

دلم می خواست بغلش می کردم و فقط کمی آرومش می کرد. اما مثل همیشه به طرز مسخره ای نتوانستم احساساتم را درست بروز بدهم و فقط با ناراحتی اشک هایش را نگاه کردم. کمی که با گریه کردن آروم شد ادامه داد که خانم برادر من از نظر جسمانی هیچ مشکلی نداره. اما همه بچه ها میگن مشکل چسمانی داره. من و شیوا تازه فهمیده بودیم قضیه چیه. بچه های دیگه او را به خاطر معلولیت جسمی برادرش مسخره می کردند آن هم جلوی دوستش. دوستش هم برای اینکه بچه ها دیگه دوستش و برادرش را مسخره نکنند به دروغ یک حرف هایی را به او زده بود که او جلوی بچه ها بایستد تا مورد تمسخر واقع نشود. اما حرف های دروغ او فقط روح دوستش را آزرده تر کرده بود. دقیقا جمله خودش بود که من به روح دوستم آسیب زدم.

 

 

از چهارشنبه تا حالا ناراحتم. ناراحتم که چرا هنوز نگاه جامعه به معلولین اینقدر بد است؟ اینقدر که یک بچه کلاس پنجمی باید دغدغه اش قایم کردن برادر معلولش باشد. دغدغه اش مورد تمسخر واقع نشدن به خاطر معلولیت برادرش شود. روحش از حرف هایی که درباره معلولیت برادرش زده می شود آسیب ببیند و خدا می داند تا کی با ترس و نگرانی بخواهد سال های کودکی و نوجوانی و حتی جوانی اش را سپری کند. این دانش آموز من از آن دسته از دانش آموزهای خوب و کتاب خوان من است که وقتی می روم جلوی میزش و باهاش تنهایی حرف می زنم معلوم است دانش آموز خوبی است اما در جمع سکوت خاصی دارد، از جمع می ترسد و سکوت خاصی دارد. برایش ناراحتم، خیلی زیاد. و دقیق نمی دانم چگونه می شود به او و بقیه بچه های دیگر کمک کرد از این جهت که نوع نگاه او و بچه های دیگر را به معلولیت تغییر داد(نگاه او هم به معلولیت نگاه درستی نیست که اینگونه خودش را به خاطر این مساله قایم میکند).

 

بچه های سالم  و معلول از نظر جسمانی در دو فضای متفاوت رشد می کنند و تا جایی که من می دانم باهم ارتباط خاصی ندارند و نبود این ارتباط به نظر من یکی از عواملی است که این مشکلات را در نوع نگاه بچه ها به وجود می آورد. امیدوارم من و گروهم بتوانیم اتفاق های خوبی را در این خصوص رقم بزنیم.


_________________________________________________________________________________________


مینیون های مدرسه ی ما

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آذر 1393 ساعت 23:45 شماره پست: 17


چهارشنبه تو مدرسه منتظر آسانسور بودم که وقتی اومد و درش جلوم باز شد؛ با یک صحنه ی خیلی بامزه مواجه شدم. آسانسور پُرِ پُر بود از یک عالمه کلوچه با یک مربی وسطشون. کلوچه های خیلی خیلی کوچولو. بچه های پیش دبستانی بودن که مثل مینیون های انیمیشن Despicable Me تو آسانسور بالا و پایین می پریدن و ریز ریز میخندیدن. دقیقا انگار آسانسور رو پر از مینیون کرده بودن.

 


_________________________________________________________________________________________


چرا به دوستمون کمک می کنیم؟

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آذر 1393 ساعت 10:37 شماره پست: 16


دیروز سر یکی از کلاس هام بحث کمک کردن به دوست بود. یکی از شاگردهام(سارا) حرف خیلی جالبی زد. تقریبا بیشتر بچه ها می گفتند ما به دوستمون کمک می کنیم که یک روزی اونم به ما کمک کنه. اما بعد از حرف سارا و ویانا مسیر بحثم و تفکر بچه های دیگه خیلی تغییر کرد. حتی حرف سارا برای خود من تازگی داشت.

 

ویانا: من به دوستام کمک نمیکنم برای اینکه اونا هم به من کمک کنن؛ اصلا برام مهم نیست اونا بهم کمک کنن. من برای دوستم به دوستم کمک می کنم؛ برای اینکه دوستم ناراحت نباشه.

 

سارا(در دفاع از حرف ویانا): خانم! ما هر وقت به کسی کمک کنیم نتیجشو میبینیم و اون آدم کمک ما رو پس میده(به زبون ما آدم بزرگ ها این سنت عالم است که یک روزی کمک تو رو اون فرد پس می دهد).

 

رژینا(در نقد حرف سارا): خانم! اصلا شاید دوستمون یادش بره که ما بهش کمک کردیم تا بعدا به ما کمک کنه و جبران کنه. یا شاید خانم دوستمون هیچوقت نتونه کمکی که ما می خواییم را برایمان انجام بده.

 

رها: منم حرف سارا را قبول ندارم. مثلا اگر تو یک روزی به یک آدم بد مثل هیتلر کمک کنی اون هیچوقت به تو کمک نمیکنه.

 

پگاه: خب شاید یک فر دیگه بهتون کمک کنه. مهم اینه که بالاخره به تو کمک میشه.

 

بهشون یادآوری کردم که بحث ما درخصوص «دوست» است. و بعد حرف هایشان را جمع بندی کردم که من اینطوری از حرف هاتون فهمیدم که ما نتیجه کمک کردن هایمان را به دو صورت میبینم یا به طور مستقیم از طرف خود اون آدم یا غیر مستقیم از طریق آدم های دیگر. و سارا حرفش را با ایراد رها و رژینا کامل تر کرد و ادامه داد.

 

سارا: خب اینجوریه که اگر به کسی کمک کنیم یک روزی از یک جایی نتیجه کمک کردنمان را میبینیم. پس چه کاریه که هدفمان از کمک کردن به آدم ها این باشه که در مواقع نیاز بهمان کمک کنن؟ این اتفاق می افتد چه ما آن را به عنوان هدف قرار بدهیم چه به عنوان هدف قرار ندهیم. پس سعی کنیم هدف هامون یک جور دیگه تعریف کنیم برای کمک کردن ها، یک جوری که ارزش داشته باشه مثلا برای ثوابی که اون دنیا بهمون میدن.

 

من: پس تو هم یک جوری برای خودت و ثواب اون دنیات کمک میکنی؟ نه مثل ویانا برای خودِ دوستت.(چون بعدش می خواستم دسته بندی کنم که کدام هدف ها از کمک کردن به طور مستقیم برای نفع شخصی است و کدامشان اینطوری نیست). البته همینجا میتونستم نوع نگاه خودشم دوباره یادآوری کنم که تو اگه کمک کنی ثوابت را میگیری؛ پس چرا این را هدف قرار می دهی؟ اما حالم زیاد خوب نبود سر کلاس و خوب تمرکز نداشتم.

 

رژینا: خب خانم برای ثوابش هم نه! برای اینکه خود کمک کردن خوبه میتونیم کمک کنیم. برای اینکه خدا خوشحال میشه ما کارای خوب کنیم کمک کنیم.

 

 

مرسده: خانم شاید ما به یک آدمی کمک کنیم که کمک ما باعث بشه اون آدم بره یکی رو بکشه و ما ندونیم. اینجوری که خدا خوشحال نمیشه. کمک ما باعث کشتن یک نفر شده.

 

من: تو میدونستی اون آدم قرار یکی رو بکشه که بهش کمک کردی؟

 

مرسده: نه.

 

من: ما داریم درباره اینکه هدف ما از کمک کردن چیه حرف میزنیم. نه درباره اینکه کمک کردن ما چه نتایجی برای فرد مقابل داره. اما خب کمک کردن هم الکی نباید باشه؛ شرایطی داره. این چیزی که تو داری ازش حرف میزنی مربوط میشه به این قسمت از موضوع ما(روی تخته موضوع را نشانش دادم) که باید دربارش حرف بزنیم. بعدشم بچه ها به نظرتون درسته که خدا از ما به خاطر چیزی که نمیدونستیم ناراحت بشه؟

همشون گفتن، نه!

 

پگاه: خانم من حرف رژینا رو قبول ندارم. آدما همیشه برای خوشحالی خدا بهم کمک نمیکنن. بعضیا کمک هایی که میکنن اتفاقا باعث ناراحتی خدا میشه. تازه خانم بعضیا اصلا خدا رو قبول ندارن.

 

من: حرفت درسته. همیشه آدما هدفشون از کمک کردن خوشحال کردن خدا نیست. بعضی از آدم ها هم خدا رو قبول ندارن. اما بحث رژینا درباره اونایی هست که خدا رو قبول دارن و خوشحالی خدا براشون مهمه و یک جورایی داره میگه باید هدفمونو اینجوری تعریف کنیم.

 

پی نوشت: شش تا از هدف هایی که بچه ها گفتند را یادم مانده. اون شش تا این ها بودند:

1)برای اینکه دوستمونم به ما کمک کنه.

2) برای اینکه دوستمونو ناراحت نکنیم.

3)برای اینکه دلمون برای دوستمون میسوزه و به خاطر برطرف کردن اون حس دلسوزیمون بهش کمک می کنیم.

4)برای اینکه صمیمت ما و دوستمون با کمک کردن زیاد میشه.

5)برای اینکه ثواب کنیم.

6)برای اینکه خدا خوشحال میشه.

 

حالا هی بیان تو کتاب دینی ها بنویسن کارهایمان را باید برای رضای خدا انجام بدهیم. واقعا بچه این مساله را از لحاظ نظری درک میکنه و میتونه بفهمه که در مرحله بعد جهان بینی خاصی براش شکل بگیرد؟ اما الان با این روش که اینجوری خودشون بحث کردن و خودشون به همچین مساله ای رسیدن چقدر میتونه در جهان بینی شان تاثیر داشته باشد؟ و جالب اینجا بود که من اصلا از اول نمی خواستم مسیر بحثم اینجوری بشه و حرف سارا و ویانا و بحث های بینشان خیلی خوب بحث را به اینجا رساند. البته که من میتونستم روی بعضی از حرف های این بچه های کلاس پنجمی مناقشه کنم اما به دلایلی نخواستم این کار را انجام بدم. 


_________________________________________________________________________________________

فلسفه آموزی یا تفلسف
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم آذر 1393 ساعت 23:36 شماره پست: 15

چهارشنبه کلاس سختی داشتم. بحث های بچه ها در دسته بندی کردن های منطقی خیلی عمیق می شد و من مستاصل تر که باید چه کنم؟ حرف های بچه ها کلی جای بحث دارد اما من چجوری باید مسیر را به سمتی ببرم که فقط بفهمند ماجرا چیست و چقدر عمیق است؟ حالا نه اینکه بخواهند روی آن بحث کنند؛ فقط بفهمند قضیه چیست.

بگذارید سه نمونه را ذکر کنم:

 

1)یکی از اسم های روی تخته «شاتوت» بود. یک گروه از بچه ها یک دسته درست کرده بود به اسم «اشیا» و شاتوت را در دسته اشیا گذاشته بودند. بینشان بحث شده بود که میوه شی نیست، اما جسمانیت دارد و تعریفشان دقیقا از جسمانیت تعریف فلاسفه اسلامی از جسم بود. بینشان بحث شده بود که شیئیت با جسمانیت متفاوت است و من واقعا نمیدونستم باید چنین بحثی را در بین بچه های کلاس پنجمی چجوری جمع کنم و جلو ببرم و اعصابم بهم ریخته بود.

 

2)"ملیس" و "السا" دو تا شخصیت کارتونی هستند که دو تا از بچه ها گفته بودند من آن کلمه ها را روی تخته بنویسم. بحث شده بود که این اسامی از یک شخصیت خکایت می کنند یا ما فقط داریم درباره ی یک واژه صحبت می کنیم؟ حالا این واژه با یک واژه ای مثل «دختر» چه فرقی می کند؟ وقتی می آمدند تمایزش را بگویند دوباره برمیگشتند به بحث حکایت گری و من نمی دانستم بحث های فلسفه زبانی را بین یک سری بچه ی کلاس پنجمی چجوری جمع کنم و جلو ببرم. خب حالا ما می گوییم این اسامی از یک شخصیت حکایت می کنند(بماند که در همین بحث فلسفه زبانی چقدر مصیبت کشیدم و اعصابم بهم ریخته بود که این ها حرف اشتباه نزنند به طوری که ظرفیت فهم و درک مسائل و اشتباه را داشته باشند) یک گروه دسته بندی جاندار و غیرجاندار کرده بود؛ حالا یک شخصیت کارتونی را ما میتونیم بهش جاندار بگوییم یا غیرجاندار؟ آن شخصیت کارتونی چیزی جز مجموعه ای از پیکسل ها نیست، پس باید بهش بگم غیرجاندار؟ اما در کارتون جاندار است. حالا بیا به بچه ها بفهمان که اینکه تو از چه حیثی موضوع را بررسی کنی قضیه متفاوت است. بچه های کلاس پنجمی می توانند این را بفهمند؟ و من باز هم اعصابم بیشتر بهم ریخت...

 

3)یکی دیگر از اسم های روی تخته «بنفش» بود. یک گروهی آن را در دسته غیرجاندارها قرار داده بود. بهار ایراد می گرفت که «چون بنفش جاندار نیست نمی توانید نتیجه بگیرید که غیرجاندار است. شما اصلا نمیتوانید یک بنفش به من نشان بدهید که بگویید جاندار است یا غیر جاندار بنفش یک صفت است». بهار متوجه این نکته بود و بقیه بچه ها نمی توانستند قضیه را بفهمند. کمی سعی کردم به مفهوم کردن حرف بهار کمک کنم. میز را برایشان مثال زدم و ازشان پرسیدم به نظرتون این میز بچه دار میشه یا نمیشه؟ همشون خندیدند که اصلا حرفتون مسخره است و خواستم بهشون نشون بدم جاندار و غیرجاندار گفتن درباره «بنفش» هم همینقدر مسخره است. میز اصلا قابلیت بچه دار شدن نداره مثل بنفش که اصلا قابلیت جان داشتن/نداشتن را ندارد. 

 

 

از چهارشنبه فکرم درگیر است که من باید چه کنم؟ من نسبت به کار فلسفه برای کودکان سرد نشدم چون یک چیزاهایی ناقص می ماند در این برنامه و من نمی توانم این نقص را تحمل کنم؟ البته در جلسه بهم گفتند کارم اشتباه بوده و اصلا نباید اجازه می دادم کلاسم به این بحث ها کشیده شود و فقط باید روی دسته بندی منطقی مانور می دادم اما واقعا نمیشد. بهم گفتن زیادی در بحث هام حساسیت و دقت به خرج میدم و نباید اینجوری باشم برای این سن، اما نمی توانم. من می توانم در این حوزه بمانم؟ من یادم نرفته باید چه کار می کردم؟ یادم نرفته قرار نبوده که فلسفه یاد بدهم بلکه قرار بوده تفلسف کنیم؟


_________________________________________________________________________________________

ویتگنشتاین، برادر فرانکشتاین و خواهر انیشتین
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم آذر 1393 ساعت 21:58 شماره پست: 14


برای اینکه دسته بندی منطقی را به بچه ها یاد بدهم، یک تمرینِ حالت بازی را باید کار می کردم. تمرین هم اینجوری بود که بچه ها هر کدام یک اسم می گفتند و من روی تخته می نوشتم؛ سپس گروهی می شدند و اسامی را باید در سه گروه دسته بندی می کردند و دسته بندی باید خواص یک دسته بندی منطقی را می داشت.

 

بحث به جایی رسید که یکی از بچه ها گفت «کلمات یک جوری هستند که بدون هیچ اطلاعی از آن ها می شود فهمید به چه چیزی ربط پیدا می کنند و درباره چه چیزی حرف می زند». برای اینکه بهش نشان بدهم حرفش همیشه برای همه آدم ها درست نیست ازشان یک سوال کردم.

 

من: خب بچه ها! من یک کلمه میگم، شما یکی یکی از سمت راست حلقه به من بگید به نظرتون این کلمه ای که من میگم چیه. بهش میخوره درباره چی باشه. اون کلمه هم اینه "ویتگنشتاین".

شبنم: اسم یک روستا است.

ویانا: برادر فرانکشتاین است.(خیلی بامزه بود که از روی آهنگ کلمه می گفت و البته فرانکشتاین را می شناختند)

رژینا:اسم یک غذا است.

ویانا: دوباره این قلمبه همه چیزو به غذا ربط داد.

مانلی: اسم یک رستورانه.

رها: اسم یک دانشمند یا فیلسوف است.

سارا: اسم خواهر انیشتین است.

مرسده: اسم یک آدم مو فرفری با یک مانتوی سفید که لپاش نارنجیه.

درسا: اسم نویسنده است.

پریا: اسم یک مکان تاریخیه.

پگاه: اسم یک دانشمند است.

 

چهره متعجب بچه ها که با خودشان درگیر بودند که این کلمه واقعا چیه و با شنیدن نظر دوستشان سردرگم تر می شدند خیلی دیدنی و خنده دار بود...


_________________________________________________________________________________________

همه باهم برابرند، اما بعضی ها برابر ترند
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم آذر 1393 ساعت 23:29 شماره پست: 13

یک دانش آموز دارم به اسم پانیذ؛ یک دانش آموز بسیار عجیب که با همه ی عجیب بودنش برای من بسیار دوست داشتنی است. قبلا هم از پانیذ گفته بودم. پانیذ خیلی دوست داره اظهار نظر کنه و حرف بزنه برای همینم معمولا بدون اجازه میپره تو حرف. هفته پیش هم کلاسی هاش به من اعتراض کردن که خیلی زیادی با پانیذ مسامحه به خرج میدم و بحث رفت سر این مشکل که چرا پانیذ اینجوریه؟ چون این کارش بی احترامی به دوستاشه علاوه بر اینکه زیاد حرف زدن هایش خق بقیه را می گیرد. پانیذ ابتدا با عصبانیت و داد مثل همیشه که تند تند حرف میزنه به من اعتراض کرد که همه بچه ها تو حرف هم میپرن و شما چیزی بهشون نمیگید ولی به من گیر میدید. حرفش درست نبود یا اگرم بود بچه های دیگه کارشون مثل پانیذ اینقدر تو چشم نبود.

 

زنگ که خورد من و پانیذ موندیم در کلاس تا بیشتر حرف بزنیم. با عصبانیت و گریه گفت «من دیگه سر کلاس تفکر و پژوهش نمیام». بهش گفتم باشه، دلایلت را برای نیامدن بگو اگر موجه بود می توانی نیایی. دلایلش اصلا موجه نبود و در طول حرف هاش خیلی راحت مغالطه می کرد.

 

من: اول اینکه رفتار بچه ها مثل تو نیست و دوم اینکه باشه فرض می گیریم حرفت درباره بچه ها و فرق قائل شدن من بین تو بجه ها درست است، اما آیا این استدلال خوبی است که چون همه یک کار اشتباهی می کنند ما هم همان کار اشتباه را کنیم؟

پانیذ: بله، درست است. وقتی همه از چراغ قرمز رد می شوند ما هم باید رد شویم.

من: بهتر نیست ما پشت چراغ وایسیم؟ شاید بقیه خجالت بکشند و دیگر رد نشوند.

پانیذ: نه! خانم. هیچکس خجالت نمیکشه و اتفاقا همه به ما میخندن. تازه اینجوری حق ما ضایع میشه.

من: حق ما ضایع میشه؟ ما اصلا حق نداریم از چراغ قرمز رد شویم.

پانیذ: نه، خانم! پیامبر خودش گفته نباید بگذارید حقتان ضایع شود. وقتی همه از چراغ قرمز رد می شوند یک چیزی را بیشتر از ما بدست می آورند و از حق ما کم می شود. ما هم برای اینکه حقمان ضایع نشود باید همان کار را کنیم تا آن چیز را بدست بیاوریم.

 

یعنی هنگ کرده بودم. یک بچه کلاس پنجمی داره بدون کوچکترین تاخیری سریع برای من مغالطه میکنه؛ آن هم در اوج عصبانیت. واقعا هنگ بودم.

من: به این حرفت بیشتر فکر کن! جلسه بعد در کلاس راجع بهش حرف می زنیم.

پانیذ: من اصلا دوست ندارم راجع من سر کلاس حرف بزنید، خیلی هم درست میگم.(با عصبانیت)

من: ما قراره در این کلاس مشکلاتمان حل شود دیگه! یک جلسه هم درباره مشکل آوا که خیلی حرف میزد در کلاس صحبت کردیم و آوا اصلا ناراحت نشد و از اون به بعد خیلی بهتر شد.

پانیذ: من دیگه سر کلاس تفکر و پژوهش نمیام.

من: باشه، هروقت دلایل موجه برای نیامدنت آوردی، میتونی نیایی.(دوست نداشتم از دستش بدم و راحت بگم باشه؛ نیا! خیلی کیس خوبی بود برای کلاس هام)

 

امروز که رفتم سر کلاس دیدم خوشحال و آروم نشسته سرجاش. چیزی بهش نگفتم و فقط گفتم امروز یک زمانی از آخر کلاس را قرار است به مشکلی که آخر کلاس هفته پیش رخ داد اختصاص بدیم...


این کلاسم، کلاس فوق العاده خوبی است. سطح کلاس به شدت بالا است. بچه های پر مطالعه ای دارم که واقعا کتاب خوان هستند(یعنی این را امروز فهمیدم). در این دو سالی که در دو مدرسه و در دو مقطع با کلاس های مختلف کار کردم، هیچ کلاسی به اندازه این کلاسم ذهنشون باز نبوده. نکاتی از محتواها درمیاورند که اصلا مطرح نشده. محتوای بحث امروزم انیمشن  For the birds بود. موضوعی که بچه ها از این انیمیشن بیرون کشیدند و خواستند دربارش حرف بزنیم «نژادپرستی» بود. و برام خیلی جالب بود که می دانستند نژادپرستی فقط دعوای سیاه پوست ها و سفیدپوست ها نیست. ملیکا قشنگ برگشت گفت بعضی وقت ها اختلاف در زبان ها باعث نژادپرستی می شود و پانیذ هم گفت بعضی وقت ها پیروزی های جنگی باعث اختلاف نژادی می شود.

 

برای اینکه بحثمان دقیق و مشخص شود برایشان یک دسته بندی از نژادپرستی ارائه دادم و گفتم ما دو نوع نژاد پرستی داریم زیست شناسانه و فرهنگی. یک چیزهایی مثل تفاوت در رنگ پوست، نژاد پرستی زیست شناسانه است اما یک چیزهایی مثل حرف های پانیذ یا تفاوت قائل شدن بین شهری و روستایی، پولدار و فقیر نژادپرستی فرهنگیه. ما می خواییم راجع به نژاد پرستی فرهنگی صحبت کنیم. شما کدوم نوعش را دوست دارید صحبت کنیم؟ بیشتر بچه ها دوست داشتند راجع به نوع پولدار و فقیر صحبت کنیم. 

 

بحث جلو رفت و به اینجا رسیدیم که برتری واقعی چیه؟ پانیذ گفت «برتر واقعی کسی است که خودش را برتر نداند» بعد با پوزخند گفت «همه باهم برابراند، اما بعضی ها برابر ترند.». اوه! خدای من! چی میشنوم؟ جمله ی جورج آورول در «قلعه حیوانات».

 

من: پانیذ! تو خیلی مطالعه می کنی؟

پانیذ: بله خانم!

همه بچه های کلاسم تاییر کردند  و گفتند بله خانم! خیلی کتاب میخونه.

موقع استراحت بین کلاس اومدم پیش پانیذ.

من: تو چه جور کتاب هایی میخونی؟ 

پانیذ: رمان های سیاسی و کتاب های علمی.

من: اون جمله ای که گفتی رو از کجا آوردی؟

پانیذ: خانم! تو قلعه حیوانات نوشته. شما هم خوندیدش؟

من: بله. رمان سیاسی دیگه چی خوندی؟ واقعا چیزایی که میخونی رو میفهمی؟

پانیذ: بله خانم!(اسم چند رمان سیاسی دیگر را هم گفت)

من: کتاب علمی چی میخونی؟

پانیذ: دایرة المعارف، دانشنامه آکسفورد.

من: تو زبانت خوبه؟ دانشنامه آکسفوردو خوب میفهمی؟

پانیذ: ای.. خانم! اما همشو نمیخونم؛ فقط اون پاراگراف قرمزهاشو که مهم هستند می خونم.

 

واااااااای خدای من! این دانش آموز فوق العاده است. من تا هفته قبل با توجه به یک مسائلی تصور خوبی از این دانش آموز نداشتم اما الان همه ی تصوراتم بهم ریخت. بحثم با دوست های کناریشم پا گرفت.

 

لیلی: خانم ما هم کتاب زیاد میخونیم.

من: تو چه کتاب هایی میخونی؟

لیلی: خانم ما زندگینامه شهدا رو خیلی دوست داریم. خانم زندگینامه شهید همت مثلا. خانم آدم از زندگی هاشون یک عالمه چیز یاد میگیره. دیشب هم فیلم «نیمه پنهان ماه» را دیدیم. خانم اینقدر گریه کردیم. خانم همه اعضای خانوادمون، خواهرامون، دومادامون، مامان و بابامون همه میدونن ما این جور کتاب ها رو خیلی دوست داریم و همش برامون از این کتاب ها میخرن.

خانم شما چادری هستید؟

من: بله. مینا تو چی؟ تو هم اهل کتابی؟

مینا: بله، خانم. من بیشتر رمان می خونم.

من: رمان چی؟ نوجوان؟

مینا: بله، خانم.

پانیذ پرید وسط حرف ما و گفت «از اون ترسناکاش؟» مینا هم گفت «آره، ترسناکم میخونم.»

پانیذ: خانم ما دو تا شعر که برای سازمان ملل توسط دو کودک سروده شده میشه برای بچه ها بخونیم؟ یکیش مربوط به نژادپرستی فرهنگیه و دیگری مربوط وبه نژاد پرستی زیست شناسانه. 

من: بچه ها دوست دارید پانیذ شعرها رو براتون بخونه؟

همه موافق بودند و پانیذ شعرها را خواند...

 

استراحتشون تموم شد و گفتم برگردیم به بحث. بحث به اینجا رسید که بچه ها گفتند خانم بعضی پولدارها فکر می کنند با پول همه چیز را می شود خرید. من هم که اعصابم سر ماجرای پست قبل خورد بود، ادامه دادم «مثلا من یک مدرسه ای بودم که فکر می کردند با پول می شود نمره خرید. شما اگر خیلی خیلی پولدار باشید حاضرید با پول نمره بخرید؟» همه به جز آوا گفتند نه! 

 

من: پس هیچوقت حرف هایی که الان می خواییم بزنیم را یادتون نره، هیچوقتِ هیچوقت.

بهار: خانم آدم باید خودش تلاش کنه برای نمرش. ما الان داریم یک فیلمی میبینیم که درباره یک دختر پولداره که یک دختر خدمتکار داره. هردوشون کنکور میدن و خدمتکاره قبول میشه اما فقیره نمیتونه بره دانشگاه و اون پولداره با پول یک جوری میره. خانم این کار بدیه!

سارا: خانم ما اگر مامان و بابامونم بخوان پول بدن مدرسه که نمره ما رو زیاد کنه، ما نمیذاریم. خانم ما درونمون ناراحت میشه، نمیتونیم بگذاریم همچین کاری کنن مامان و باباهامون.

آوا: نه، خانم! ما این کارو میکنیم.

لیلی: آوا با این کارت حق کس دیگه ای رو ضایع میکنی و اون دنیا باید جوابشو بدی.

آوا: این حرفا چیه لیلی؟ حق چی؟

من یک مثالی را مطرح کردم در آن حق یک نفر با نمره خریدن فرد دیگر ضایع میشد. بعد از آوا نظرش را درمورد ضایع شدن حق در این مثال پرسیدم. آوا بعدش نظرش تغییر کرد.

آوا: بله، خانم اینجا خق کسی ضایع میشه. اما خانم ما خیلی دوست داریم خیلی خیلی پولدار بشیم. با پولمون مدرسه بسازیم؛ دکتر بشیم و مریض ها رو بدون پول خوب کنیم.

من: باشه، پس انشاالله خیلی پولدار بشی(و انگار قند تو دل آوا آب می کردن). پس بچه ها همه یادتون باشه یک روزی سر کلاس خانم نظریان همه تان به خاطر یک سری دلایل گفتید هیچوقتِ هیچوقت با پول نمره نمیخریم. و همونموقع برای آوا یک منفی گذاشتم چون قوانین کلاس را نقض کرد.

آوا: و همچنین یادمون باشه که بعدش خانم نظریان برای آوا منفی گذاشت.

و همشون خندیدند.

 

هنوز باورم نمیشه نسل هشتادی هایی مودب داریم؛ نسل هشتادی هایی کتاب خوان داریم؛ نسل هشتادی هایی با اخلاق داریم؛ نسل هشتادی هایی غیر بیگانه با شهدا داریم.

بچه های این کلاسم را خیلی دوست دارم... امروز روز بسیار خوبی بود برای من، روزی که فکر کنم خوب بودنش تا مدت ها حال من را خوب نگه دارد.

 

پی نوشت: و البته در آخر کلاس نیز درباره مشکل پانیذ صحبت شد.


_________________________________________________________________________________________


من دردم آمده بود

+ نوشته شده در دوشنبه دهم آذر 1393 ساعت 19:48 شماره پست: 12


همیشه فکر می کردم معلمی شغل تمیز و دست نخورده ای است. شغل تمیزی است چون با آدم بزرگ ها سر و کار نداری که بخوای درگیر تقاضاهای حق را به ناحق بدل کردن هایشان شوی. و همیشه خوشحال بودم که بین این همه شغل در این دنیا این شغل نصیب من شده است. 

 

اما چند وقت پیش همه ی خوشحالی هام خط خطی شد. من باید به دانش آموزهایی نمره ی خوب می دادم چون مامان و باباهاشون خیلی پولدار بودند، خیلی زیاد. باید به دانش آموزهایی که توانایی ذهنیشون در حد جلبک هم نبود؛ قدرت استدلال کردنشون در حد بچه های ابتدایی هم نبود حداقل هجده می دادم. پایین ترین نمره کلاس من باید در لیست نمره ها هجده میبود. 

 

من با این مساله مشکل پیدا کردم. مشکل پیدا کردم و عصبانی شدم. عصبانی شدم و خیلی خیلی بد حرف زدم؛ اونقدر بد که هر روز منتظر شنیدن خبر اخراجم بودم. وقتی عصبانی بودم، حواسم بود چی دارم میگم؛ حواسم بود که چه آینده ای در انتظارم خواهد بود، اما گفتم؛ خیلی هم بد گفتم. من دردم اومده بود که مامان و باباهای یک سری بچه پولدار می خواستند از من نمره بخرن. من دردم اومده بود وقتی که گفتم خودم پای نمره ای که میدم وایمیسم و خودم جواب مامان و باباهای پولدار رو میدم و مدرسه از نبود پول مامان و باباهای پولدار ترسیده بود. ترسیده بود و نمره های واقعی من را خودش می خواست تغییر بدهد. من دردم اومده بود که از من می خواستند بی عدالتی کنم؛ بین دانش آموزهام بی عدالتی کنم و اختلاف بهترین دانش آموز و بدترین دانش آموزم را فقط دو نمره لحاظ کنم. من دردم اومده بود و عصبانی شده بودم. دردم اومده بود و گریه کرده بودم.

 

بعد از این ماجرا من را خیلی محترمانه از مقطع راهنمایی برداشتند و به کل منتقل کردند به مقطع ابتدایی چون در مقطع ابتدایی نمره ای در کار نیست و مدرسه با یکی مثل من اعصاب خوردی ندارد. کادر مدرسه نمی فهمد، پدر و مادرهای پولدار نمی فهمند اما یک روزی همه شان و حتی من و شما از این مدل سیستم متضرر خواهیم شد. یک روزی دانش آموزهایی که با پول مامان و باباهاشون و هوش و درک افتضاح خودشان مدارج تحصیلی را پله پله طی کردند آینده ی همه ی ما و آن ها را خواهند نوشت...


_________________________________________________________________________________________


دیالکتیک

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم آذر 1393 ساعت 23:31 شماره پست: 11


در کلاس فلسفه برای کودکان بچه ها بعد از دیدن انیمیشن یا تصویر یا خواندن داستان، یا... شروع به پرسیدن سوال هایشان می کنند. سوال های بچه ها را به چهار مدل می توان تقسیم کرد که ما فقط با دو نوع آن کار داریم، سوال های فلسفی و سوال هایی که قابلیت تبدیل شدن به سوال فلسفی را دارند. بچه ها باید یاد بگیرند سوالات فلسفی را شناسایی کرده؛ سوالات فلسفی بپرسند و سوالاتی که قابلیت فلسفی شدند دارند را به سوال فلسفی تبدیل کنند. این کار کمی سخت است هم برای منِ معلم و هم برای بچه ها اما خب مقاله هایی در این زمینه نوشته شده که واقعا کمک رسان بودند. امروز جلسه ی این کلاسم را به این موضوع و تمرین بچه ها در خصوص شناسایی و مطرح کردن سوالات فلسفی از انیمیشنی که دیدند اختصاص دادم. پگاه وسط این بحث از من پرسید خانم این کار چه فایده ای داره؟ براش کمی توضیح دادم و بعدش گفتم بچه ها به این نوع سوال هایی که شما درستشون کردید میگن سوالات فلسفی. یک دفعه همه شان چشم هاشون از تعجب گرد شد و شروع کردند با هم حرف زدن که «سوالات فلسفی... اووووووه» بعد رها رو کرد به من و گفت «خانم ما و فلسفه...» گفتم آره و بعد کمی باهم خندیدیم و بهش این اطمینان را دادم که فلسفه اصلا چیز ترسناکی نیست و شما از اول سال همش دارید کار فلسفی می کنید.

 

پگاه دستشو بلند کرد و گفت «خانم میشه من یک سوالِ یک کم بی ربط بپرسم؟» گفتم بپرس. گفت «خانم دیالکتیک یعنی چی؟» اوه! خدای من! چی می شنوم؟ یک بچه کلاس پنجمی را چه به دیالکتیک؟ بهش گفتم چند دقیقه دیگه که استراحت دادم بیا دربارش حرف بزنیم.

 

موقع استراحت که شد؛ اومد پیشم که جواب سوالشو بگیره.

+این کلمه رو از کجا شنیدی؟

-خانم داییمون هی میگه دیالکتیک، دیالکتیک. روی همه ی کتاب هاشم نوشته دیالکتیک.

+داییت فلسفه می خونه؟ 

-بله خانم.

+خب باشه، من سعی می کنم برات توضیح بدم با اینکه توضیحش به صورت ساده خیلی سخته. اما اگر نفهمیدی ممکنه علتش این باشه که من نتونستم خوب برات توضیح بدم و نشده که ساده تر بیانش کنم. فقط اجاره بده من یک مثالی پیدا کنم که تو راحت بتونی بفهمیش.

 

 

چند دقیقه فکر کردم و خیلی کاریکاتوری براش دیالکتیک هگلی رو توضیح دادم و بعدش دیالکتیک افلاطونی رو بر اساس کلاس ها و بحث هاشون براش بهتر توضیح دادم و دیالکتیک افلاطونی خیلی براش مانوس تر بود. دو تا کلمه تز و آنتی تزم یاد گرفت که معلوم بود برای اینکه به داییش پز بده داره تمام سعیشو میکنه که این دو تا کلمه یادش بمونه. 

 

+داییت کجا فلسفه میخونه؟

-نمیدونم خانم، اما همش یک چیزایی میگه که من نمیفهمم.

+خب ازش بپرس.

-می پرسم خانم، اما بازم نمی فهمم.

+خب ازش بخواه یک جوری حرف بزنه که تو بفهمی.

و ریز ریزکی خندید.

-اما خانم می دونم داییم یک موسسه ای داره که توش یک سری آدم ها رو جمع کرده و بهشون یک چیزایی یاد میده. خانم همه اون آدم ها هم افغانی هستن. خانم این کار داییم به دیالکتیک ربطی داره؟

+نمیدونم، شاید بتونه ربط پیدا کنه؛ میشه روش فکر کرد. تو خودت فکر کن که میشه به دیالکتیک ربط پیدا کنه.

 

پی نوشت: هفته پیش سر کلاس فلسفه زیست شناسی استاد می گفت با پاپیولار شدن علم موافق نیست. این کار علم را از تخصصی بودن خارج می کند(البته من با پاپیولار نشدن علم تا حدی موافق نیستم). اتفاقی که در آمریکا افتاده و در ایران هم در حال رخ دادن است. می دانم بحث علم و فلسفه باهم متفاوت هستند اما تا جایی که مطلع هستم تحلیلی کارها هم نسبت به فلسفه رویکرد خاصی دارند و فلسفه را یک نوع تخصص می دانند که هرکسی نباید وارد آن شود. اما وقتی پگاه به عنوان یک بچه کلاس پنجمی همچین سوالی از من پرسید یاد آن حرف استاد افتادم. می دانم که فلسفه ورزی با فلسفه خواندن متفاوته و کار من فلسفه ورزی با بچه ها است نه فلسفه خواندن و اتفاقا تفلسف به عقیده من پاپیولار است. اما سوال پگاه از فلسفه بود، تاریخ فلسفه. فهم پاسخ سوال پگاه واقعا دقت و تخصص خاص می خواهد؛ اما یک همچین مساله ای یعنی کار فلسفی به معنای فهم عقاید فیلسوفان هم دارد پاپیولار می شود و من نمی دانم این خوب است یا بد؟ و حتی نمی دانم کار درستی کردم که مثلا دیالکتیک هگلی را آنقدر کاریکاتوری برای پگاه توضیح دادم یا نه؟


_________________________________________________________________________________________


خجالتی شدن

+ نوشته شده در جمعه سی ام آبان 1393 ساعت 0:1 شماره پست: 10


دیروز سر کلاس پنجم ابتداییم تا نکات جلسه ی قبل را پای تخته بنویسم از بچه ها خواستم که در حین نوشتن من یکی یکی شروع کنند بگن که کلاس های ما در زندگیشون چه تاثیری داشته؟ بعد هم ازشون عذرخواهی کردم که پشتم بهشون هست و روی تخته می نویسم، اما به حرفاشون خوب گوش میدم(البته صداشونم ضبط می کردم).

 

لیلی گفت خانم من بیشتر سوال می پرسم و بیشتر به اطرافم دقت می کنم؛ مثلا مامانم اعصابش خورد شده اینقدر که تو خونه درباره ی موضوع جلسه ی پیش ازش سوال پرسیدم و هی بهش فکر کردم. آوا گفت خانم من اعتماد به نفسم بیشتر شده. کیمیا گفت خانم من سوال های بی خودی دیگه نمی پرسم؛ سوال های مهم و مرتبط با فضایی که توش هستیم را فقط از مامانم می پرسم. بهار گفت خانم من دیگه به همه ی حرف های آدم ها فکر می کنم و زود یک حرفی را قبول نمی کنم. ترنم گفت خانم من دیگه برای بعضی حرف ها دلیل می خواهم. ... یک عالمه موردهای خوب خوب گفتند تا اینکه تبسم گفت خانم کلاس های شما روی ما تاثیر بدی داشته. خیلی حرفش برام عجیب بود. گفتم بچه ها به جز تبسم کس دیگه ای هم کلاس های ما روش تاثیر بدی داشته؟ پانیذ و ملیکا هم دستشونو بلند کردند. ازشون پرسیدم این تاثیر بد چی بوده؟ هر سه تاشون گفتند خانم ما خجالتی تر شدیم. ازشون خواستم تا برام توضیح بدهند که از کجا می گویند این کلاس ها خجالتی شان کرده و نمونه هایی را برایم ذکر کنند. وقتی توضیحات و نمونه هایشان را گفتند خیلی خیلی برام جالب بود. چند دقیقه خودتان فکر کنید که کلاس های فلسفه برای کودکان چگونه می تواند باعث خجالتی شدن بچه ها شود(بچه هایی که خودشان می گویند خانم اعتماد به نفس ما بعد از کلاس هاتون بیشتر شده)؟ بعد از فکر کردن به این موضوع پاراگراف بعد من را که توضیح این اتفاق است بخوانید.

 

خب بچه ها از آنجایی که در این کلاس ها یاد می گیرند هر حرفی را زود نپذیرند و به حرف ها فکر کنند و طرف مقابلشان برایشان دلیل و استدلال بیاورد و آن ها هم از نظر منطقی حرفی را بررسی کنند؛ وقتی در برابر شخصی قرار می گیرند که حرفش منطقی و درست است ولی خلاف میل آن ها است نمی توانند چیزی بگویند، چون از نظر منطقی طرف درست می گوید و این ها باید بپذیرند. می پذیرند و اعلام موافقت می کنند اما چون میلشان چیز دیگری است و نمی خواهند حرف منطقی را بپذیرند فکر می کنند خجالت کشیدند که حرف دلشان و میلشان را نگفتند تا مورد پذیرش قرار بگیرد. علاوه بر این مساله یک جورایی هم کم گویی را خجالت می دانستند. مثلا می گفتند با خودشان فکر می کنند و مساله ای را تحلیل می کنند و به این نتیجه می رسند که یک حرفی نباید زده شود/یک کاری نباید انجام شود و آن حرف را نمی زنند/آن کار را انجام نمی دهند، حالا چون آن حرف را نزدند/آن کار را انجام ندادند پس خجالت کشیدند که آن حرف را نزنند/آن کار را انجام ندهند. این مساله خیلی برایم جالب بود و باهاشون قرار گذاشتم که یک جلسه درباره «خجالت» حرف خواهیم زد.


_________________________________________________________________________________________


معلمِ مهربونِ ما

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آبان 1393 ساعت 12:35 شماره پست: 9


یکی از کلاس های پنجم ابتدای ام را باید با کلاس هشتم(سوم راهنمایی قدیم) جا به جا کنم، به دلایلی تا هفته پیش جا به جا نشدند و از هفته دیگه باید بروم سر راهنمایی ها و کلاس پنجمم را تحویل همکار دیگری بدهم. بچه های کلاسم فهمیده بودند که من آخرین جلسه ای است که معلم شان هستم. قبل از کلاس رفته بودند به مسئول گروه گفته بودند ما معلمِ مهربونِ خودمونو می خواییم. دوست نداریم معلمِ مهربونمون عوض بشه و مسئول گروه مونده بود که با بچه هاتون چه کار کردید که اینجوری اومده بودند به ما می گفتند ما معلمِ مهربونمونو می خواییم.

 

وقتی رفتم سر کلاسشان ده دقیقه فقط داشتند ناز و ادا در میاوردند که اگر شما برید ما دیگه کلاس تفکر و پژوهش نمی خواییم. ما فقط اگر شما معلممون باشید میاییم سر کلاس. خانم چرا می خوایید برید و از این حرفا. پگاه گفت خانم من به مامانم میگم نامه بنویسه به مدرسه، من دوست ندارم شما برید. گفتم نه! نمیشه؛ من باید برم قسمت راهنمایی چون اونجا مشکلی پیش آمده. بالاخره توانستم یک جوری آرومشان کنم و قول بدهم که آخر کلاس درباره این موضوع حرف میزنیم.

 

شبنم که قبلا هم گفته بودم لهجه ی شمالی داره یک دفعه قبل از خواندن داستان بهم گفت، خانم انگشت منو ببینید. انگشت سبابش تاول زده بود. گفتم چی شده؟ گفت خانم مامانمون داشت شربت درست میکرد، انگشتمو کردم تو شکر داغ. گفتم چرا؟ گفت خانم نمیدونستم که داغه. یک کم بهش آخیییی و اینا گفتم و بعد داستان را دادم دستشان که شروع کنند به خواندن. داستان را خواندیم و قرار شد سوال ها و نکاتی که به ذهنشان می رسد را بگویند که دیدم یک دفعه شبنم خیلی ناراحت و بغض کرده رفته تو خودش و هی داره انگشتشو نگاه می کنه. گفتم شبنم چی شده؟ انگشتت میسوزه؟ میخوای بوسش کنم خوب بشه؟ گفت بله خانم انگشتم میسوزه اما اگر بوسش کنید خوب نمیشه. چون شما دیگه معلممون نیستید و می خوایید برید داره میسوزه؛ اگر شما بمونید خوب میشه. چند ثانیه نگاش کردم که یعنی «واقعا که!».

 

وسط کلاس بهشون پنج دقیقه استراخت دادم و اینا اومدن دور من جمع شدن. بعضی هاشون خوراکی می خواستند و خوراکی هاشونو نیوورده بودند و نباید می رفتند سر کلاسشان(درسِ من در کلاس خودشان تشکیل نمی شود). من یک بیسکویت داشتم. بیسکویتمو از کیفم درآوردم و برای اینکه به همشون برسه نصف نصفش کردم و گفتم هرکی خوراکیشو نیوورده میتونه از اینا بخوره. بعضی هاشون روشون نمیشد و میگفتند خانم آخه برای شماست؛ ما خجالت می کشیم. گفتم اشکال نداره باهم میخوریم. همینجوری که بیسکویت می خوردند دوباره شروع کردند که خانم شما مهربونید و نرید. شروع کردند مثلا برای من استدلال آوردن و این که رفتنم اشتباهه. استدلالشونم این بود که خانم شما خیلی مهربونید. بچه های دبیرستانی و راهنمایی باید معلم خشن داشته باشند؛ اونا که مهربونی نمیفهمند. پس شما برای بچه های راهنمایی و دبیرستان مناسب نیستید و باید سرِ ما ابتدایی ها که قدر مهربونیتونو میدونیم و باید باهامون مهربون رفتار کنند، بمونید. درسا هم گفت، تازه خانم معلوم هم نیست تا وقتی که ما بیاییم راهنمایی شما همینجا باشید که! فقط داشتم نگاهشون می کردم که یعنی «من الان قانع شدم». دیگه وقت استراحتشونم تموم شده بود و دوباره باید جمعشون می کردم و برمی گردوندمشون به بحث و قول بدم که آخر کلاس درباره این موضوع حرف می زنیم.

 

بالاخره زنگ تمام شد و اینا دوباره اومدن دور من و بغل و بوس و التماس. شروع کردم براشون توضیح دادن که چرا باید بروم راهنمایی و معلم جدیدشان واقعا مهربون است. گفتم بچه ها به جای من یک خانم مهربون تر میاد. ایشون خودشون یک دختر همسن شما دارند و از من برخوردشون با شما بهتر خواهد بود. شروع کردند که ما فقط از شما خوشمون میاد. گفتم شما اصلا ایشون رو ندیدید؛ چرا اینجوری میگید؟ وانیا گفت معلم هایی که بچه دارند بداخلاق هستند معلم های مجرد خوش اخلاق هستند. پریا گفت، خانم شما مجرد هستید؟ پگاه گفت معلومه، نمیدونستی؟ پریا با کلی ذوق زدگی و مهربونی گفت، آخیییی... خودم براتون یک مورد پیدا می کنم. همینجوری مونده بودم این فسقله بچه ها چی میگن. بهش بد نگاه کردم که این چه حرفی بود؟ یک دفعه خودشو جمع کرد و گفت خانم ببخشید خب. معلوم بود که از روی ذوق و مهربونی داره حرف میزنه. پریا منو خیلی خیلی دوست داره اما خب باید یک چیزایی دستش بیاد دیگه...

 

 

یعنی چهارشنبه از دست اینا نمیدونستم چه کار کنم اینقدر که بغل و بوس و بغض هاشونو جمع کردم. خیلی بچه های حساس و لطیفی هستند، خیلی خیلی زیاد. یکی از دوستام می گفت از خودت حساس تر هستند؟ گفتم آره از منم حساس تر. وقتی می خواستم به معلمی که قرار است برود سرشان توضیح بدهم که برای جلسه بعد چه کار باید کند تاکید کردم که اینا خیلی ناناز و حساس هستند. خیلی بچه های خوبی هستند. اصلا دعوا و اخم نباید باهاشون داشت. همین که لبخندت از روی لبت پاک بشه بدترین برخورد و تنبیه براشونه، در این حد حساس هستند. خیلی حواستون بهشون باشه. دقیقا مثل این مامانا که میخوان برن سفر و هی سفارش بچه هاشونو به بقیه می کنند...


_________________________________________________________________________________________

وجدان هایی خاموش
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393 ساعت 1:48 شماره پست: 8

برای اولین بار ناراحتم که فردا می خواهم بروم مدرسه. ناراحتم که می خواهم بروم سر کلاس هشتمی که از هفته ی پیش اعصاب و روان من را بهم ریخته است. شاید مفصل ازشون نوشتم اما همینقدر بگویم که یک سری دختر 14-15 ساله هستند که هیچ نوع احساس مسئولیتی نسبت به هیچ چیز نمی کنند. فداکاری و گذشت برایشان بی معنا است و حاضر نیستند برای کسی گذشت و فداکاری انجام بدهند. به مسائل و مشکلات موجود بسیار بسیار بی اهمیت هستند و در یک جمله می توانم بگویم چیزی به اسم وجدان در درون این ها خاموشِ خاموش است. از هفته ی پیش من را ترس برداشته که با حضور چنین انسان هایی چه بر سر جامعه خواهد آمد؟!

 

هر جلسه که می رفتم سر کلاس این ها، اینقدر اذیت میشدم که خدا می داند. تقریبا همه ی مربی های گروه نتوانستند با این ها کار کنند و  می گویند اصلا نمی توانند این ها را تحمل کنند از بس که لوس و بی ادب و بی اهمیت به مسائل هستند. همیشه برایم سوال بود که این ها چرا اینگونه هستند؟ چرا من باید خودم را یک ربع، بیست دقیقه ی اول کلاس بکشم تا این ها با مصیبت وارد بحث شوند، آن هم بحثی که سطحی بودنش را حس می کردم و میدیدم؟ چرا باید به زور یک مساله یا دغدغه ای را از حرف های پرت و پلایشان بکشم بیرون؟ چرا اینقدر این کلاس سرد و بی روح است؟ و جلسه ی پیش فهمیدم چرا. جلسه ی پیش که در خصوص واقعه ی عاشورا قرار بود حرف بزنیم، از بحث هایشان فهمیدم که این ها هیچگونه احساس مسئولیتی ندارند. هیچگونه احساس همزادپنداری با انسان ها ندارند. هیچ هدفی در زندگی ندارند. به گذشت و فداکاری اعتقادی ندارند. خیلی راحت به وضع موجود عادت می کنند. و... خب معلوم است که وقتی احساس مسئولیت نکنی دغدغه ای هم نخواهی داشت و سوالی هم برایت ایجاد نمی شود و مشکلی نمیبینی و سر کلاس هم بحثی نمیکنی و همه چیز برایت عادی می آید.

 

 

این بچه ها خیلی ناامید و نگرانم می کنند. با بحث و گفت و گو هم که نمی شود وجدان خاموش شده را بیدار کرد. نمی دانم می شود تغییری در آن ها ایجاد کرد یا نه(اگر کسی پیشنهادی داشته باشد، استقبال می کنم)؟! پیشنهاد گروه این بود که از طریق عملی و ایجاد موقعیت هایی خاص روی این ها کار کنیم. نمی دانم این راه جواب بدهد یا نه فقط می دانم که این کلاس واقعا اعصاب و روان من را بهم می ریزد...


______________________________________________________________________________________________________


من و سرماخوردگی و بچم و مادربزرگش

+ نوشته شده در جمعه نهم آبان 1393 ساعت 16:29 شماره پست: 7


چند روزه که سرماخوردم. از این سرماخوردگی هایی که مثلا دو روز می بینی خواب هستی و به هیچ کاری نرسیدی. سه شنبه تب و لرز داشتم و کلی خدا خدا کردم که بتونم چهارشنبه برم مدرسه. با حال نزاری که داشتم رفتم مدرسه، با لرز و بدن درد و گلو دردِ خیلی بد. وقتی رفتم دم کلاس بچه های پنجمم دورم جمع شده بودن که خانم چرا این شکلی شدید شما؟ همکارم بهشون گفت معلمتون مریضه و امروز اذیتش نکنید. اونا هم ناراحت که خانوم چی شده؟ گفتم چیزی نشده بچه ها سرماخوردم؛ شما هم برید کنار که از من نگیرید. لطفا امروز هم قواعد را رعایت کنید چون من اصلا نمی تونم صدامو بلند کنم و هی بهتون تذکر بدم. یکیشون گفت خانم شما همینجوری صداتون یواشه، الانم که میگید نمیتونید بلند حرف بزنید، چی میشه دیگه... گفتم پس خودتون سعی کنید کلاس را ساکت نگه دارید که صدای منو بشنوید و بعد از دورم کنار رفتند که سر جاهاشون بنشینند.

 

موضوع کلاسم از جلسه ی پیش نصفه مونده بود و بحث سر این بود که «چرا مامان و باباها به حرف ما کوچیکترها گوش نمیدن؟» کلاس به صورت رسمی شروع نشده بود و بچه ها هنوز وسط کلاس بودن و همه  سر جاهاشون نشسته بودن که دیدم دست رها بالا ست.
«خانم اجازه، میشه ما یک خواهشی ازتون کنیم؟»
با خودم گفتم حتما می خواهد به خاطر حال نزاری که دارم شیرین زبانی کند.
«بگو»
«خانم میشه به ما قول بدید که هروقت ازدواج کردید؛ بعدش بچه دار شدید؛ هر چی بچتون گفت به حرفش گوش بدید؟»
چند ثانیه نگاهش کردم و داشتم فکر می کردم  چقدر سریع همچین فرآیندی را برای من بیان کرد، در حالیکه من هنوز ذهنم نتونسته چنین پروسه ای را تصور کند. یک کم که از هنگ بودن در اومدم، ازش پرسیدم هرچی؟
«نه خانم! هر چی نه!»
یک دفعه مانلی وارد گفت و گوی من و رها شد.
«خانم مثلا اگر خواست شب خونه ی مادربزرگش بخوابه، اجازه بدید بخوابه».
فقط میتونستم بهشون لبخند بزنم...

شب خونه ی مادربزرگ و پدربزرگ ها خوابیدن هم ازآن  لذت های برنگشتنی دوران بچگی است...

_________________________________________________________________________________________

فبکِ ایران و مالزی
+ نوشته شده در شنبه سوم آبان 1393 ساعت 22:20 شماره پست: 6

امروز خانم رسنانی برای ما با حلقه ای از بچه های مدرسه مان یک کلاس فبک اجرا کرد و ما اجرایش را دیدیم و بعدش باهاش جلسه داشتیم و سوال هایمان را پرسیدیم. اجرایش خیلی عالی و دوست داشتنی بود. از اول کلاس لبخند داشت و همش با بچه ها می خندید و زبان بدن و زبان صورتش هم عالی بود. لباس پوشیدنش هم خیلی خوب بود. برعکس ایزابل میلون و اسکار بریفیون که خیلی بداخلاق و جدی هستند سر کلاس های بچه ها، خانم رسنانی فوق العاده خنده رو و خوش اخلاق بود. حتی می گفت اشکال نداره بچه ها بین بحث با هم حرف بزنند؛ ما بزرگ تر ها هم نمیتونیم در بحث ها از اول تا آخر فقط گوش بدیم. اصلا مثل اسکار و ایزابل که خیلی سخت گیر هستند در اینجور موارد؛ سخت گیر نبود.

 

امروز برای کلاس بچه ها، یک دامن چارخانه ی نارنجی-قهوه ای بلند پوشیده بود، با یک مانتوی آبی روشن و یک روسری آبی که زیر چونش به اندازه ده سانتی متر چرخ شده بود و بقیش باز بود و یک طرفش را با یک گل سینه جمع کرده بود آورده بود بالا(مثل عکس).

 

 

دیروز که باهاش رفته بودم تجریش ازم پرسید در اصفهان قانون است که زن ها در دانشگاه ها و مدارس مشکی بپوشند؟(آخه قبل از تهران، دو روز اصفهان بود). گفتم نه! گفت همه ی زن ها در دانشگاه و مدارس اصفهان مشکی پوشیده بودند، اما تهران از اصفهان بهتر است، رنگی هم هستند. بعد عکس هایی که در اصفهان انداخته بود را بهم نشان داد و گفت، ببین همه مشکی هستند. راست می گفت، هر زنی با او عکس انداخته بود، سر تا پا مشکی بود. بهش گفتم، نه! ببین من با همین مانتو و روسری هم به دانشگاه می روم(روسریم شیری بود و مانتوم نارنجی). او هم روسری اش(یک روسری شیری) را نشانم داد و گفت من هم با همین روسری در دانشگاه و مدرسه هستم.


_________________________________________________________________________________________

ذوقناکی
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم آبان 1393 ساعت 22:47 شماره پست: 5

دیروز یک روش خیلی خوب برای یکی از مهارت های تفکری بچه ها به کار بردم که خودم از روش و ایده ام خیلی ذوق کردم. یکی از چیزهایی که در کلاس های ما، در گفت و گو ها، در فلسفه،... مهم است این است که تو در درجه اول بتونی کانتکست بحث را رعایت کنی و مرتیط حرف بزنی. در بچه ها این مهارت خیلی ضعیف است و همش باید سر کلاس با پرسش هایی که ازشون میکنی وادارشان کنی به فکر کردن درباره ی ارتباط بین حرف هاشان و آن مهارت را تقویت کنی. اصولا هم اینجوری است که وقتی بچه ای حرف غیر مرتبط میزنه، مربی از خودش و دوستاش میپرسه حرفش به بحث ما ربط داشت؟ اصولا هم اینگونه است  که یک عده بی ربط بودن حرفش را می فهمند و چرایی آن را توضیح می دهند و بقیه هم می فهمند. اما دیروز من یک ایده جدید برای این مساله به کار بردم که در ادامه مطلب می تونید بخونیدش.


دیروز بحثم با کلاس پنجمی ها این بود که «چرا مامان باباها به حرف ما کوچیکترها گوش نمیدهند و نظر ما برایشان مهم نیست؟». اول ازشون پرسیدم همیشه اینجوریه؟ همشون گفتند، نه خانم. مساله را براشون مرحله بندی کردم و گفتم «در مرحله اول ما باید ببینیم چه موقع هایی مامان و باباها به حرفمون گوش نمیدن؟» پاسخ سارا این بود که «خانم اگر مامان و باباهامون حرف منطقی بزنند، ما باید به حرفشون گوش بدیم.». پاسخش خیلی بی ربط به سوال کلاس بود و من سریع نپرسیدم «بچه ها به نظرتون حرف سارا به بحث و سوال ما ربط داشت؟ چرا؟» به سارا گفتم «میتونی برای این جمله ای که گفتی یک سوال دربیاری؟» همینجوری نگام کرد و خودِ پاسخش را تکرار کرد. گفتم «نه! برای این جملت یک سوال بساز». شروع کرد فکر کردن و من رو به بقیه دوستاش گفتم، بچه ها شما هم میتونید به مساله فکر کنید و به سارا کمک کنید ها! بالاخره شبنم تونست سوال مناسب برای پاسخ سارا را پیدا کند. از همه پرسیدم «به نظرتون سوالی که شبنم گفت میتونه سوال جمله سارا باشه؟» همه گفتن بله!

+سارا تو هم موافقی؟

-بله!

+خب سوال ما چی بود که داشتیم دربارش حرف میزدیم؟

از روی تخته سوال را خواند(خیلی مهمه برای بچه های ابتدایی سوال و حرف هاشان روی تخته نوشته شود و جلوی چشمشان باشد و این دلیل دارد).

+خب به نظرت این سوال با سوالی که برای جمله تو درآوردیم فرق داره؟

-آره.

+خب سوالی که درآوردیم برای جمله تو بود و سوال اصلی ما هم با سوالی که برای جمله ی تو درآوردیم فرق داره، اونوقت به نظرت جمله تو میتونه جواب سوال روی تخته هم باشه؟

-نه!

+پس چیزی که تو گفتی به بحث و سوال ما ربط داشت؟

-نه!

اینقدر خودم لذت بردم از روش و ایده ام برای نشان دادن بی ارتباط بودن حرفش به بحث که خدا میدونه. هنوزم که هنوزه ذوق دارم از کاری که سر کلاس کردم. برای دوستامم روشمو توضیح دادم و همه گفتن خیلی عالی بوده.

 

سارا تا چند ثانیه شوکه شده بود. از شوک که در اومد گفت؛ خانم از اول سال هرچیزی که من گفتم شما همش گفتید غلطه. من موندم. 

+من تا حالا به تو گفتم چیزی غلطه؟

-آره.

+من تا حالا اصلا به تو جوابی دادم؟

-آره خانم، تازه ما رفتیم خونه به همه چیزایی که به شما گفتیم فکر کردیم؛ همشون درست بودن اما شما گفته بودید غلطه.

اینو که گفت پر درآوردم. رفته بود خونه به حرفای کلاس، به حرفای خودش فکر کرده. اشتباه فکر کرده اما مساله براش مهم شده بود؛ دغدغه ذهنی شده بود و فکر کرده بود. این خیلی برای من مهمه. رو به دوستاش کردم و گفتم بچه ها من تا حالا به شما گفتم چیزی غلطه؟ اصلا من تا حالا به شما جوابی دادم؟ همه گفتن نه خانم! ما خودمون جواب همو میدیم. گفتم ببین سارا همه دوستاتم میگن که من تا حالا چیزی به شما نگفتم. پگاه گفت خانم خیلی وقتا ما فکر میکنیم حرفایی که میزنیم درسته اما فقط فکر میکنیم. فکر کنم سارا هم الان اینجوری شده. گفتم سارا اون موردهایی که رفتی خونه بهشون فکر کردی و به نظرت درست گفتی رو همه رو برای من بنویس بیار با هم دربارش حرف بزنیم. الان نمیشه؛ باشه؟ گفت باشه.

 

موقع استراحت سارا اومد پیشم و گفت خانم همین الان ببینید، من حرفم درست بود اما شما یک جوری گفتید درست نشد. باهاش شروع کردم حرف زدن و فهمیدم یک جا یک مشکلی داره. نمیتونست بین «به حرفِ ما گوش دادن» و «به حرف گوش دادنِ ما» تمایز قائل بشه چون دو تاش «حرف گوش دادن» داشت، جمله ها را به یک معنا میگرفت. با کلی نقاشی روی تخته و نقش بچه بازی کردن خودم و مامان شدن اون تونستم تمایز این دو تا جمله را براش نشون بدم . بعدش هم فهمیدم  وقتی بهش نشون داده میشه حرفاش به بحث بی ربط هستند(این مشکل را داره که پاسخ بی ربط به مسائل زیاد میده) فکر میکنه معنیش اینه که محتوای حرفی که زده اشتباهه. دوباره براش اضافه کردم که من نمیگم حرف تو که میگی «اگر حرف مامان و باباهامون منطقی بود باید به حرفشون گوش بدیم.» نادرسته، باید این جمله را بررسی کنیم و میتونه درست باشه. من فقط میگم این حرف ربطی به سوال و بحث ما نداره. اصلا نمیگم نادرسته. تمایز بی ارتباط بودن یک مساله به موضوع بحث و نادرست بودن محتوای همان مساله را که فهمید، چهرش کلا تغییر کرد و معلوم بود قضیه را متوجه شده و خیالم راحت شد. ازش خواستم بقیه چیزایی را که تو خونه بهش فکر کرده را هم بنویسد و بیاورد تا روی آن ها هم همینجوری بحث کنیم.

 

جدیت بچه های این کلاسم برام فوق العاده جالبه. درگیر میشن؛ تو خونه فکر میکنن به حرف های سر کلاس،... خیلی خوبه، خیلی...


_________________________________________________________________________________________

موضوع کلاس هشتم من
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393 ساعت 1:39 شماره پست: 4

دارم فکر می کنم چهارشنبه به جای «عصر جدید» چارلی چاپلین برای پایه هشتم، اسیدپاشی های اخیر را موضوع بحث کنم؟ دفعه پیشم درباره تنها بیرون رفتن بچه ها بدون حضور پدر و مادرهاشون بحث کرده بودیم، از یک جنبه هایی به بحث هفته پیشم نزدیک است.

 

بعدنوشت: موضوع مذکور را به دو صورت می تونم مورد بررسی قرار بدم سر کلاس، یا خود موضوع را بررسی کنیم و یا موثق بودن حاشیه های این خبر را که ترجیح خودم به دومی است. رسانه های مختلف از جمله سایت ها، روزنامه ها، شبکه های تلویزیونی داخلی و خارجی،... صحبت های مختلفی را درباره این ماجرا ذکر می کنند. می خواهم بچه ها روی این بحث کنند که چجوری میتونیم بفهمیم کدام شان موثق تر است؟ ما باید چه کنیم در مواجه با این روایت های متفاوت؟ اصلا تفاوت در نقل یک خبر برای چیست؟ ... ترجیح میدم اتفاق اخیر سکوی پرشی باشه برای اون موضوع خاص که بحث موثق بودن منابع اطلاع رسانی است. علت این هم که این موضوع را می خواهم سکوی پرش کنم این هست که موضوع روز است و میدونم بچه ها درگیرش هستند و براشون معناداره. این موضوع برای من فقط حکم یک سکوی پرش داره برای پا گرفتن بحث و هدف اصلیم، وگرنه اصلا دلم نمی خواد محتوای خبر را موضوع بحثم کنم. 

 

پی نوشت1: چیزی که بالا به دنبالش هستم، قسمتی از یک پروژه در زمینه سواد رسانه ای در کالج ایتاکا ی نیویورک که هدفش ادغام موضوع «تفکر انتقادی» و «سواد رسانه ای» است. امیدوارم گروه با موضوع و طرحم موافقت کنه.

پی نوشت2: دوم راهنمایی که بودم، با بچه های کلاسمون فیلم "دو زن" تهمینه میلانی را یکی از زنگ ها که بیکار بودیم  در سایت مدرسه دیدیم. برای اون سنِ من خیلی فیلم بدی بود خصوصا از این جهت که بچه ها با فرشته(نیکی کریمی) تو فیلم از جهت دانشجوی خوب بودن همزادپنداری می کردند و برای خیلی هامون این ترس به وجود آمد که مبادا یکی مثل حسن(محمدرضا فروتن) نصیب ما بشه؟! یا قضیه خفاش شب فکر کنم برای پنجم ابتدایی من بود، هنوز برنامه های تحلیل و آسیب شناسی ماجرای خفاش شب توسط دکتر گلزاری رو در تلویزیون یادمه. تمام فکر و ذکر اون دوران من این شده بود که منم مثل یکی از اون زن ها ناخن هام بلند باشه. مامانم اینجوری شده بود که هروقت سوار ماشین میشدیم سریع شیشه ی ماشین رو میکشید پایین و منم حواسم باید میبود اگر یک روزی خودم تنهایی سوار ماشین شدم، شیشه ماشین را سریع بدم پایین؛ ناخن هامم همیشه بلند باشه. من خودم با این فکرها و حس های بد روزها گذروندم و اصلا نمی خوام دانش آموزهام مثل من درگیر این حس ها و فکرها بشن برای همین اصلا نمی خوام محتوای خبر را بررسی کنم سر کلاسم، هدفم چیز دیگری است. البته نمیدونم شاید اگر دانش آموزهام درباره محتوای خبر هم حرف بزنند خوب باشه، شاید اگر من درباره همه ی اون حس ها و فکرهای سنگین برای اون سن با یکی حرف میزدم حالم بهتر بود، نمیدونم... 


_________________________________________________________________________________________

وقتی نسبت به موضعت دچار تردید می شوی...
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مهر 1393 ساعت 13:9 شماره پست: 3

در مبانی عملی برنامه فلسفه برای کودکان شدیدا دچار اختلاف نظر با همکارهام/دوست های فلسفه کودکی ام شدم. دیروز یک چیزی حدود دو ساعت، دو ساعت و نیم داشتیم بحث می کردیم و فقط تونستم بگم نیاز دارم بیشتر به حرفاشون فکر کنم(و واقعا هم دچار تردید شدم). من به حداکثر آزادی و تقریبا حق انتخاب در همه چیز از طرف خود بچه ها در کلاس ها قائل هستم و یک سری از همکارهام جدیدا به این نوع رویه اشکال می کنند. فکر نمی کنم کسی در گروه به اندازه من به حق انتخاب در تمام موارد(البته تقریبا) و حداکثر آزادی بچه ها قائل باشد و انگار این مساله دیگر از طرف گروه قابل پذیرش نیست. سال پیش بازدهی کلاس هام نسبت به کلاس های دوست های دیگرم بهتر بود، اما امسال فکر می کنم دوستام با تغییر رویه شون و محدود کردن این آزادی و حق انتخاب کلاس هاشون بازدهی بهتری نسبت به من و کلاس های پارسالشان پیدا کرده است. از دیروز تا حالا فکرم مشغوله که چطور میتونم حداکثر آزادی و حق انتخاب بچه ها را تقریبا در همه چیز نگه دارم در حالیکه بتونم ایرادهایی که بهم وارد می کردند را هم برطرف کنم و بازدهی کلاسم را هم دوباره به صورت نسبی بالاتر ببرم. البته اگر نتونم که باید بپذیرم رویه ام را تغییر بدهم.

 

البته پایین بودن بازدهی کلاسم نسبت به کلاس های دیگه، علتش میتونه نوع رویکرد من نباشه. من خودم امسال به دلیل زیاد بودن کارهام و خستگیِ زیاد تمرکز خوبی سر کلاس ها ندارم و فعالیت ذهنیم سر کلاس ها کم شده و مثل قبل نمیتونم بحث هایم را بپرورانم. میتونم خیلی نگران این نباشم که پایین آمدن بازدهی کلاسم به دلیل نوع موضعی که گرفتم است، دلیلش می تواند خودِ من باشم و باید یک فکری به حال این سرشلوغی ها و خستگی ها بکنم.

  

پی نوشت1: برای کلاس های ابتدایی هر چهل و پنج دقیقه باید پنج دقیقه استراحت بدیم که از بحث ها خسته نشن. اینجا گفته بودم که بچه های ابتدایی عاشق خاطره تعریف کردن و حرف زدن و داستان ساختن هستند. دیروزم در آن پنج دقیقه استراحت اومدن با من حرف زدن. سما شروع کرد که خانم ما بعد ازظهر میخواییم بریم خونه دوستمون هیوا. تازه مامانش براش یک داداش آورده. خانم ما چهارتا دوست هستیم که همه مون یک داداش کوچولو داریم، اما فقط هیوا دو تا داداش کوچیک تر داره. خانم فکر کنم مامان هیوا خیلی قوی بوده که دو تا پسر تونسته به دنیا بیاره. اینو که گفت، من از خنده داشتم منفجر میشدم؛ خیلی بامزه بود. کلی خودمو کنترل کردم که خندمو در حد همون لبخند نگه دارم چون خیلی جدی داشت توضیح میداد و برای خودش حرف میزد و کار بسیار سختی را انجام دادم. 

 پی نوشت2: پنج دقیقه ای که بهشون استراحت میدم، یک عالمه خوراکی های رنگی رنگی و خوش مزه و عجیب غریب از تو کیفشون درمیارن که بدو بدو میان اول به من تعارف میکنن. با خوراکی هاشون خیلی خوش میگذره...


_________________________________________________________________________________________

خانم! ما خاطره بگیم؟
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مهر 1393 ساعت 11:48 شماره پست: 2

زنگ دوم روزهای چهارشنبه ام خیلی کلاس خوبی است. بچه ها خیلی منظم و خوب روی صندلی هاشون می نشینند و خیلی هم خوب بحث می کنند و خیلی هم احساس بزرگی می کنند؛ برعکس زنگ اولم که همش در حال رژه رفتن در کلاس و حرف زدن هستند. مثلا جلسه اول از زنگ دومم پرسیدم بچه ها دوست دارید اینجوری گرد نشستیم؟ به نظرتون چرا اینجوری نشستیم؟ پانیذ گفت، آره خانم خیلی دوست داریم! آدم حس میکنه در گفت و گوی بین مجالس شرکت کرده. خیلی بامزه بود. و بعدش شروع کردن دلیل اینجوری نشستنشون را گفتن؛ اینجوری احساس صمیمیت می کنیم خانم. همدیگر را بهتر میتونیم ببینیم و به حرف هم بهتر گوش میدیم. اگه دوستمون ناراحت و خوشحال بشه از حرفمون اینجوری میتونیم ببینمش و بفهمیم. همه دوستامونو میتونیم خوب ببینیم و حواسمون پرت نمیشه. ...

 

ازشون پرسیدم فکر می کنید ما تو این کلاس می خواییم چه کار کنیم؟ پانیذ گفت، درباره معضلات جامعه مثل مواد مخدر می خواهیم حرف بزنیم(یک بچه کلاس پنجمی). اینقدر خندم گرفته بود، کلمات قلمبه را با اون بچگی خاصش می خواست بزرگانه ادا کند. دوستاش یک دفعه شروع کردن بهش اَه و اوه گفتن که با همون لحن جدیش ادامه داد که اگر ما ندونیم مواد مخدر چیه و چه بلاهایی میتونه سرمون بیاره، بزرگ بشیم ممکنه در دام اون بیفتیم، برای اینکه به دیگران هم کمک کنیم باید درباره این موضوع بدونیم. دوستاش همه گفتن، اَاَاَه خانوم این همینجوریه! بعد گفت، خب خانم درباره محیط زیست حرف میزنیم. خیلی بامزه بود. دوباره دوستاش شروع کردن اَاَاَه گفتن. بهشون گفتم بچه ها اجازه بدید دوستتون حرفش را بزنه. پانیذ عصبانی شد و گفت خب میخواییم درباره مشکلات جامعه حرف بزنیم دیگه، مگه نه؟ گفتم آره اینجا درباره مشکلات حرف میزنیم اما چه مشکلاتی مهمه دیگه، اول میخواییم درباره مشکلات خودِ خودتون حرف بزنیم. همشون ذوق کرده بودن. بعد ادامه دادم که شاید این چیزایی هم که پانیذ گفت یک جورایی مشکلاتتون شد... یک دفعه یکیشون ذوق ذوق کنان گفت، خانم خاطره هم تعریف می کنیم؟ از اونجایی که مثال آوردنِ بچه ها از زندگی خودشون که مرتبط با موضوع بحث است دز این کلاس ها خیلی مهم است، منم در ذهنم از خاطره ای که اون دانش آموز می گفت همچین چیزی بود، گفتم آره؛ خاطره هم میگیم. همشون داشتن از خوشحالی پر در میاووردن.

 

یعنی بچه ها تو سن ابتدایی اینقدر دوست دارند حرف بزنن و قصه از خودشون بسازن و خاطره بگن که حد نداره. سر کلاس باید حرف زدن هاشونو کنترل کرد. بعضی وقت ها هم نکته ای که باید از حرف هاشون گفته بشه رو میگن و همونجا میشه حرفش را تموم کنه اما ادامه میده. وقتی بهش میگی ممنون و فلان نکته را گفتی و به بحث کمک میکنه؛ ناراحت میشه که خانم من حرفم تموم نشده. شما نذاشتید من حرفمو بزنم و تا صبح میخواد اون خاطره و داستان را تا تهش تعریف کنه، چون فکر میکنه تا آخر تعریف کردن یعنی درست بودن.

 

جلسه دوم که من رفتم سر کلاس، داستان را که خوندم دیدم اینا دستشون همینجوری بالا که خانوم ما خاطرمونو بگیم؟ همینجوری مونده بودم. 

- خاطره ی چی؟

+خانم خودتون گفتید خاطره میگیم.

-آره من گفتم خاطره میگیم(چه اشتباهی کردم که به جای واژه ی «مثال» از واژه ی «خاطره» استفاده کردم). اما الکی که نمیشه خاطره گفت.

+خانم الکی نیست، به موضوع داستان ربط داره.

-فقط که نباید به موضوع داستان ربط داشته باشه. ما باید یک مساله ای برامون وجود داشته باشه، بخواییم به اون مساله بپردازیم بعد برای اینکه بهتر بتونیم حلش کنیم از تجربه هامون و خاطره هامون کمک بگیریم. اول باید ببینیم این داستان برای ما سوال و مساله ای ایجاد نمیکنه؟

با هم دیگه شروع کردن حرف زدن که خب بچه ها، زود باشید سوال بپرسید که خاطره تعریف کنیم. یعنی من همینجوری مونده بودم، خاطره چیه که اینا اینقدر دوست دارن بگن. جالب اینجا بود که با سرعت نور چند تا سوال خوب که خیلی خوب فلسفی و مرتبط به خاطره ی تو ذهنشون بود را طرح کردن که سریع یکیشو انتخاب کنیم تا خاطره هاشونو بگن. سوال درآوردن هاشون خیلی خوب بود. به هدف خاطره سریع ذهنشونو در حالت پرسش گری قرار دادن و پرسش های خیلی خوبی هم به من گفتن و این مهارتشون برای من واقعا شگفت انگیز بود. بالاخره با یک مصیبتی ذهنشون را از اون خاطره گفتن ها دور کردم تا وارد بحثشون کنم تا به موقع ازشون بخوام مثال ها و خاطره هاشونو بگن. در کل بچه های ابتدایی کلوچه هایی هستند بس شیرین...


_________________________________________________________________________________________


بخشش لازم است، اعدامش نکنید

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مهر 1393 ساعت 7:29 شماره پست: 1


منظم نگه داشتن بچه های ابتدایی سخته برای همین با توافق خودشون برای کسانی که قوانین کلاس را رعایت نکنند، جریمه گذاشتیم. جریمشونم خودشون تعیین کردند؛ هرکس از قوانین تخطی کند باید بیاید جلوی تخته، دو تا دست و یک پایش را بالا بگیرد و یک نفر از بچه ها بیاید قلقلکش بدهد و او هم نباید پایش را زمین بگذارد. بعدا فهمیدم که این کار اصلا برای آن ها حکم جریمه ندارد و خیلی لذت می برند از این کار و اتفاقا از قصد قوانین را نقض می کنند که اینجوری بازی کنند. جلسه بعد بهشان گفتم، اوندفعه شما جریمه مشخص کردید، ایندفعه من مشخص می کنم؛ هر کس قوانین را رعایت نکند، می رود پیش خانم ناظم و می گوید من قوانین کلاسم را رعایت نکردم و کلاس بهم ریخته، خود خانم ناظم دربارش تصمیم بگیرد. قبول کردند.

 

رژینا اولین نفری بود که قوانین کلاس را نقض کرد و من خیلی جدی بهش گفتم رژینا برو پیش خانم ناظم. همه ی بچه ها مونده بودن؛ باورشون نمیشد که اینقدر جدی بشم. هاج و واج نگاهم می کردند. گفتم پا شو دیگه! یک دفعه شبنم پا شد گفت، خانم ایندفعه ببخشیدش. شبنم لهجه ی شمالی داره و معاون یار کلاسه. با لهجه شمالیش و ژستی که قشنگ تو شمالی ها میشه پیدا کرد، وقتی حرف میزنه خیلی دوست داشتنی میشه. یک دختر شمالی کوچولو، تصورش را کنید چقدر دوست داشتنی میشه. گفتم، هرچی بچه های کلاس بگن و شروع کردم نظر پرسیدن از بچه ها که آیا رژینا را ببخشیم یا قانون را دربارش اجرا کنیم؟ یک دفعه کلاس بهم ریخت و دوباره هی من بگم ساکت! ساکت! بچه ها هم برای خودشون بگن نباید ببخشید. باید ببخشید. تُن صدای منم پایینه و قشنگ بعد از کلاس های ابتدایی حنجره درد می گیرم. بالاخره تونستم ساکتشون کنم و گفتم اونایی که می گن رژینا رو نبخشیم دستشون فقط بالا. بعد گفتم دلیل شما برای اینکه میگید رژینا رو نبخشیم چیه؟ مانِلی گفت خانم اگر ایندفعه ببخشیمش باز هم ممکنه این کار را تکرار کنه. بخشش لازم نیست، اعدامش کنید. و کلی محکم و جدی توضیح داد که باید قانون دربارش اجرا بشه. بعد گفتم کسایی که میگن رژینا رو ببخشیم دستشون بالا. دلیل آن ها را هم خواستم. شبنم کارت معاون یاریشو گرفت بالا و با همون لهجه شمالیش گفت، خانم ببینید من معاون یار هستم، من میدونم اگر الان رژینا رو ببریم پیش خانم ناظم، خانم ناظم میگه ایندفعه میبخشیمش، خب خودمون همین الان میبخشیمش دیگه! گفتم ما کاری نداریم خانم ناظم چه کار می کنه، ما می خواییم قانون خودمونو اجرا کنیم. شبنم گفت، خب خانم بخشش خوبه، ما باید برای آدما بخشش داشته باشیم. گفتم اما بیشتر بچه ها میگن نباید رژینا رو ببخشیم. اینقدر بحث کردیم با بچه ها درباره این موضوع تا تعداد کسانی که می گفتن ببخشیم با کسانی که می گفتن نبخشیم مساوی شد و همین حالت یا بیشتر بودن بخشنده ها رو میخواستم که رژینا رو نفرستم دفتر.

 

مانِلی که همچنان محکم می گفت نباید رژینا را بخشید و دیده بود تعداد کسانی که میگن بخشش کنیم و کسانی که بخشش را قبول نمیکنن مساوی شده، گفت خانم من سید هستم و رای ام دو تا حساب میشه، پس نباید ببخشیمش. پگاهم از گروه بخشنده ها گفت، خانم منم سید هستم رایم دو تا حساب میشه و میگم ببخشیمش؛ بعدشم چه ربطی به سید بودن داره؟ خیلی بحثشون با مزه شده بود.  بهشون تذکر دادم که بحثشون ربطی به بحث ما نداره و گفتم از اونجایی که منم حق رای دارم، من می گم ایندفعه رژینا رو میبخشیم، پس میشیم شش بر پنج و رژینا بخشیده میشه. 

 

مانِلی خیلی نارحت بود که رژینا رو بخشیدیم. بحث اصلی کلاس یک کم رفت جلو تا اینکه خودِ مانلی یکی از قانون ها را نقض کرد. گفتم، مانلی پاشو برو دفتر. همینجوری مونده بود. گفت، خانوم! گفتم، بخشش لازم نیست، اعدامش کنید؛ خودت مگه نمیگفتی؟ نمیدونست چی بگه. گفتم بذار ببینیم نظر رژینا چیه. رژینا ببخشیمش یا بفرستمیش دفتر؟ رژینا گفت خانم بخشش لازم است، اعدامش نکنید. یک ذره دلخوری و کینه هم از مانلی که اونهمه اصرار می کرد نباید ببخشیمش، تو دلش نمونده بود. خیلی راحت بدون هیچ تردیدی گفت خانم ببخشیمش. بعدش رو کرد به مانلی و گفت، فهمیدی چه حسی داره وقتی میخوان قانون را برات اجرا کنن؟ مانلی هیچی نگفت و خیلی متعجب داشت من و رژینا را میدید...

  

پی نوشت1: این کلاسم ازم گرفته شد. خیلی ناراحتم. بچه هامو خیلی دوست داشتم و دلم براشون تنگ میشه. چون در مقطع راهنمایی مربی ها نمیتونن کلاس ها رو به خاطر سخت بودن بچه ها و پیچیده شدن بحث ها خوب اداره کنن، علی رغم میلم من با یکی از مربی های راهنمایی جا بجا شدم و الان فقط یک کلاس ابتدایی دارم. اصلا دلم نمی خواست با راهنمایی زیاد کلاس داشته باشم، کلاساشون واقعا اذیت کننده و انرژی بر هست.

پی نوشت2: این کلاسم خیلی بامزه هستن مثلا دارم حرف میزنم، یک دفعه میبینم یکیشون از سرجاش بلند شده اومده کنار من ایستاده و میگه خانم یک لحظه گوشتونو میارید یک چیزی بهتون بگم؟ یعنی من همینجوری میمونم. یا اینکه یک دفعه میبینی یک صندلی خالیه. این کجا رفته؟ برای خودش بلند شده رفته پشت حلقه و داره از تو کیفش یک چیزی درمیاره... خیلی بامزه هستن.

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی