فلسفه در کلاسِ درسِ یک مربی

یک روز خوب با دانش آموزهای خوب
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393 ساعت 11:2 شماره پست: 29

برایم خیلی مهم شده که کلاس های سال تحصیلیم کم باشد، اما برای همان کلاس های کم انرژی خوبی بگذارم و با دانش آموزهام واقعا دوست باشم. دانش آموزهای پارسالم که دبیرستانی شدن هنوز هم باهام در ارتباط هستند. بهم پیام میدن، ایمیل میدن و دیروز هم باهام قرار گذاشته بودند که همدیگر را ببینیم، آتنا، پریا، ترانه، غزل، دنیز. غزل و دنیز که ننونسته بودند بیان و بقیه اومده بودند. و مکان مناسب پیدا کردن برای دیدار، آن هم برای یک سری دانش آموز دبیرستانی که پدر و مادرهاشون به شدت حساس هستند هم از معضلات این روزگار است. تنها جاهایی که به ذهنم می رسید شریف و پژوهشگاه و فرهنگسرا بود. شریف که گفت با کارتم فقط میتونم دو تا دانش آموز را ببرم. پژوهشگاهم که آقای ناجی کلی با کتابخانه هماهنگ کردن تا رفتیم اتاق تهِ کتابخانه که مخصوص کتب تاریخی بود. یک سری بچه دبیرستانی که پر از شور و هیجان هستند و پدر و مادرهایشان هم خیلی حساس هستند، چون مکان مناسب وجود نداشت بین یک سری کتب تاریخی و قدیمی مجبور شدند با معلم شان دیدار کنند. هیچ جای خوب و مناسبی برای این رده سنی از بچه ها وجود ندارد تا خوش بگذرونن، مثل همه ی چیزهای دیگه ای که برای این رده سنی از بچه ها سخت پیدا میشه، مثل فیلم های خوب.

 

این شاگردهام، دانش آموزهای بسیار خوبی بودند و آتنا یکی از بهترین افراد در کلاس های فبک در کل مدرسه محسوب میشد. آتنا پر از دغدغه است، پر از فکرهای بزرگ و این واقعا برای یک دانش آموز نسل هفتادی تحسین برانگیز است. آتنا داستان هم می نویسد و در ادامه مطلب یکی از داستان هایش(قاصدک) را که برایم چند وقت پیش ایمیل کرده بود، قرار دادم تا طرز فکر و نگاهش را ببینید.

روز خوبی بود...

 

قاصدک

کل دنیا برای او بود به خودش می گفت پادشاه یا امپراطور یا فرمانروا .... حالا هر چی! چه فرقی می کنه ؟ چون کسی نیست که به آن امپراطوری یا فرمانروایی بکنه !

 

سال ها پیش که نادانی پای مردم را به زمین زنجیر کرده بوده مردم به خودشان آمدند،که چرا از این دنیا بزرگ که مال آنهاست قسمتی را بر می دارند و دور تا دورش را آجر می کشند ودر اعضایش پول می دهند وپول می گیرند یا برای یک تکه کاغذ ارزش می گذارند و برایش آدم می کشند یا باعث بدبختی دیگران می شوند پس از مدتی شاید دیر اما از زنجیر نادانی رها شدند ولی باز هم دیر بود آنها زمانی به خودشان آمدند که یکی که زیر بار حرف منطقی نمی رفت کل دنیا را تسخیر کرده بود.پس از زمین به آسمان ها صعود کردند و در آنجا زندگی را آغاز کردند ،زندگی را به معنای واقعیش آغاز کردند.

 

پادشاه خوشحال شد چون دیگر کسی نبود که جلوی ساخت کاخ هایش را بگیرد یا  نافرمانی کند  پس ساخت و ساخت وساخت اما دیگر جذابیتی نداشت قانون گذاشت وقانون گذاشت دستور داد ودستور داد ودستور داد اما بی معنی بود چون نه کسی بود که فرمانبرداری کند و نه کسی بود که نافرمانی کند. پس شروع کرد به گشتن دور دنیا تمامی نقاط دنیا را گشت اما فقط یک نقطه مانده بود تپه ای پر از قاصدک آری این پادشاه کوچک ما فقط آنجا را ندیده بود البته کوچک فقط به معنی فکر کوچکش زیرا او نه تنها کوچک نبود بلکه خیلی خیلی گنده بود شاید اگر روی زمین می افتاد زمین ترک می خورد.

 

به آسمان خیره شده بود از پرواز خوشش نمی آمد اما پرواز آن دخترک برایش زیبا آمد آن دخترک همچون قاصدک لباسی سفید بر تن داشت وهمچون قاصدک اوج می گرفت و همچون قاصدک میان ابرها می چرخید ومی چرخید.

 

ناگهان پادشاه به خودش آمد به خود گفت :(کل دنیا را گشتم اما آسمان چه ؟) اما به خودش نگفت که آسمان تحمل وزن او را ندارد.اسمان تحمل افکار پوچ اما سنگین او را ندارد. دستش را به سوی آسمان دراز کرد اما بالا نرفت چون زمین او را به خود زنجیر کرده بود، برای دفعه ی دوم امتحان کرد و به سوی آسمان پرید اما محکم به زمین خورد.

 

آری شاید نتوانست پرواز کند اما هزاران قاصدک را به پرواز در اورد.


_________________________________________________________________________________________

یاسمن شیرین عقل نیست
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم شهریور 1393 ساعت 10:53 شماره پست: 28


از یکشنبه تاحالا فکرم درگیر یکی از دانش آموزهام است. در کلاس هشتمم دو تا دو قلو دارم، یاسمن و نسترن. نسترن یک دختر متشخص که خیلی هم خوب بحث می کند و بچه های کلاسم همه به نظراتش احترام می گذارند. یاسمن یک دختری که همش داره مسخره بازی و لودگی در میاره، وسط حرف همه میپره، هیچکسم وقتی حرف میزنه و نظر میده بهش توجهی نمیکنه.

 

یکشنبه قسمتی از بحث هفته ی پیشم که درباره استفاده ابزاری از انسان ها بود را جلو بردم تا به یک جایی برسونمش. یک مثال برای بچه ها زدم که فکر کنید من به شما پول میدم و شما هم خودتون قبول می کنید که من را کول کنید تا یک جایی برسونید. حس اون لحظه تان وقتی من سوار کولتان هستم چیه؟ بچه ها سه تا گروه شده بودن در نظر دادن. یک عده شان می گفتند هیچ حسی نداریم، چون داریم پول میگیریم و یک کاری را انجام میدهیم. نسترن و یکی دیگه از بچه ها میگفتن خانم، مگه ما گاری هستیم یا چهارپا هستیم، ما خیلی حس بدی داریم. یاسمن نظرش خیلی متفاوت بود، گفت خانم من حس خیلی خوبی دارم چون دارم به یک نفر کمک می کنم. این خیلی امتیاز خوبی است که تو از فضای حاکم و کلیشه ای خودت را بکشی بیرون و یک نظر متفاوت اما معقول بدی. هیچکس حرفش را جدی نگرفت و من مجبور شدم با جملاتم نظرش را مهم جلوه بدم. این موضوعم جمع شد و موضوع جدید که داستانی درباره انصاف و عدالت بود را شروع کردیم. در حین بحث خب یاسمن هم یک چیزایی میگفت که یک دفعه خواهرش برگشت گفت خانم این را ولش کنید، شیرین عقله. خیلی حرفش زشت بود و بر خلاف تصورم خود یاسمن هم خیلی ناراحت شد. یاسمن هیچوقت از حرفایی که بچه ها بهش میزدن ناراحت نمی شد و برام عجیب بود که الان ناراحت شده. بهم گفت خانم خیلی بی ادبه، بهش یک منفی بدید. معلوم بود چون یاسمن برای من مهم شده، براش مهم است که مهم بماند و نگذارد دیگه بچه ها تحقیرش کنن. به نسترن تذکر دادم و بحث ادامه پیدا کرد.

 

برای اینکه بحثم بهتر پا بگیره به بچه ها گفتم، فکر کنید رییس جمهور شدید و قرار هست یارانه ها را شما بین مردم تقسیم کنید، به نظرتون چجوری تقسیم کنیم عادلانه هست و انصاف را رعایت کردیم؟ بچه ها فرضیات مختلفی را ذکر می کردند که دوباره یاسمن یک نظر بسیار متفاوت داد. بحثم را از اینجا می توانید ببینید، پنجمین مورد نظر یاسمن است. باز هم تشویقش کردم که چه نظر متفاوت و جالبی و دوباره بچه ها را متوجه مهم بودن نظر یاسمن کردم. دیگه وقت کلاسم تموم شده بود و بچه ها خیلی فرضیاتشان را بررسی نکردند و قرار شد بعدا به طور مفصل تر فرضیاتشان بررسی شود.

 

بعد از کلاس به یاسمن گفتم وایسه و کارش دارم.

+یاسمن تو خیلی خوب فکر می کنی. نظرات خیلی جالب و مهم هستند، چرا یک کارایی میکنی که این فکرای خوبت بین رفتارها و کارات گم بشه و کسی حسابت نکنه؟

-خانم همیشه همینجوری بوده، هیچکس منو حساب نمیکنه.

+خب چرا؟ ناراحت نیستی؟

-خب خانم من دوست دارم یک دختر شاد باشم.

+خب شاد باش! مگه شاد بودن با اینکه تو یک جور دیگه رفتار کنی قابل جمع نیست؟

-آخه خانم من دوست ندارم ساکت هم باشم.

+خب به نظرت سارا ساکته تو کلاس؟ با وجود اینکه رفتارهاشم با تو متفاوته.

-خب میدونید خانم، من دوست دارم عوض بشم، اما چند روز طول میکشه که با خودم هی فکر کنم و خودمو عوض کنم.

+خب تو چند روز تلاش کن.

 

یکی از دوستاش اومد تو کلاس و فهمیدم که دوست نداره جلوی اون حرف بزنیم، ایمیلش را گرفتم و گفتم باشه برو تا ببینیم بعدا چی میشه.

 

به نظرم یاسمن واقعا حیف است. برخوردهای بد معلم ها، تحقیر خواهرش، بی اهمیتی بچه ها بهش که بی دلیل هم نیست، رفتارهای خودش علت این برخوردها شده، همه و همه باعث میشه که پتانسیلی که داره درست ازش استفاده نشه. امیدوارم بشه که همه چیز براش تغییر کنه و یکی از بهترین ها باشه.

 

پی نوشت: فکر کنم بحث انصاف که بچه ها کردند لا به لای مشکل یاسمن در این پست گم شود. بعضی فرضیاتشان فوق العاده جالب بود.


_________________________________________________________________________________________

دین و زندگی*
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393 ساعت 13:8 شماره پست: 27

امروز با بچه های ابتدایی کلاس داشتم. از اونجایی که امکانات این مدرسه ابتداییِ دولتی اصلا خوب نیست و گرما و گرد و خاکِ کلاس ها بچه ها را کلافه میکند گفتیم کلاس ها را در حیاط اجرا کنیم و پیشنهاد دادم داستانی را که امروز می خواهیم برایشان بخوانیم را به صورت نمایش اجرا کنیم تا کمی از فضای بد مدرسه بیایند بیرون. یکی از داستان های دکتر زیوس را برایشان اجرا کردیم و من نقش عمو دکتر را داشتم. روپوش آزمایشگاه حوریه و عینک مامانم با خودم برده بودم. براشون با مزه و جذاب بود که مربی هاشون می خوان براشون نمایش اجرا کنن و غش غش به ظاهر ما می خندیدن. وقتی بچه ها غش غش می خندیدن به اجراهای ما تمام خستگی این روزهام فراموشم می شد. خیلی خنده هاشون دوست داشتنی بود.

 

بحث را شروع کردیم و سوالشون این بود که چرا پرندهه به حرف عمو دکترش گوش نکرد و هی قرص خورد که پرهاش بیشتر بشه؟ موضوع خوبی بود، ازشون پرسیدم تا حالا نشده شماها به حرف بزرگترهاتون گوش ندید؟ همشون گفتند آره. گفتم خب چرا گوش ندادید؟ شروع کردند علت هاشونو گفتن؛ آخه اون کاره خیلی لذت بخش بوده، آخه دوست داشتیم خودمون تجربه کنیم، آخه میخواستیم روی دوستمونو کم کنیم،.. بعد ازشون پرسیدم به نظرتون اصلا چرا باید به حرف پدر و مادرمون گوش بدیم؟ اونا چرا به ما میگن بعضی کارهایی که دوست نداریم را انجام بدیم؟ خیلی هاشون گفتند صلاحمونو می خوان. اما مبینا گفت نه! همیشه صلاحمونو نمیخوان! مثلا بعضی وقت ها مامان و باباها به ما میگن الکی بگیم خونه نیستیم که دوستمون نیاد خونمون با اینکه ما میخواهیم دوستمون بیاد خونمون، اینجا نباید به حرفشون گوش بدیم و دروغ بگیم. اینجا صلاح ما را نمی خوان که میگن دروغ بگیم. پرسیدم خب از کجا باید بفهمیم کاری را که می گویند انجام دهیم به صلاحمان است یا به صلاحمان نیست که انجام بدیم یا ندیم؟ تینا گفت خب خانم مثلا خدا گفته نباید دروغ بگیم، اما اونا دارن میگن دروغ بگیم، اینجا نباید به حرفشون گوش بدیم و به صلاحمون نیست. قشنگ داشت خودِ خودِ آیه قرآن را می گفت بدون اینکه بدونه همچین آیه ای وجود دارد، یک بچه ی کلاس چهارمی(اون لحظه داشتم فکر می کردم، اگر دینی نبود، زندگیِ خودِ خودِ من چی میشد؟!!). غزل گفت خانم اما بعضی وقت ها ما نمیتونیم بفهمیم چیزی را که از ما می خواهند به صلاحمان هست یا نه ، مثل دروغ گفتن اینقدر واضح نیست. عسل گفت خب خانوم اینموقع ها باید از کسای دیگه هم پرس و جو کنیم تا اون ها بهمون کمک کنن که تشخیص بدیم.

 

خیلی این شاگردهامو دوست دارم، همان هایی هستند که بحث آدم فضایی ها را هم باهاشون داشتم، همان جوجوهای روزه دارم. بچه های خیلی قوی و دوست داشتنی هستند.

 

* اولین دبیرستان که بودیم کتاب های بینش و قرآنمون شد یک کتاب به اسم "دین و زندگی". دارم به اون سالها و نگاهم به این عبارت فکر می‌کنم...

 

پی نوشت1: هیچوقت فکر نمی کردم، یک روزی برسد که برای یک سری بچه نقش عمو دکتر پیر را بازی کنم، هیچوقتِ هیچوقت...

پی نوشت2: یک مدت بود که نگاهم به دین پراگماتیسمی شده بود. امروز که بعد از حرف تینا داشتم با خودم بالا و پایین می کردم، دیدم خیلی وقته من از آن نوع نگاه به دین فاصله گرفتم بدون اینکه خودم حواسم به این فاصله گرفتن باشد. و چقدر این فاصله گرفتن برایم خوش آیند است... انگار که باید یک چیزهایی را زندگی کرد تا تغییر کنند. همینجوری بشینی و هی با خودت بالا و پایین کنی، هی صغرا و کبرا بچینی انگار بدتر میشه، انگار باید بذاری زندگی در جریان خودش یک چیزهایی را برایت قابل درک کند، ارزش واقعی یک چیزهایی را بهت نشان بدهد و دین هم از اون چیزها بوده برای من.


_________________________________________________________________________________________


دکتر زیوس دوست داشتنی

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مرداد 1393 ساعت 11:24 شماره پست: 26


وسط مقاله ی مدل تبیین علی-مکانیکی سمون یک کتاب بهم چشمک می زد، کتاب کودکِ "شاه لاک پشت ها". مقاله را ول کردم و کتاب را خواندم، داستان هاش عالی بود. پشت کتاب را دیدم، نویسنده اش دکتر زیوس، معروف ترین قصه نویس آمریکایی است که به تعبیر برخی از منتقدانش پدر ادبیات نوین کودکان محسوب می شود. کتاب هایش را هم خودش تصویرگری کرده است. خیلی خوشم اومد از کتابش، بعدش که سرچ هم کردم دیگه کلا خوشم اومد از خودش و همه ی کتاب هاش و تصویرگری هاش.

 

دیروز هم داشتم یک کتاب داستان کودک دیگر می خواندم به اسم "پدربزرگ لسّه می میرد"، نوشته آنا کارین یورلیوس که کتاب خیلی بدی بود به نظر من. یک بچه ی چهار ساله پدربزرگش می میرد و گریه اطرافیانش براش عجیبه. از مرگ سوال می پرسد و پدرش شروع می کند مرگ را برایش توضیح دادن و مرگ در این کتاب هیچ معنی جز از کار افتادن اندام های حسی و تجزیه و از بین رفتن اعضا و جوارح انسان ندارد. پدربزرگ می میرد یعنی تمام اندام های حسی اش از کار می افتد و بعد از مدتی هم بدنش تجزیه می شود و خاک می شود. آخر داستان هم بچه یک گل را می بیند و به چشم پدربزرگ باهاش حرف می زند، چون خاک گل شده و پدربزرگ هم خاک شده بود. مرگ همینه! چرخه ی زیستی در طبیعت. آنا نوردلند، روانشناس آمریکایی هم این کتاب را برای بچه هایی که با قضیه مرگ مواجه می شوند و یا از مرگ سوال می پرسند توصیه کرده.

 

البته من در جایگاهی نیستم که درباره ی این نظر بدم که برای بچه ها مرگ چجوری باید توضیح داده شود، اما خب به شخصه این کتاب را هیچوقت برای یک بچه نمی خوانم. چرا، اگر این کتاب در کنارش مرگ را به نحو دیگری که اینقدر مادی گرایانه نبود توضیح داده بود، من این کتاب را می خواندم، چون همه نظریات ممکن در خصوص مرگ رو به روی بچه بود و خودش نظرات مختلف را میدید و فکر می کرد راجع بهشان، نه اینکه من فقط یک نگاه درباره ی مرگ را به بچه القا کنم، دقیقا القا کنم! حتی اگر همین یک نگاه را هم کتاب مطرح کرده بود، اما اینجوری داستان را نبسته بود و جای سوال برای بچه میگذاشت، من باز هم کتاب را می خواندم.


_________________________________________________________________________________________

فرار، خیانت، خودکشی، تمارض، ...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393 ساعت 23:50 شماره پست: 25

از هفته ی پیش کلاس های تابستانی یکی از مدرسه ها شروع شده است. اولین جلسه برای بچه های هفتم قرار بود به بحث تفکر و مهارت های تفکری و علت نیاز به تفکر آن هم از نوع صحیحش پرداخته شود، برای همین یکی از معماهای ای کی یو سان را سر کلاس به صورت داستان مطرح کردیم تا بچه ها جایگاه تفکر صحیح را درک کنند.

 

داستان از این قرار بود که پادشاهی وارد روستایی می شود و از دختری در روستا خوشش می آید و اصرار به ازدواج با او دارد، اما دختر عاشق پسر دیگری است و می خواهد با پسر ازدواج کند. اینجای داستان را قطع می کردیم و از بچه ها می خواستیم که راهکارهایشان را برای دختر مطرح کنند. در کلاسی که من بودم راهکار بچه ها به شرح زیر بود:

 

1.دختر به این مساله توجه کند که قدرت محافظت کردن پسر از او بیشتر است یا قدرت محافظت کردن پادشاه از او، با همان ازدواج کند.

2.دختر به هیچ وجه نباید با پادشاه ازدواج کند، چون ممکن است در آینده بهش سر کوفت بزنند که تو یک دختر روستایی بودی و آمدی در قصر.

3.دختر کلا بی خیال ازدواج شود، نه با پادشاه ازدواج کند و نه با پسر.

4.دختر با پسر باید ازدواج کند، چون این علاقه است که خوشبختی می آورد.

5.دختر نه با پسر ازدواج کند و نه با پادشاه، با یک فرد سومی ازدواج کند.

6.دختر با پادشاه ازدواج کند.

7.دختر از یک نفر راهنمایی بخواهد تا این مشکل را با کمک او حل کند.

8.دختر یک مسابقه ای را طراحی کند تا میزان علاقه ی پادشاه و پسر را بسنجد و هرکدامشان که علاقه بیشتری به او داشت را انتخاب کند و در این مسابقه معیار باید تلاش هر فرد باشد، نه برد و باخت، چرا که پادشاه قدرتمند است و معلوم است که خیلی راحت می تواند شرایط مسابقه را به نفع خودش کند و پیروز شود.

9.دختر با پادشاه خیلی منطقی صحبت کند و بگوید او را دوست ندارد و می خواهد با پسر ازدواج کند.

 

نظرات بچه ها را می شد دسته بندی کرد، 1)بی خیال ازدواج شدن، 2)با پسر ماندن، 3)با پادشاه رفتن، 4)تغییر معیار و انتخاب با ملاک مشخص. اما از آنجایی که علاقه ی دختر به پسر بسیار شدید بود و نمی توانست کس دیگری جز او را به همسری انتخاب کند، از بچه ها خواستیم در صورتی که دختر بخواهد با پسر بماند، چه راهکارهایی ارائه می دهند؟ با لحاظ اینکه پادشاه آنقدر هم منطقی نیست و حرف حرف خودش است. راهکارهای بچه ها به شرح زیر بود:

 

1.دختر با پسر یواشکی فرار کنند. بعد یکی شان گفت این راه مناسبی نیست، پادشاه اینقدر سرباز دارد که پیدایشان کند. یکی دیگرشان هم گفت این راه خوبی نیست، دختر و پسر بالاخره خانواده دارند، خانواده هایشان شاید دوست نداشته باشند فرزندانشان از پیش آن ها بروند و همش در حال فرار باشند.

 

2.ار آنجایی که پادشاه منطقی نیست و دختر را هم دوست دارد، پس حتما فرد عاطفی ای است(خیلی جالب بود که تصورشون از ازدواج فقط یک مقوله ی احساسی و عاطفی بود). دختر با احساسات و عاطفه ی پادشاه بازی کند و یک جوری اسباب ازدواج با پسر را فراهم کند.

 

3.دختر با پادشاه ازدواج کند، اما پسر را هم یک جوری بعد از ازدواج ببینید.این راه حل تقریبا در همه ی کلاس ها به یک نحوی مطرح شده بود، مثلا یکی از بچه ها در کلاس دیگری گفته بود، دختر با پادشاه ازدواج کند، اما یک جوری اسباب ورود پسر به قصر را مهیا کند و فقط با پسر بهم نامه بدهند.

 

4.دختر با پادشاه ازدواج صوری کند(خیلی جالب بود که این اسم را بلد بودند بچه های کلاس هفتم)، بعد از ازدواج نقشه بکشد که یک جوری با پسر ازدواج واقعی کند. یکی از بچه ها ایراد وارد کرد که این کار دختر بدجنسی است.

 

5.مادر پادشاه هم باید از دختر روستایی خوشش بیاید تا اجازه بدهد پادشاه با او ازدواج کند، دختر یک کاری کند که مادر پادشاه از او بدش بیاید(یک عالمه به این راه حل تو دلم خندیدم، قشنگ ورژن مادرشوهر ایرانی را پیاده کرده بود).

 

6.دختره خودش را پیش پادشاه، زشت و بد و بی ادب کند تا پادشاه دیگر از او خوشش نیاید، بگوید بچه دار نمی شود تا باهاش ازدواج نکند. یکی از بچه ها گفت، شاید پادشاه بگوید من اصلا بچه نمی خواهم، زن های دیگرم برایم بچه می آورند.

 

داستان را ادامه دادیم که پادشاه چه پیشنهادی می دهد و دوباره یک جایی از داستان را قطع می کردیم و دوباره از بچه ها راهکار می خواستیم. ایده های بچه های کلاس های دیگر هم برای آن قسمت بالا از داستان جالب توجه بود که به شرح زیر بود:

 

1.دختر خودکشی کند.

2.دختر هم پسر را بکشد و هم خودش را تا بعدا بهم برسند.

3.دختر با پادشاه ازدواج کند و شب با پسر با شمشیرشان همه سربازها و پادشاه را بکشند و باهم ازدواج کنند و پسر هم پادشاه شود.

4.پادشاه ها خیلی زن دارند، خب دخترم بگه منم دو تا شوهر می خواهم، هم با پادشاه ازدواج کند  و هم با پسر. چرا پادشاه زن زیاد داشته باشد و دختر یک دونه شوهر داشته باشد؟

 

قشنگ معلوم است بعضی از راهکارهای بچه ها تحت تاثیر فیلم های ترکیه ای پر از خیانت و فیلم های کره ای فانتزی است و من نمی دانم مادر و پدرها روی چه حسابی اینقدر به روح و روان بچه هایشان بی اعتنا هستند. راهکارهایی که بچه ها ارائه می دادند بسیار بسیار جای تامل دارد، اما حیف که کسی نیست به این مسائل توجه کند...

 

پی نوشت: در پایان داستان، جایگاه تفکر کردن و نیاز به آن برای بچه ها تا حدودی مشخص می شد  و روی آن بحث شد(البته این کلاسی که شرحش را نوشتم، من اجرا نکردم، به دلایلی یکی از دوستانم کلاس من را اجرا کرد و من در کلاس ناظر اجرای او و بحث بچه ها بودم).


_________________________________________________________________________________________

آدم فضایی های موجود یا ناموجود؟*
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393 ساعت 13:34 شماره پست: 24

دوشنبه سر کلاسم برای بچه های پنجم و ششم ابتدایی انیمیشن Lifted را پخش کردیم. بچه ها شروع کردند سوال هایشان را پرسیدند و جالب بود که همه شان وجود آدم فضاهایی را فرض داشتند. قرار شد راجع به یکی از سوال هایشان که درباره عقل آدم فضایی ها و انسان ها بود بحث کنیم. شروع کردند بحث کردن و دسته بندی هایی را انجام دادن که یک دفعه وسط بحث یکیشون گفت خانم اصلا این دسته بندی کردن ها غلطه، اصلا مگه آدم فضایی ها وجود دارند؟

 

بعد شروع کردم که یک جوری سالبه به انتفای موضوع را از طریق خودشان بهشان بفهمانم، اما عده ای همچنان محکم موضع خودشان را خفظ کرده بودند که دسته بندی کردن برای عقل آدم فضایی و انسان درست است. کلاس دو تا موضع گرفته بود. ازشان خواستم دلایلشان را برای اینکه می گویند دسته بندی کردنمان درست است و می توانیم درموردش حرف بزنیم و بالعکسش بیان کنند.

 

دسته بندی کردنمان نادرست است، زیرا:

1.آدم فضایی ها را اصلا ندیدیم که بخواهیم درمورد عقلشان در مقایسه با انسان حرف بزنیم.

 

2.آدم فضایی ها وجود ندارند، پس وقتی وجود ندارند نمیتونیم راجع به عقلشان هم حرف بزنیم.

 

3.آدم فضایی ها تخیلی هستند، یک چیز تخیلی عقل ندارد که دربارش حرف بزنیم.

 

دسته بندی کردنمان درست است، زیرا:

1.اگر آدم فضایی ها وجود ندارند، پس چجوری ما می تونیم راجع بهشان حرف بزنیم؟ پس باید وجود داشته باشند، پس می تونیم راجع به عقلشان هم حرف بزنیم.

 

2.اگر آدم فضایی ها تخیلی هستند، اشکالی ندارد در همان تخیل هم درباره عقلشان حرف بزنیم.

 

خیلی طول کشید که بحثمان را بتوانیم به همچین جایی برسانیم، برای همین دیگه فرصت نداشتیم راجع به هرکدام از موارد بالا بحث کنیم و بحثم موکول شد به جلسه بعد، اما یکی از بهترین کلاس هایم بود.

 

*در خصوص عنوان با توجه به محتوای بحث، تسامح به خرج دهید(منظورم بحث وجود و موجود است).

 


پی نوشت: البته که من ادبیات واقعی خود بچه ها را اینجا معکس نکردم، اما مضمون حرف هایشان و چیزی که خودم پای تخته می نوشتم و ازشان می پرسیدم «منظورتان همین است؟» را منعکس کردم.


_________________________________________________________________________________________


ازت متنفرم

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مرداد 1393 ساعت 7:8 شماره پست: 23


در یکی از مدارسی که هستم، برای همه ی بچه های مدرسه تبلت خریدند و قرار است از این به بعد به جای اینکه بچه ها با خودشان دفتر و کتاب بیاورند، تمام کتاب هایشان به صورت پی دی اف در تبلت باشد و تکالیفشان را هم در دفترهای دیجیتالی انجام بدهند. دیروز برای آشنایی معلم ها با سیستم ارتباطی بین دانش آموز و معلم از طریق تبلت و شبکه، جلسه ای داشتیم. خب برنامه هایی را روی سیستم معلم و تبلت های بچه ها نصب کرده اند که امکان کنترل و دسترسی به تبلت های بچه ها از طریق معلم از همان پشت میزش امکان پذیر است. حضور و غیاب بچه ها همه از طریق شبکه امکان پذیر شده، یعنی قبل از ورود معلم بچه ها باید وارد سیستم شده و اسم هایشان را وارد کرده باشند و منِ معلم وقتی وارد کلاس می شوم باید اسم ها را روی صفحه سیستم خودم ببینم و حضورشان چک شود. منِ معلم از همان پشت میز می توانم وارد صفحه دانش آموزم بشوم و تکالیفش را ببینم. منِ معلم از همان پشت میز جزوه های مورد نیاز دانش آموز را برایش میفرستم. ...

 

در کل ارتباط چهره به چهره ی منِ معلم با دانش آموزم و همینطور دانش آموزانم باهم به حداقل می رسد و این برای من وحشتناک است. دیروز یک لحظه در جلسه خیلی ترسیدم. وقتی من از دانش آموزم چیزی جز یک آدمک سبز در صفحه نمی بینم برایم وحشتناک بود، همه چیز سرد و بدون احساس. دانش آموز من خلاصه می شود در یک آدمک سبز روی مانیتور، همه دانش آموزان من خلاصه می شوند در یک آدمک سبز روی مانیتور که اسم و فامیلشان زیرشان نوشته می شود. گریه دانش آموزانم، ناراحتی هایشان، خنده هایشان، شکلک درآوردن هایشان،... همه و همه شان بی معنا می شود، چون من از همه ی دانش آموزانم فقط یک آدمک سبز روی صفحه مانیتورم دارم و این برایم وحشتناک بود. تازه در صدد پیشرفته کردن نرم افزارهای student و teacher نیز هستند. با امکاناتی چون چت من شاید دیگر صدای دانش آموزانم را هم نشنوم، آن ها هم شاید صدای من را نشنوند، یا خیلی کم تر صدای هم را بشنویم. فقط یک لحظه معلم و  دانش آموزانی را تصور کنید بدون هیچ برخورد احساسی و عاطفی، بدون هیچ تصویر و صدایی... قبول دارم با پیشرفته تر کردن نرم افزارها من می توانم صدا و تصویر هم داشته باشم، اما...

 

حالا خدا رو شکر درس من به نحوی است که از این تبلت ها استفاده خاصی نخواهم کرد، چون همش در حال بحث و گفت و گو هستیم، اما خب نرم افزارهای تبدیل صوت به word نیز در درس من دخیل خواهند شد و حتی دست خطی از معلم ها روی تخته ها برای دانش آموزان به یادگار نخواهد ماند.، دیگر دانش آموزانم از خطم ذوق نخواهند کرد و راجع بهش باهم حرف نخواهیم زد و نمیخندیم.


_________________________________________________________________________________________

جوجوهای روزه دارِ من
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مرداد 1393 ساعت 15:51 شماره پست: 22

اولین دوشنبه ماه رمضان که کلاس داشتم، خیلی از بچه ها نیمده بودند؛ فقط کلاس چهارمی هام بودن و یک کلاس پنجمی. هوای کلاس خیلی گرم بود، کولر هم جواب نمیداد و بچه ها خیلی اذیت بودن و قشنگ معلوم بود از روی گرما کلافه شدن. البته اولش خوب بودن، چون من خودم داستان را برایشان می خواندم و حسابی محو صدای من که هی در طول داستان تغییرش می دادم شده بودند و گرمای هوا را متوجه نبودند؛ چهره هاشون واقعا دیدنی بود که چجوری من را نگاه می کردند موقع خواندن داستان. بعد از خواندن داستان بهشون گفتم، بچه ها مقنعه ها و مانتوهاتون را دربیاورید اگر خیلی گرمتان است و اذیت می شوید اما در نمی آوردند، انگار که خجالت می کشیدند. آخر سر که دیدم خیلی دارند اذیت می شوند، خودم مقنعه ام را در آوردم و گفتم ببنید منم درآوردم، شما هم راحت باشید. همشون ذوق کرده بودن، وااااای! موهای خانم را! آخی!... همیشه دبستان که می رفتیم برای دخترهای نسل من دو تا چیز خیلی مهم بود که از معلممان بفهمیم، یکی اینکه موهاش چجوریه و یکی هم اسم کوچیکش چیه. بالاخره مقنعه ها و مانتوهاشونو در آوردن و شروع کردم سوال هایشان را پای تحته نوشتن. همیشه در کلاس هام این کار از کارهای سختم در جلسات اولیه یک کلاس است چون بچه ها نمی دانند سوال فلسفی چه نوع سوالی است و باید به من سوال های فلسفی شان را بگویند، کلی باید تلاش کنم تا نوع سوالات فلسفی را با توجه به داستان برایشان روشن کنم*. بالاخره سوال هایشان را گفتند و یک سوال انتخاب شد و بحث شروع شد. خیلی جالب بود که آنیتا و مهسا سر کلاس دو موضع مقابل هم را اتخاذ کرده بودند. 

 

آنیتا: به نظر من ما می توانیم یک کار بدی که به نفعمان هست را انجام بدهیم، بستگی به شرایط داره. مثلا وقتی من هیچی پول ندارم، بچه هم هستم و نمیتونم کار کنم، بابام هم مرده و واقعا پولی نیست که برای مامانم دارو بخرم، اشکال نداره دزدی کنم. چاره ای ندارم پس  اشکال نداره.

 

مهسا: نخیرم! تو چرا نمی فهمی، یک کار بد همیشه بده! ببین یک جایی هست فکر کنم اسمش بهزیستیه، تو میتونی بری اونجا بگی پول نداری و اونا بهت کمک میکنن. حق نداری دزدی کنی، یک عالمه کار میتونی کنی. تو حتی اگر کسی چیز با ارزشی را پیشت امانت گذاشته باشه، حق نداری بفروشیش بری برای مامانت دارو بخری.

 

یک کم بحث رفت جلو و بچه ها همدیگر را نقد کردند و دیگه خسته شده بودند. مهسا گفت، خانم بسه! خسته شدیم؛ روزه هستیم. اینو که گفت، من دلم براشون غنج رفت. خیلی کوچولو هستند اما همشون روزه بودند. گفتم باشه، الان بحث را جمع بندی می کنم و تمومش می کنیم. دوست دارید بازی کنیم بعدش؟ آخه ده دقیقه کلاسم مونده بود. همشون با کلی ذوق گفتند، آره خانم.

 

بحث را جمع بندی کردم و بازی را شروع کردیم. بازی اینجوری هست که یک نفر از بچه ها میاد میشینه وسط حلقه، بقیه بچه ها چشم هاشونو می بندن و اون شروع میکنه ویژگی های ظاهری و اخلاقی یک نفر را وصف کردن و بچه ها باید حدس بزنن کی رو داره وصف میکنه. بچه ها اومدن و رفتن و یکی یکی برنده می شدن، تا اینکه دوباره نوبت مهسا رسید و شروع کرد وصف کردن. لاغره، صداش نازکه، خیلی مهربونه... اینو که گفت من موندم، کی رو داره میگه؟ مهسا خیلی از بچه ها تعریف خوب نمیکنه، چی شده؟ یعنی کی رو داره وصف میکنه؟ ادامه داد قدش بلنده؛ کفشاش سفید و مشکی هست؛ دستبند داره. دیگه فهمیدم کی رو داره وصف میکنه، خندم گرفته بود. همه بچه ها باهم داد زدن خانومه، خانومه... بعد به من اصرار که خانم حالا نوبت شماست که بشینید این وسط. یعنی مونده بودم کدومشونو وصف کنم و چجوری وصف کنم. بالاخره مهسا رو در ذهنم انتخاب کردم و شروع کردم وصف کردنش، شیرین زبونه، خوشگله، زیاد بحث میکنه و نظر میده، صداش نازکه... بچه ها که فهمیدن مهسا هست، خودِ مهسا باورش نمی شد و می گفت خانوم من بودم واقعا؟

 

یک ربع بیشتر از وقت کلاسشونم مونده بودن تو کلاس و باز هم نمی رفتن، آخر سر از طرف مدرسه گفتن که باید بریم، وگرنه حالا حالاها می خواستن سر کلاس باشن... آخر کلاس بهشون گفتم، بچه ها تا بعد از ماه رمضان کلاس تعطیله. همشون ناراحت که چرا؟ دلمون تنگ میشه براتون. مهسا یک دفعه اون وسط داد زد، آخ جون! بعد گفت، خانم! آخ جونم به خاطر یک چیز خاصی بود و گرنه خیلی ناراحتم که شما رو نمیبینم ها، دلم هم یک عالمه براتون تنگ میشه. داشتم بهش می خندیدم فقط...

 

*حتی شده دو، سه جلسه ابتدایی کلاس ها به مهارت پرسشگری پرداخته شده، اینکه بچه ها بتوانند سوال خوب و فلسفی بپرسند. 

 

پی نوشت: دلم برای جوجوهام تنگ شده...


_________________________________________________________________________________________


مامان خرگوشه

+ نوشته شده در جمعه بیستم تیر 1393 ساعت 14:50 شماره پست: 21


دیروز یکی از دوستام یک سری نقاشی از بچه های کلاسش آورده بود که خیلی جالب بودند. نقاشی ها برای دختربچه های هفت ساله بود. ابتدا در کلاس درباره موضوعی گفت و گو کرده بودند و بعد از گفت و گو بچه ها ایده هایشان را نقاشی کرده بودند. گویا داستانی را خوانده بودند که در آن داستان یک مامان خرگوشه بوده که هجده تا بچه داشته اما نگهداری از این هجده تا بچه برایش سخت بوده و اذیت می شده. بچه های کلاس باید راجع به این گفت و گو می کردند که چه راه حل هایی می توانند به مامان خرگوشه ارائه بدهند که کم تر اذیت شود؟ 

 

                                        


- اصلا مامان خرگوشه چرا حواسش نبوده که هچده تا بچه نیاره؟ هجده تا بچه خب زیاده.

 

- چند تا از بچه خرگوش ها تو خونه پیش مامانشون باشند، چندتاشون تو پارک بازی کنند، اینجوری همه شون پیش مامان خرگوشه نیستند که مامانشونو اذیت کنند. بعد اونایی که تو پارک هستند بیایند خونه، اونایی که خونه هستند بروند پارک. 

این دانش آموز نقاشیش خیلی قشنگ بود. بچه خرگوش هایی که در پارک بودند از یک در وارد خانه می شدند، و بچه خرگوش هایی که در خانه بودند، از در دیگری می رفتند پارک. خیلی قشنگ تئوری صف در بحث کامپیوتر را در نقاشی اش پیاده کرده بود.

 

- مامان خرگوشه یک کیک بزرگ درست کنه، بده بچه خرگوش ها بخورند که سرگرم کیک خوردن بشن و مامانشونو اذیت.

نقاشی این دانش آموز هم جالب بود، برای مامان خرگوشه دستکش بزرگ کشیده بود که دستش نسوزه موقع درآوردن کیک از فر، بعد یک کیک بزرگ هم تو دستش بود.

 

- مامان خرگوشه یک پرستار بگیره که کمکش کنه.

نقاشی این دانش آموز هم خیلی خاص بود. مامان خرگوشه و پرستار را بزرگ کشیده بود، پشت این ها خیلی کوچولو بابا خرگوشه را کشیده بود. نقاشیش اصلا رنگ نداشت، فقط مامان خرگوشه لباسش رنگی بود(صورتی پررنگ بود). ابر باز کرده بود بالای سر بابا خرگوشه توش نوشته بود: «عزیزم این کیه؟». مامان خرگوشه هم جواب داده بود: «پرستاره»

 

- مامان خرگوشه یک اسباب بازی جدید و عجیب بخره، بده بچه خرگوش ها، سرشون با اون اسباب بازی گرم میشه و مامانشونو اذیت نمیکنند. 

 

پی نوشت: نماینده های مجلسمون کاش یک حلقه گفت و گو با این بچه های هفت ساله می گذاشتند و بهشون می فهموندند که راه حل های شما با توجه به امکانات شهر خرگوش ها نمی تواند امکان پذیر باشد. شایدم بچه ها آن ها را جور دیگری نسبت به مساله اصلی روشن می کردند.


_________________________________________________________________________________________


صمیمیت

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم تیر 1393 ساعت 14:41 شماره پست: 20


همیشه از صمیمیت می ترسیدم. این مدت که در مدرسه با بچه ها سر و کار داشتم، ترسم نسبت به یکی از این علت ها، یعنی سلب احترام در مواجهه با صمیمت کم تر شد. اما خب همانطور که ترس یکی از این علت ها کم تر شد، اتفاق هایی، علت دیگری را برای ترس من از صمیمیت ایجاد کرد. برخوردهای تند و عجولانه افراد در قبال ناتوانی ات در بر آوردن توقعی که در این صمیمیت از تو دارند یکی از علت هایی است که ترس دیگری را برای من از صمیمیت ایجاد می کند و البته این علت با زمانی که تو تحمل پذیرش صمیمیت طرف مقابلت را نداری متفاوت است. یک وقتی از برخوردِ نا بجای طرف مقابلت به خاطر بر آورده نکردن توقع بیش از حدی که از تو دارد دلگیر می شوی و وجود این دلگیری برایت ترس آور است و یک وقتی از نداشتن ظرفیت برای قبول صمیمیت طرف مقابلت می ترسی.

 

اما در خصوص کم شدن ترسم از صمیمت... در جلسه ای که چند هفته پیش در خصوص عملکردمان در یکی از مدارس سال گذشته داشتیم، من بر این عقیده بودم که صمیمیت بین ما و دانش آموزان در موفق بودن روند کاری مان بسیار موثر است. قسمتی از این صمیمیت را خودِ درس ما، بدون لحاظ مربی به همراه می آورد و آن هم به این دلیل است که در این کلاس ها اجازه اظهار نظر برای بچه ها آزاد است و بچه ها خودشان و افکارشان را در این کلاس ها سانسور نمی کنند و همین سانسور نکردن، درجه ای از صمیمیت را بین ما و دانش آموزان به همراه می آورد(البته هستند آدم هایی که هیچوقت خود و افکارشان را سانسور نمی کنند اما آدم های صمیمی نیستند. من با توجه به وضعیت غالب جامعه مان که آدم ها به خاطر ترس هایی که دارند، خود را سانسور می کنند و فقط در محافل خاص و صمیمی، خودشان را بروز می دهند این نتیجه گیری را کردم). اما این اتفاق زمانی می افتد که دانش آموز من با این درس درگیر شود، اما تا قبل از درگیر شدن او با درس، ما نیاز داریم رفتارهایی(از جمله صمیمی بودن) را از خود بروز دهیم تا دانش آموز نسبت به این درس کشش داشته باشد و مثل خیلی از درس های دیگرش با سختی و بی میلی سر کلاس ننشیند. دانش آموز من ابتدا خودِ من و رفتارهای من را می بیند و بعد با درس من آرام آرام درگیری پیدا می کند و از آنجایی که این درس، درسِ بسیار با اهمیتی است من ملزم هستم خودم را به بهترین وجهِ ممکن به او نشان دهم تا تفکر و اندیشیدن برای او لذت بخش و با اهمیت تصویر شود. در این خصوص رفتارهای من از دو وجه اهمیت پیدا می کند:

 

1)همیشه آقای ناجی به ما تاکید دارند که حواسمان باشد اگر در کلاسی به نتیجه ای می رسیم، خصوصا کلاس هایی که بحث های اخلاقی در آن مطرح می شود، منِ مربی خودم را ملزم به رعایت آن نتیجه بدانم. به عنوان مثال اگر من در کلاسم با بچه ها به این نتیجه می رسیم که بدگویی از کسی درست نیست، یک جوری نشه که خودم با همکارم از کسی بدگویی کنم و دانش آموز من این عمل من را ببینید و بحث کلاس و عمل من برایش تناقض ایجاد کند و همه چیز بهم بریزد. برای همین ایشون همیشه ما را متوجه این مساله می کنند که در درجه اول ما مربی ها باید خودمان حواسمان به کارها و رفتارهایمان باشد تا این برنامه را برای دانش آموزان بد معرفی نکرده باشیم. این نوع توجه به رفتار از همان ابتدا باید برای منِ مربی ایجاد شود، از قبل از ورودِ من به کلاس.

 

2)علاوه بر این مسئله، من رفتارهای مربی را از حیث دیگری نیز مورد توجه می دانم و آن هم همان مساله مهربانی و صمیمت او در برخورد با دانش آموزان است تا نسبت به این درسِ مهم مثل بعضی از درس هایشان عنادی نداشته باشند.

 

خب دوستان من در این خصوص، همان دغدغه پیشین من را داشتند. مبادا این صمیمیت باعث شود، منِ مربی احترامی که باید را بین دانش آموزانم نداشته باشم؟! برای خودِ من جالب بود که صمیمیت دانش آموزان من(مقطع راهنمایی) با من بسیار زیاد بود، در این حد که مثل دوستانشان من را بغل می کردند و در آغوش من گریه می کردند. در خصوص لباس ها و ظاهر من خیلی راحت نظر می دادند. از خصوصی های بین خودشان برای من هم می گفتند(از یک جایی به بعد بچه ها بودند که با من صمیمی می شدند، و صمیمی شدن من کم رنگ می شد. من برای صمیمی بودن انتخاب می شدم و دیگر انتخاب نمی کردم و البته این انتخاب شدن برای من آن ترس خاص را به همراه نداشت، شاید چون حد آن صمیمیت زیاد نبود). اما هیچوقت احترام من در این یک سال از طرف آن ها سلب نشد. در این حد که یک روز من در کلاس آدامس می جویدم. دانش آموز من دستش را بلند کرد، از من پرسید که اجازه دارد آدامس بجود؟ این رفتار دانش آموزم برایم بسیار با اهمیت بود. او و هم کلاسی هایش با من صمیمی بودند و من خودم نیز در حال جویدن آدامس بودم، اما او من را مورد احترام قرار داده بود و برای جویدن آدامس از من اجازه گرفته بود، در حالیکه می توانست این کار را نکند، همانطور که می دانم سر بعضی از کلاس هایشان این کار را نمی کنند. این مساله برای من خیلی خوش آیند بود. در عین صمیمیت، احترام بین من و دانش آموزانم برقرار بود، حتی بیشتر از معلم های دیگر که این مساله برایشان بسیار مهم بود. شاید این مساله کوچکترین مساله ای بود که در این خصوص برای من پیش آمد. اما خواستم بگویم تا این اندازه احترام بین من و دانش آموزانم پابرجا بود. هنوز هم نمی دانم چه اتفاقی باید بیفتد که این دو مساله در کنار هم قرار بگیرند(صمیمیت و احترام) و هنوز هم نتوانستم رفتارهایم را در طول سال تحلیل کنم تا بتوانم بگویم چه وقت است که این دو موضوع با هم می توانند برقرار باشند، اما به هر حال این اتفاق افتاده بود و من الان نگرانی ام نسبت به صمیمیت و نبود احترام کم تر شده و  به دوستانم نیز گفتم که نسبت به این مساله می توانند نگرانی نداشته باشند، می شود صمیمی بود و محترم .


_________________________________________________________________________________________


فلسفه علمِ فبکی

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم تیر 1393 ساعت 11:34 شماره پست: 19


بحثی که در ادامه مطلب قرار دادم یکی از هیجان انگیزترین و عالی ترین بحث های کلاسی من بود که داشتم. این کلاس هم جزو اجراهای اولیه من بود که خودم تنها و بدون ناظر کلاس را اجرا می کردم. فکر کنم این بحث را من در آبان یا آذر ماهِ سال پیش با بچه ها داشتم. ترم اولی بودم و همانطور که درس فلسفه علم را در دانشگاه می گذارندم، دانش آموزانم هم درس را برایم سر کلاس دوره می کردند. این کلاس و دانش آموزانم بهترین کلاس و دانش آموزانم بودند. دانش آموزانی که امسال دبیرستانی شدند... 


داستان را طبق معمول همیشه خواندیم و بچه ها شروع کردند به پرسیدن سوال هایشان. سوال زیر را با رای گیری بچه ها به بحث گذاشتیم:

 

«آیا هرچیزی که مردم می گویند درست است؟»

 

ابتدا یکی از بچه ها گفت، اصلا «مردم» یعنی چه کسانی؟ 

 

و بحث روی کلمه «مردم» شروع شد. هرکس تعریفی از خودش با دلایلی ارائه می داد. بالاخره یکی از بچه ها گفت، نمی توانیم یک تعریف ارائه بدهیم. مثلا وقتی رییس جمهور در تلویزیون از «مردم» صحبت می کند خانواده خودش را هم در نظر دارد اما مثلا وقتی من درباره «مردم» در خانواده صحبت می کنم خانواده من دیگر «مردم» محسوب نمی شوند و مثال های دیگر... و نتیجه گرفت که «مردم» در فضاهای مختلف  توسط آدم های مختلف معانی متفاوتی می تواند داشته باشد. (سلام آقای ویتگنشتاین!)

 

من نمی خواستم بحث روی این قضیه بماند برای همین با توجه به نوع سوال دو راه به ذهنم می رسید. یا یک تعریفی را فرض بگیریم و بحث را جلو ببریم. یا از کلمه ای جایگزین برای «مردم» استفاده کنم که مناقشات کم تری بین بچه ها دارد. راه اول جواب نداد چون عده ای مخالفت هایی می کردند به قرار داد، برای همین از کلمه «دیگران» به جای «مردم» استفاده کردم که حواسشان را  از کلمه «مردم» یک جورایی پرت کنم و بحثم گیر نکند(همان اتفاقی که درباره کلمه ی «مردم» می افتاد درباره کلمه ی «دیگران» هم می توانست تکرار شود، اما من نمی خواستم بچه ها درگیر این مساله بشوند، برای همین یک جوری سعی کردم ذهنشان به این مساله متوجه نشود).

 

بچه ها شروع کردند به ذکر مواردی که با آن موارد پذیرش حرف دیگران برای ما مجاز می شد. از جمله «سند». یعنی اگر حرف مردم سند داشته باشد ما می توانیم حرف هایشان را بپذیریم. اما «سند» یعنی چه؟ من باید می خواستم تا حرفشان را بازتر کنند، برای همین شروع کردیم به بحث راجع به این موضوع.

 

یکی از بچه ها که این مورد را مطرح کرده بود، گفت منظور من از سند شواهد عینی است. من شروع کردم بهش بگم که شواهد عینی اگر خطا داشته باشد چه؟ برای همین مثال هایی از خطاهای حسی را پای تخته کشیدم.

 

یکی از بچه ها گفت، نه! اگر ما در جمع گفت و گو داشته باشیم و با افراد مختلف بررسی هایی را انجام بدهیم، می توانیم به اشتباهاتمان پی ببریم. اصلا همین خطاها و اشتباهات را با کمک هم فهمیدیم. (سلام آقای پوپر!)

 

بعد خودشان شروع کردند حرف دوستشان را زیر سوال بردن. یکی شان گفت، اما اگر جمع اشتباه کند چه؟

 

بعد روی «جمع» بین بچه ها ابهام به وجود آمد و حرف هم را درست نمیفهمیدند. گروهی که ایراد را وارد کرده بودند تعریفی متفاوت از «جمع» با گروهی که دفاع می کردند داشتند و من مجبور شدم گره بحث را برایشان باز کنم و حرف هایشان را روشن تر بازگو کنم. به این رسیدیم که دو حالت ممکن است پیش بیاید. یک وقتی است که ما به اکثریت  می گوییم «جمع» و اکثریت اشتباه می کنند و یک وقتی است که ما به همه می گوییم «جمع» و همه آدم ها در یک اشتباهی هستند. باید در خصوص هرکدام این حالت ها به طور مجزا نظر بدهیم.

 

بچه ها شروع کردند نظر دادن که اگر اکثریت آدم ها اشتباه کنند آن هایی که در اقلیت هستند اگر استدلال درست بیاورند اکثریت نیز نظرشان تغییر می کند. مثال گالیله را برای این حرفشان می زدند که در زمان گالیله همه در اشتباه بودند و فقط یک نفر و آن هم گالیله بود که حرفی متفاوت می زد اما از آنجایی که حرف هایش مستدل بود بعد از گذشت زمان اکثریت نیز تغییر نظر دادند و مشکل برطرف شد.

 

بعد رفتیم سر حالت دوم اما اگر همه آدم ها در اشتباه باشند چه؟ مثلا تا قبل از گالیله وضعیت به چه صورت می شود؟ همه در اشتباه هستند، چه کار باید کرد؟

 

یکی از بچه ها گفت، اونموقع اصلا اشتباه معنی ندارد. تا زمانی که ما در دوران قبل از گالیله هستیم نمی توانیم بگوییم داریم اشتباه می کنیم. الان چون ما از بیرون داریم به آن زمان نگاه می کنیم، می توانیم بگوییم که آن ها اشتباه می کردند؛ همانطور که الان فکر می کنیم خیلی از چیزها درست هستند اما ممکن است که سال ها بگذرد و معلوم شود همه چیزهایی که الان فکر می کردیم درست بوده غلط بشوند. (سلام آقای کوهن!)

 

دیگه زنگم خورد و همین بحث ها را جمع بندی کردم...

 

         

 

پی نوشت: کلاس های فبک باید به شکل عکس بالا تشکیل شود. بچه ها بایدحلقه بنشینند. اما متاسفانه به خاطر مدل کلاس هایی که ما داریم، یعنی میز و صندلی هایی که پشت سر هم در کلاس ها قرار گرفته شده، ما هر دفعه برای حلقه شدن بچه ها مشکل داریم؛ باید نیمکت ها را جا به جا کنیم و شکل حلقه به آن ها بدهیم(یک پستی هم درباره چرایی این مدل نحوه کلاس نوشته ام که تمامش نکرده ام هنوز). البته خودِ من به شخصه روی زمین در حیاط یا پشت بام مدرسه کلاس ها را به شکل حلقه تشکیل دادم، یا حتی بعضی وقت ها هم روی زمینِ خود کلاس، چون بچه ها خیلی علاقه مند هستند روی زمین گرد بنشینند تا روی نیمکت. البته من خودم هم با بچه ها روی زمین می نشینم و از آن ها ارتفاع نمی گیرم. بچه ها وقتی من هم مثل اونا روی زمین می نشینم خیلی بیشتر ذوق می کنند و استقلال بیشتری در بحث ها پیدا می کنند.


_________________________________________________________________________________________

اخترک دوم
+ نوشته شده در دوشنبه دوم تیر 1393 ساعت 22:52 شماره پست: 18

امروز باید شازده کوچولو را سر کلاس می خواندم، آن قسمتش که به اخترک دوم پا می گذارد و با آقای خودپسند مواجه می شود. موضوع امروز کلاسم خودپسندی بود. هیچکدوم از بچه ها کتاب را ندیده بودند و نخوانده بودند. برایشان توضیحی کلی از کتاب دادم و دلم می خواست بهشان می گفتم، برای همه تان به یادگار شازده کوچولو خواهم خرید، خیلی از کتاب خوششان آمده بود...

 

یک شاگرد به کلاسم اضافه شده بود به اسم مهسا، از اون دخترهای بلبل زبان که ادعای بزرگی می کند(با اینکه از همه بچه ها کوچکتر است). خیلی هم ناز و خوشگل است. یعنی نمیتونستم کنترلش کنم، اینقدر که حاضر جوابی می کرد و زبون می ریخت. قوانین کلاس(بدون اجازه صحبت نکردن، در حرف دوستشان نپریدن، حواسشان به حرف دوست قبلی شان بودن) را هم نمی توانست رعایت کند. آخر مجبور شدم بگم هرکس قوانین کلاس را رعایت نکند هفته دیگر باید بستنی برای همه بخرد تا شاید کمی آرام تر شود. البته که با نظر خودشان این تصمیم را گرفتم، چون حق ندارم دیکتاتور بازی دربیارم در کلاس ها. حتی اعمال قوانین را هم به نحوی از طریق خود بچه ها موجه می کنیم، خودشان به لزوم قوانین پی می برند و قوانین اجرا می شوند. اما خب اینجا باز هم قوانین را رعایت نمی کردند و با خودشان تصمیم گرفتیم برای کسانی که قوانین را رعایت نمی کنند یک فکری کنیم و آن هم بستنی خریدن بود. خوب است مدرسه ام، مدرسه بچه های مرفهِ بی درد نیست که از بستنی خریدن باکی نداشته باشند. بالاخره اوضاع کلاسم کمی بهتر شد با این تصمیم.


بچه ها شروع کردند از آدم های خودپسند اطرافشان گفتن. مهسا شروع کرد به صحبت که خانم آنیتا خودپسند است چون همش می گوید خودش مهارت ژیمناستیکش بهتر است، در حالیکه مهارت من بالاتر و کار من بهتر است.

 

نوشین گفت، مهسا! تو خودت خودپسندی. همین حرفت الان نشانه خودپسندی است، چون داره میگی مهارتت از آنیتا بالاتر است. چند نفر از بچه ها هم حرف نوشین را تایید کردند.

 

من گفتم، خب شاید واقعا مهسا ژیمناستیکش بهتر باشد، شاید واقعیت را می گوید. ما از کجا باید بفهمیم این مدل حرف زدن مهسا از روی خودپسندی اش است یا اینکه بیان واقعیت؟ نمی شود که اینقدر راحت بگوییم این حرف نشانه خودپسندی است. چه کار کنیم؟

 

تینا گفت، خانم هم مهسا و هم آنیتا بیایند اینجا ژیمناستیک بروند، ما ببینیم و بگوییم مهارت کدام بهتر است و از اینجا بفهمیم حرف مهسا واقعی بوده یا از روی خودپسندی بوده.

 

دیدم مهسا رفته بالای میز و می خواهد بپرد وسط کلاس که حرکات ژیمناستیک اجرا کند. بقیه بچه ها هم با صدای بلند می گویند، آره خانم! بیایند. من هی بگم مهسا بشین! الان نه! بچه ها هم هی بگن خانم ببینیم تا بفهمیم چه کسی خودپسند است. با کلی اصرار گفتم آخر کلاس حرکاتشان را اجرا کنند، الان نمیشه!

یعنی این مهسا، یک نفره کل کلاس را بهم می ریزد، خدا بهم رحم کند تا آخر تابستان...

 

یک اتفاق جالب دیگر هم در کلاسم افتاد. بچه ها همه چیز را به فوتبال ایران و آرژانتین و مسی و داور ربط می دادند. یک دفعه یکیشون یک چیزی می گفت، بقیه هیجان زاده می شدند، بلند می شدند درباره فوتبال حرف زدن. اینقدر هم بامزه حرف می زدند و فوتبال تحلیل می کردند... یکیشون برگشته میگه، خانم مسی خودپسند بود! دقیقه 91 چرا به ما گل زد؟!! همینجوری مونده بودم! چه ربطی داره آخه؟!! خیلی بحث خوبی می شد اگر همین بحث فوتبال را دنبال می کردم، همین که چرا ملت اینقدر دارند ناسزا می گویند به داور و هر چه رذیلت است به داور و مسی بدبخت نسبت می دهند؟!! مگر مسی چه کار کرده؟! اما نمیدونم چرا چنین بحث خوبی که بچه ها هم خیلی درگیرش بودند را دنبال نکردم؟!!!

 

پی نوشت1: بچه ها خودپسندی و خودخواهی را یکی می گرفتند. با کلی مثال و سوال سعی کردم فرق این دو تا برایشان روشن شود. بعد از کلاس همه دوستام بهم گفتند، خیلی بحث هایم عمیق می شود و برای بچه های این سنی(چهارم، پنجم و ششم ابتدایی) اینقدر هم لازم نیست دقیق و عمیق شوم. اما خب چه کار کنم؟! نمی توانم! نمی توانم از این وسواس هایم در کلاس هایم دست بردارم. بعضی وقت ها دلم برای دانش آموزانم می سوزد که نکند آن ها را هم مثل خودم دچار وسواس فکری کنم؟! می دانم این مدل زندگی کردن سخت است...

پی نوشت2: کلاسم سه تا پایه باهم است، چهارم، پنجم، ششم. از یک لحاظ خوبه و یک لحاظ بده! چهارم و پنجم هام خیلی قوی هستند و ششم هام خیلی ضعیف هستند. بزرگی کردن ششم ها که در این سن برایشان اهمیت دارد، وقتی در مقابل توانایی چهارم و پنجم ها قرار می گیرد تعادل کلاسم را برای بحث کردن بهم می ریزد. اما خب خوبی اش این است که بچه ها از همین الان می فهمند سن نشانه خوبی برای برتری نیست، هستند کسانی که از ما بهتر می اندیشند در حالیکه کوچک تر هستند.


_________________________________________________________________________________________

جعبه شکلات
+ نوشته شده در یکشنبه یکم تیر 1393 ساعت 23:15 شماره پست: 17

دو تا از دوستام(سین و شین) سر کلاس پسربچه های هشت ساله بودند برای کار «فلسفه برای کودکان». شین می گفت، کلاس که تموم شد و بچه ها از کلاس خارج شدند، یکی از بچه ها برگشت به کلاس.

 

پسربچه: خانم من کیفم را در کلاس جا گذاشتم.

شین سرش را در کلاس می چرخاند و همه جا را نگاه می کند، اما کیفی نمی بیند. 

شین: کجا جا گذاشتی؟ نیست که! خودت بیا ببین!

پسربچه: خانم اونجا(کمد زیر میز معلم) جاگذاشتم. 

سین در کمد را سریع باز می کند و می بندد و می گوید، اینجا کیفی نیست. پسر بچه که از طریق سین به مقصود خود نرسیده، به طرف شین می رود.

پسربچه: خانم میشه در کمد را باز کنید، ببینیم. اون یکی خانم زود بستن.

شین با پسربچه به سمت کمد می روند، در کمد را باز می کند و جز یک جعبه شکلات چیزی در کمد نمی بیند.

شین: اینجا که نیست.

پسربچه: اِاِاِ... خانم یک جعبه شکلات اینجاست. میشه یک دونه از اون شکلات ها را بدید به من؟

شین تازه متوجه نقشه پسرک شده بود. 

شین: نه! این شکلات ها برای ما نیست و ما اجازه نداریم از آن ها برداریم.

پسربچه اصرار می کند و شین هم امتناع می کند و وقتی پسربچه می بیند نقشه اش برای شکلات گرفتن، کارآمد نبوده با ناراحتی راهش را کج می کند و از کلاس بیرون می رود...

 

یعنی ما داشتیم فکر می کردیم، این بچه چقدر فکر کرده که همچین نقشه ای بکشه؟!!


_________________________________________________________________________________________

خانم، جنگ پدیده خوبی است
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم خرداد 1393 ساعت 9:34 شماره پست: 16

این روزها که سوریه و عراق و فلسطین و افغاستان و... در لا به لای جام جهانی برزیل گم شده اند و عده ای به صدا و سیما انتقاد می کنند، با خودم فکر می کنم صدا و سیما از افکار جامعه آگاه است و اینگونه خود را به این وضع درآورده است؟!!

در ادامه بحثی از کلاس های سال پیشم را قرار داده ام.

 

من:خب بچه ها،حالا به نظرتون جنگ خوبه یا بده؟
تینا:بده! چون وقتی جنگ اتفاق میفته، یک عالمه آدم بی گناه این وسط کشته میشن، بعدشم کلی خرابی و ویرانی برای کشورها به بار میاره.
یاسمن:نه! اصلا آدم بی گناهی وجود نداره به نظر من. آدم ها خودشون مسبب جنگ هستن، این آدما هستن که دولت هاشونو انتخاب میکنن و این دولت ها هستن که جنگ رو رغم میزنن، درواقع خود مردم رغم زدنِ جنگ رو به عهده دارن. اگه جنگ بشه خود مردم هستن که این انتخاب رو کردن و بی گناه و مظلوم هم نیستن.
تینا:خب، آره...اما...
کیمیا:به نظر من جنگ خوبه، چون باعث میشه مثلا در جنگ خیلی از آدم ها فداکاری و ایثار از خودشون نشون بدن و اینجوری کلی ارزش های خوب معنوی پیدا میکنن.
من:یعنی ما میتونیم یک جنگ راه بندازیم و بعد تو اون جنگ از خودمون ایثار و فداکاری نشون بدیم که درجه معنویمون بره بالا؟
کیمیا:خب،نه! نباید ما شروع کننده جنگ باشیم. ما اگه فقط دفاع کنیم، اینجوری که میگم میشه.
یاسمن:به نظر منم جنگ خوبه! ببینید بچه ها، مثلا الان ایران داره فعالیت هسته ای میکنه اما به نظر من اونقدر توانایی نداره که بتونه فعالیت هاشو جلو ببره و هر آن ممکنه دچار اشتباه بشه و بووووم!همه چیز بره روی هوا حتی کشورهای اطرافش. خب اینجا آمریکا حق داره به ایران حمله کنه و این انرژی هسته ای رو ازش بگیره حتی اگه یک سری ایرانی کشته بشن، چون اینجوری فقط یک سری ایرانی کشته میشن و دیگه مردم کشورهای دیگه به خاطر اشتباهات هسته ای ایران نمیرن روی هوا!
من:خب یاسمن یعنی تو حاضری اولین بمب بیاد روی سر تو و بمیری و آمریکا اینجوری فعالیت های هسته ای ایران رو ملغی کنه که مبادا ایران اشتباهی در این مسیر نکنه که کلی مردم کشورهای دیگه رو هم ببره روی هوا؟
و سکوت یاسمن...
و صدای زنگ مدرسه و همهمه بچه ها...
و بین این همهمه ها هستی بلند میگه:به نظر من جنگ خوبه، چون آدمایی که میخوان خودکشی کنن دیگه لازم نیست خودکشی کنن و مرتکب گناه بشن. با شروع جنگ و فرود اومدن یک موشک روی سرشون میمیرن و به آرزوشون میرسن...

این قسمت هایی خلاصه از بحثم با بچه های سوم راهنمایی بود(بیشتر خواستم استدلال و تفکر بعضی از بچه ها را نشان دهم، بحث های خودم و عده ای ازبچه های دیگر را نیاوردم).


_________________________________________________________________________________________


اولین روز کلاس های تابستانی

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم خرداد 1393 ساعت 19:15 شماره پست: 15


امروز صبح که رفتم مدرسه، وارد دفتر نشدم و خودم را معرفی نکردم، در سالن منتظر نشستم که دانش آموزان بیایند اول، بعد بروم دفتر. اولین دانش آموز با مامنش آمد و من کلی خوشحال شدم، مامانش هم خیلی عجله داشت.

-کلاس مهارت های اخلاقی(در این مدرسه برنامه فلسفه برای کودکان به اسم مهارت های اخلاقی مطرح شده) شروع شده؟

+نه! ساعت 8:30 شروع می شود.

-نه! گفتند یک ربع به هشت شروع میشه.

هیچی نگفتم و رفت دفتر، بعد برگشت و عصبانی شروع کرد به من غر غر کردن.

-به ما گفتند کلاس یک ربع به هشت شروع میشه، الان میگن مسئول این کلاس ها نیست و اطلاعی ندارند، این چه وضعشه؟ معلمشون هم نیمده...

+من معلمشان هستم.

-واقعا؟ شما معلمشان هستید؟ (خیلی چهره مامانه اون لحظه بامزه شده بود و اگر من صحبتش را قطع نمی کردم و نمی گفتم معلم شان هستم، احتمالا چند فحش را مخاطب می شدم با اون عصبانیتی که داشت.)

-بله، کلاسشان هم 8:30 شروع می شود.

+اما به ما گفتند یک ربع به هشت. خب پس من یک چیزی را درباره دخترم به شما بگم، این دخترِ من... مبینا مامان برو تو حیاط تاب بخور من الان میام. ببخشید! این دختر من هر شب یک قرص تشنج می خوره. اصلا نباید سرش داد بزنید، اصلا نباید استرس بگیره سر کلاس، چون حالش بد میشه. دکترش گفته به معلم هاش این مساله را بگویم که حواسشان باشد که بداخلاقی باهاش نکنند.

من همینجوری وا رفتم... واقعا به من میخوره آدمی باشم که داد بزنم؟ یا بداخلاق باشم؟ من سال پیش جزو مهربان ترین معلم ها در گروه فبک از طرف بچه ها در مدرسه ها شناخته شدم. واقعا چرا اینجوری میگه به من؟!!

-نه خانم! کلا کلاس های ما با این نوع شیوه آموزشی مخالف است، شما نگران نباشید.

بعد انگار که بخواهد، باز مطمئن شود و من را هم انگار بترساند اگر رفتار ناخوش آیندی با فرزندش داشته باشم ادامه میده.

+آره دخترم هم گفته، مامان من جلسه اول میرم سر این کلاس ها، اگر کلاسمون خوب باشه و خانم مان خوب باشد، دوباره میرم و گرنه دیگه این کلاس ها نمیرم. من هم گفتم باشه مامان! حالا جلسه اول را بیا بریم.

-بله!

+پس کلاس ها 8:30 شروع میشه. باشه من برم، 8:30 برمیگردم، دخترم صبحانه هم نخورده اینقدر که عجله کردیم برای کلاس ها...

-بله، خواهش می کنم، خوشحال شدم.


_________________________________________________________________________________________

385.
+ نوشته شده در شنبه هفدهم خرداد 1393 ساعت 22:55 شماره پست: 14

دیروز برای برنامه سال آینده یکی از مدارس در پژوهشگاه جلسه داشتیم. فوق العاده خوشحالم، چون توانستم چیزی که دنبالش بودم را با فراهم شدن شرایطی خاص تا حدودی وارد کار گروه کنم.

محتوایی چون بررسی خبرها و اتفاق های مهم روز داخل و خارج کشور را وارد برنامه گروه کردیم. محتوایی چون بررسی مسائل تاریخی مهم را وارد برنامه گروه کردیم و من نیز عهده دار این دو کار شدم. فقط باید بنشینم و برای جذاب شدن این مسائل برای بچه ها راهکار ارائه بدهم. خیلی خوشحالم...

دانش آموزها متاسفانه نسبت به مسائل دنیا و جامعه حساسیتشان را از دست داده اند و فکر می کنم این محتوا در این برنامه نقطه امیدی برای حساس شدن آدم های آینده به مسائل باشد.

 

وقتی از کلاسی درباره کتاب و کتابفروشی سوال کرده بودیم، هشتاد درصد بچه ها تا به حال پایشان را در کتابفروشی نگذاشته بودند، اما همین بچه ها در پاساژهای مختلف داخل و خارج از ایران بارها و بارها برای خرید رفت و آمد داشته اند. انواع مارک ها و برندها را برایتان نام می برند و تفاوتشان را ذکر می کنند، در حالیکه اگر ازشان بخواهید نام یک کتابی که خوانده اند را بگویند، سکوت را مخاطب می شوید. وقتی ازشان می خواهیم فیلم ها و انیمیشن های موردعلاقه شان را نام ببرند تا سلیقه شان دستمان بیاید و نزدیک به آن سلیقه محتواهای فلسفی را وارد کلاس ها کنیم، فقط اسامی فیلم های رقص ماهواره ای و سریال های ترکیه ای ماهواره را مخاطب می شویم. و کار بسیار سخت می شود. باید سطح فکری چنین دانش آموزانی را تغییر دهی و می مانی چه محتوایی را برایشان در نظر بگیری که با این سطح فکری و فرهنگی کارت خراب نشود. باید خیلی آهسته این دانش آموزان را وارد فضاهای فکری و فلسفی کرد، خیلی آهسته. برای همین پیشنهاد من درگیر کردنشان با مسائل روز و مطبوعات بود. شاید بحث و گفت و گو درباره مسائل روز و روی آوردن آن ها به مطبوعات شروع بهتری باشد تا یک فیلم یا انیمیشن فلسفی و یا یک داستان فلسفی برای چنین دانش آموزانی. دانش آموزانی که معیارهای بزرگ شدن را عضویت در شبکه های اجتماعی، داشتن دوست پسر و آرایش کردن های خاص نام می برند، دانش آموزانی که دست به کتاب غیر درسی نزده اند...


_________________________________________________________________________________________

اعتماد من، تعهد تو، چی شد؟
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت 1393 ساعت 21:3 شماره پست: 13

مراقبت یکی از امتحان ها(عربی) را در مدرسه به عهده داری. وقت امتحان تمام می شود و فقط یک دانش آموز در کلاست مانده. به تو اصرار می کند سوال فلان را به او بگویی. به دلایلی از گفتن امتناع می کنی، علاوه بر اینکه به جوابِ در ذهنت هم شک داری و او را از وجود این شک مطلع می کنی. ازت خواهش می کند برگه یکی از دانش آموزان را ببینی و به دلایلی می گویی نمی توانی پاسخ را از از این روش نیز بگویی. می گوید، پاسخ خود را درست نمی کند و فقط می خواهد بداند جواب چه می شود(به تو قول می دهد، متعهد می شود تا پاسخش را تغییر ندهد). می گویی، باشد و برگه اش را می گیری. پاسخ را از روی برگه دانش آموز گفته شده می بیند و بعد از دیدن پاسخ می گوید، خانم یادم رفت اسمم را روی برگه بنویسم. به او اعتماد می کنی و برگه اش را می دهی تا اسمش را بنویسد، اما پاسخ غلطش را درست می کند و سریع می خواهد فرار کند. می فهمی چه کار کرده و آرزو می کنی کاش این اتفاق برایت نیفتاده بود، اینقدر که اذیت می شوی در آن لحظه. تو بهش اعتماد کرده بودی، او به تو متعهد شده بود...

 

صدایش می کنی و می گویی ازت توقع نداشتم، خیلی کارت زشت بود(و اصلا نباید این جمله از زبان یک مربی کند و کاو فلسفی بیرون بیاید، اما اینقدر ناراحت هستی که خیلی صریح بد بودن و زشت بودن کار را آشکار می کنی). بر می گردد، لبخند می زند و می گوید خانم... می گویم من به تو اعتماد کردم. دوباره ناز و ادا و عشوه که بگذر خانم... و من از شدت ناراحتی نمی توانم بگذرم. با ناراحتی می گویم تو قول داده بودی! گویی دیگر نمی تواند خودش را به بی خیالی بزند، چرا که شدت ناراحتی ام بر بی خیالی او غلبه کرده است. بر میگردد و می گوید خب چه کار کنم؟ می گویم، جواب خودت را بنویس! دوباره ناز و ادا که این کار را نکند و می گویم تو قول داده بودی و من هم به تو اعتماد کرده بودم. برگه اش را می گیرد و پاسخ درست را خط می زند و پاسخ غلط خودش را دوباره می نویسد.


_________________________________________________________________________________________

آزادی بیان برای پسران است، نه دختران!
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم اردیبهشت 1393 ساعت 0:9 شماره پست: 12

گزارشی حدودی از کلاس دیروزم با یچه های پایه ششم در ادامه قرار دادم. موضوع کلاس از تفاوت آزادی های دختران و پسران در جامعه شروع شد و به بحثی دیگر منجر شد...

 

بچه ها خواستند درباره مشکلات و دغدغه هایشان صحبت کنیم و درباره انیمیشن حرف نزنیم.

من: خب دغدغه تان چیست؟

شیوا: چرا دخترا نمیتونن مثل پسرها ساعت دو نصفه شب خانه بیایند؟

نیوشا: چرا دخترا مثل پسرا نمیتونن هرچی دلشون می خواد بپوشن؟

من: خب سوال را چگونه بنویسم روی تخته؟ اگر بخواهم یک سوال کلی بنویسم، چی بنویسم؟

شیوا: چرا آزادی پسرها، بیشتر از دخترها است؟

من: خب، میشه برای من مثال بزنید؟

نبوشا: مثلا پوشش

عارفه: انتخاب رشته کنکور، پسرها رشته های بیشتری را می توانند انتخاب کنند و آزادتر هستند برای تصمیم گیری در انتخاب رشته

شیوا: محدودیت های زمانی و مکانی داشتن دخترها

سارا: آزادی در بیان

من: منظورت از آزادی در بیان چیه؟

سارا: چرا پسرها هر چی دلشون می خواد میتونن تو خیابون به دخترا بگن، می تونن متلک بندازن، اما ما دخترها نمیتونیم یا نباید به پسرها تیکه بندازیم؟(من همینجوری موندم...)

 

و شروع کردن درباره این موضع از تجاربشون گفتن و حرف زدن. بهشان تذکر دادم که موضوع اصلی بحث چیز دیگری است و شما دارید از بحث اصلی منحرف می شوید. گفتند، خانم درباره همین موضوع حرف بزنیم؛ اینکه چرا پسرها اینجوری می کنن تو خیابون با دخترها؟ قبول کردم و سوال اصلی ما تغییر کرد و این شد که «علت بعضی از رفتارهای نامناسب پسرها در خیابان با دخترها چه چیز می تواند باشد؟»

 

بچه ها که از تجاربشان می گفتند، خیلی تعجب می کردم. همیشه با پدرم بحث داریم که من میگویم، جامعه به سطحی از فرهنگ رسیده است که مزاحمت های خیابانی دیگر وجود نداشته باشد، حداقل در فضاهایی که من آمد و رفت دارم، هیچ چیزی نمی بینم، نه نسبت به خودم و نه اطرافیانم، اما پدرم حرفم را قبول ندارد. دیروز که دانش اموزانم از اتفاق هایی که برایشان افتاده بود می گفتند، آن هم در یکی از مناطق خوب تهران که می توان گفت سطح فرهنگ مردم آن بالا است، تعجب کرده بودم.

 

صبا: خانم من یک بار با دادشم رفته بودیم پارک، بالای سر سره، یک پسره هم پشتم بود، همش خودشو از پست می چسبوند به من، وقتی بهش گفتم چرا اینجوری میکنه، گفت تقضیر من نیست، تقصیر سر سره هست... خانم تازه دادشم هم باهام بود...

مژده: خانم، من یک بار با مامانم رفته بودیم پارک، یک پسره خیلی شیک اومد به مامانم گفت، اجازه می دید با دخترتون برقصم؟ خانم مامان من همینجوری مونده بود...

 

جالب بود که مژده بعد از چند دقیقه که بحث ها جلو رفت، و حرف دوست پسر شد انگار این حرکت خیلی هم براش دوست نداشتنی نبود. وقتی من گفتم که چرا فکر می کنید دوست شدن با یک پسر فقط اینجوریه که یک پسره بیاد تو خیابون به شما شماره تلفن بده؟(نمیدونم چرا، تنها تصورشان از دوست پسر، آغاز یک رابطه با پسر از طریق شماره تلفن دادن در خیابان است) یک دفعه همشون گفتند، خب خانم دیگه چجوری میشه دوست شد؟ من خندم گرفت و گفتم من الان باید روش دوست یابی با پسرها را اینجا آموزش بدهم؟ بعد مژده برگشت گفت، خانم واقعا چه اشکالی داره یک پسره بیاد به مامان من بگه اجازه هست با دختر شما دوست بشم؟ خیلی شیک و باکلاس هست ها! خانم خیلی هم خوبه، اشکالش چیه؟ البته نذاشتم پی این بحث را بگیرند، چرا که داشتند از بحث اصلی منحرف می شدند، ازشان خواستم به بحث برگردند و روی سوال اصلی تمرکز کنیم. و شروع کردند به علت یابی سوال.

 

سارا: خانم تقصیر خانواده هاشون هست. ببینید اگر مامان و خواهر یک پسری در خانه خیلی راحت و آزاد بگردن، پسره دیگه چشمش سیر میشه و وقتی میاد تو خیابون تا دو تا دختری که پوششون متفاوت هست را می بینه، براش جلب توجه نمیکنه که بره بهشون تیکه بندازه.

من: یعنی تو میگی، به دخترای با پوشش مناسب کسی تیکه نمیندازه؟

سارا: آره!

شیوا: چرا خانم، پسرای مذهبی به دخترای چادری تیکه میندازن، پسرای دیگه به دخترای دیگه(یعنی اینو که شیوا گفت، تو دلم داشتم از خنده می مردم، خیلی تفکیکش بامزه بود)

فرانه: نه! ربطی نداره، من خودم یک پسر مذهبیه با کلی ریش رو دیدم به یک دختره غیر مذهبی تو خیابون تیکه مینداخت، خانم به نظر من تقصیر خود دخترها هست. مثلا همین دختره که میگم با بلوز صورتی و شلوار سفید تو خیابون بود، بعد موهاشم خیلی یک جوری بود و همشم با تلفنش بلند، بلند حرف می زد، اگر ظاهرش یک جور دیگه بود که پسره بهش تیکه نمینداخت.

آیدا: نه! من خودم دیدم دختره خیلی هم پوشش خوب بوده. مانتوش تا زانوش بوده، اصلا آرایش هم نداشته، موهاشم بیرون نبوده، اما پسره بهش گیر داده، ربطی به خود دخترا نداره.

شیوا: خانم تقصیر جامعه هست. جامعه پسرها رو پررو کرده. اگر جامعه این همه به ما دخترها زور نمی گفت، پسرا به خودشون حق نمیدادن هرجوری بخوان با ما رفتار کنن و هرجوری بخوان حرف بزنن. مثلا تیکه بندازن تو خیابون بهمون.

سارا: خانم تقصیر خانواده ها است. خانواده ها اگر بچه هاشونو کنترل کنن، نه دختره بد میاد تو خیابون که بهش تیکه بندازن و نه پسره به دخترا تیکه میندازه.

من: بچه ها همه موافق هستید باید خانواده ها ماها رو کنترل کنن همیشه؟

بعضی ها موافق بودن و بعضی ها می گفتند تا حدی کنترل کردن باید وجود داشته باشه و بعضی ها هم می گفتند اصلا نباید کنترل باشه.

سارا: اگر اصلا کنترل کردن نباشه، مثلا دختره هر کاری بخواد می کنه، پس فردا مامان و باباش از تو جوب باید درش بیارن، خانم مامان من منو کنترل میکنه، اما خیلی هم باحاله، کنترلش یک جوریه که خودشم باهام همون کار رو انجام میده.

شیوا: راست میگه خانم. مامانش خیلی باحاله، مثلا من رفتم خونشون، با مامانشم کلی باهم رقصیدیم، مامانش هرکاری بخواییم بکنیم با ما میکنه، خیلی خوبه!

صبا: اگر همش کنترل باشه، طرف عقده ای میشه و یواشکی یک کارایی رو میکنه! مثلا من وقتی می خوام برم بیرون، مامانم هی باهام دعوا میکنه که صبا یک رژ به اون لبت بزن برو بیرون. خانم من اصلا نمیزنم. مامانم در این مورد آزاد گذاشته منو، منم برام مهم نیست اصلا آرایش کنم.

سارا: خانم من میگم تا یک حدی کنترل باید باشه.

من: صبا! یعنی مثلا من برای اینکه بچم یک کاری رو نکنه، برم هی تشویقش کنم اون کار رو بکنه، اون میره برعکسشو انجام میده و کار خوبه را انجام میده. راه حل تو اینه، درسته؟

صبا: خب نه، خانم! کنترل یک کم باید باشه. مثلا من و مامانم هروقت می خواییم فیلم ببینیم، یک صحنه هایی رو مامانم میزنه جلو و میگه خوب نیست تو ببینی، منم به خدا دیگه نمیرم یواشکی بزنم عقب و ببینم.

نیوشا: چرا دروغ میگی؟ تو خودت تنهایی فیلم نمی بینی؟

صبا: فیلم های آمریکایی را با مامانم می بینم.

من: صبا فقط فیلم کره ای ها رو خودش می بینه، مگه نه؟(صبا عشق کره جنوبی هست)

نیوشا: فیلم کره ای ها هیچی ندارن؟

صبا: نخیرم، مثل فیلم های آمریکایی صحنه ندارن.

من: خب، بچه ها! بسه!

من: خب بچه ها، این "تا یک حدی" که شما میگید یعنی چی؟ این حده رو من باید مشخص کنم یا مامانم؟ خب تا حالا براتون پیش نیمده بخوایید یک کاری رو کنید، اما مامانتون بگه نباید کنید و یک جورایی داره شما رو کنترل می کنه دیگه و شما هم نمی فهمید چرا نباید کنید و فکر می کنید هم کارتون درسته...

نیوشا: چرا خانم! مثلا من دلم می خواست یک لباسی بپوشم، بچه ها همه میدونن کدوم لباسمو میگم، همون تاپ زرده که تا بالای نافمه. مامانم نمیذاره بپوشمش. میگه جلوی بابا و داداشت زشته، منم با مامانم دعوام شد، پرتش کردم گوشه اتاقم، برشم نداشتم، دیگه هم نمیپوشمش.

سارا: من یک راه بگم برای حل مشکلت؟ بگم خانم؟

من: خب بگو!

سارا: ببین، منم یک بار با مامان و بابام رفته بودیم پاساژ، من یک لباس باز دلم می خواست بخرم. بابام بک کم اونورترم وایساده بود و هی چشم غره می رفت که اونو نباید بخرم. مامانم هم میگفت نباید بخرم. منم اینقدر گریه کردم تا برام خریدنش. تو هم گریه کن و قهر کن تا بذاره بپوشیش.

من: آها! اونوقت اگر مامان و بابامون به این راه ما بی اهمیت شدن چی؟ گریه و قهر ما براشون مهم نبود چی؟

عارفه: خانم ما فهمیدیم که وقتی مشکلی برامون پیش میاد باید حرف بزنیم. میریم با مامانمون حرف میزنیم درباره مشکلمون.

من: اوهوم! خب حالا کنترل کردن خوبه یا بده؟ چقدر باید کنترل بشیم؟ چی شد؟

مژده: خانم به نظر من اگر خانواده به بچش یک چیزایی رو درست آموزش بده، نمی خواد کنترلش کنه اینجوری که بچه ها میگن.

من: اوهوم! یک راه دیگه مژده برای وقتی که منشا مشکل طرف خانواده باشه، مطرح کرد، "آموزش".

 

زنگ کلاسم خورد و فقط یک جمع بندی کردم درباره سوالشون و آن این که علت های مشکلی که براشون مطرح بود را سه چیز می دانستند: خود شخص، خانواده اش، جامعه. برای مورد خانواده هم دو تا راهکار ارائه می دادند و آن هم بحث کنترل و آموزش بود که جلسه بعد باید بیشتر درباره این موارد و اینکه حالا برخورد بچه ها در برابر این پسران چه می تواند باشد، حرف بزنیم.

 

پی نوشت1: بعد از کلاس، خوشجال بودم که خانواده هایی هستند که با بچه هاشون همراه می شوند، از بچه هاشون فاصله نگرفته اند، جوری رفتار کرده اند که بچه هاشون به تجربه ها و صلاحدیدهایشان اعتماد دارند، مامان هایی که با بچه هاشون می رقصند، به صورت کنترل شده فیلم آمریکایی می بینند،... 

پی نوشت2: کلاس های من اصولا اینجوری شده که با یک جلسه تموم نمیشه. جلسه اول باید بذارم بچه ها خوب وارد فضای بحث بشن، نمونه هایی از اطرافشون را بررسی کنن، مثال نقض بیارن برای هم و جلسات بعدش به صورت مستدل تر بحث را ادامه بدم. علتش هم این هست که بچه ها یک دفعه موضوع را پیشنهاد میدن، اگر موضوع از پیش تعیین شده بود برای من، خب روش فکر کرده بودم و مسیر بحث را درمیاوردم و حرف های مختلف بچه ها را حدس می زدم و بحث را جلو می بردم، اما وقتی یک دفعه بهت موضوع پیشنهاد میدن، کار سخت میشه...

پی نوشت3: یک دفتر خاطرات دارم که معلم هام از کلاس دوم ابتدایی تا سال آخر دبیرستان برام دست نوشته ای در آن دفتر به یادگار گذاشتند. هیچوقت فکر نمی کردم یک روزی من در جایگاهی قرار بگیرم که برای دانش آموزانی بخواهم دست نوشته ای به یادگار بگذارم. دیروز دو تا از دانش آموزها بهم دفتر خاطراتشان را دادند تا برایشان بنویسم...

_________________________________________________________________________________________


بوی بهبود ز اوضاع جهان می آید؟

+ نوشته شده در شنبه ششم اردیبهشت 1393 ساعت 13:59 شماره پست: 11


برنامه فلسفه برای کودکان(P4C) به عنوان یک پارادایم جدید توسط متیو لیپمن در سیستم آموزشی دنیا مطرح شد. این برنامه مهارت های تفکری چون تفکر خلاق، تفکر انتقادی، تفکر منطقی و مهارت های دیگری چون رعایت احترام به یکدیگر، آموزش حل مساله، آموزش پرسشگری،... را در خود جای داده است و سیستم حافظه محور و معلم محور در آموزش و پرورش گذشته را کنار گذاشته و آموزشی تفکر محور و جمعی را حاکم می کند. همینطور این روش انعطاف پذیر بوده و می تواند در همه سطوح و برای همه مباحث قابلیت اجرایی شدن داشته باشد. بچه ها در کلاس های مختص این برنامه، یعنی خود کلاس های P4C به بحث و گفت و گو در خصوص مشکلاتشان می پردازند و در این گفت و گوها، تمام مهارت های مذکور را نیز همزمان و نامحسوس می آموزند و به کار می گیرند. اما خب به نظر من ایرادهایی در مرحله اجرایی شدن  این برنامه در ایران وارد است. ایرادهایی که زمان حال دانش آموزان را متوجه می شود. ایرادهایی که آینده دانش آموزان را متوجه می شود. ایرادهایی که جنس خاصی از دانش آموزان را درگیر می کند، ایرادهایی همچون:


یک. نیروهای خانم برای اجرای این برنامه در مدارس بسیار بسیار بیشتر از آقایون هستند. می توانم نسبت این نیروها را با توجه به فضاهای پژوهشی و علمی این حوزه تا آنجایی که مطلع هستم(پژوهشگاه علوم انسانی، موسسه حکمت صدرا، دانشگاه تربیت معلم)، به طور تقریبی و با خوش بینی خاصی ده به یک معرفی کنم. شاید در حوزه نظری و مقاله نویسی این نسبت برقرار نباشد، اما متاسفانه در حوزه اجرا این نسبت برقرار است. در مدارس مربی های خانم بسیار بسیار بیشتر از آقایون در حال فعالیت هستند؛ یعنی مدارس دخترانه ما خیلی خیلی بیشتر از مدارس پسرانه تحت لوای این برنامه قرار دارند. خب این برنامه سطح فکری بچه ها را افزایش می دهد، همینطور نوع تفکر و زیستن بچه ها را تغییر می دهد. حالا فرض کنید در آینده، ما جامعه ای خواهیم داشت که سطح فکری و زیست دختران و پسران آن به طرز وحشتناکی ناهمگون و نامتناسب خواهد شد. در ازدواج ها مشکلات زیادی پیش خواهد آمد. در حوزه مسئولیتی و اجرایی نظام مشکلاتی پیش خواهد آمد و...


دو. جامعه هنوز پذیرای افرادی که خروجی این برنامه هستند، نیست. خب دانش آموز من در مدرسه نوع خاصی از رفتار و تفکر را یاد می گیرد. وارد جامعه می شود و می خواهد همان رفتار را در جامعه داشته باشد، اما این رفتار او برای جامعه قابل پذیرش نیست. در همان فضای مدرسه دانش آموز من وقتی برخورد و رفتاری را با معلم کلاس دیگرش که به شیوه ای سنتی عمل می کند انجام می دهد، به گستاخی و بی ادبی متهم می شود. فقط به این دلیل که نسبت به سوال های امتحان اعتراضی به جا کرده و سوال های امتحان را مناسب کلاسشان با توجه به نوع تدریس معلم ندیده است و از معلمش برای برگزاری چنین امتحانی توضیح خواسته است و انتقاد کرده است. معلم او را نتوانسته تحمل کند؛ در برابر رفتار منتقدانه او نتوانسته عکس العمل مناسب نشان بدهد و او را به بی ادبی و گستاخی متهم کرده است(خودتان همین اتفاقی که در مدرسه من افتاده است را بیاورید در اسکیل بزرگ تر که جامعه باشد و نتیجه را حدس بزنید).


سه. دانش آموز من بعد از طی کردن دوران مدرسه، وقتی وارد جامعه می شود، ممکن است دچار انزوا شود و در دوستی هایش دچار مشکل شود. چرا که تمام جامعه به طور یکپارچه و به نحوی صحیح مورد آموزش چنین برنامه ای قرار نگرفته است و ناهمگونی بدی(می دانم ناهمگونی همیشه در جوامع وجود دارد، اما ناهمگونی ایجاد شده از این برنامه بسیار متفاوت است) در جامعه به وجود آمده است و دانش آموز من دوباره از ناحیه دیگری در آینده دچار مشکل خواهد شد.


چهار. از آنجایی که این برنامه برای همه درس های مدرسه اجرایی نشده است(البته من در دوران دبیرستان به یاد دارم که دبیر تاریخمان، تاریخ سوم دبیرستان را با روش P4C به ما آموزش می داد؛ یا همین الان همکاری دارم که درسی مثل فیزیک را به این روش به بچه ها آموزش می دهد. می خواهم بگویم تمام دروس قابلیت این روش را دارند)، دانش آموز من دیگر نمی تواند در کلاس هایی که به روش سنتی اداره می شوند بنشیند. چرا که او یاد گرفته است در کلاس فعال باشد، بحث و گفت و گو کند، اما کلاس های سنتی به صورت معلم محور برگزار شده و دانش آموز من به اجبار باید حالتی منفعلانه داشته باشد.


اما خب به قول یکی از اساتید باید از یک جایی شروع کرد و اگر منتظر بنشینیم که آموزش و پرورش ما به صورت یکپارچه و صحیح این برنامه را برای همه دروس اجرایی کند، یا ابتدا برنامه هایی تدارک ببینیم که افراد جامعه قابلیت پذیرش رفتارها و تفکراتی متفاوت را داشته باشند(البته دوره هایی برای فراد دیگر جامعه با همین روش به صورت مجازی از طریق مدرسه افروز در حال اجرا است و می توان این نوع برنامه ها را نقطه امیدی دانست)، کار به جایی نمی رود که نمی رود...

گاهی که به موارد بالا فکر می کنم دلم برای دخترانمان می سوزد. برای آینده شان نگران می شوم، برای برخوردهای نامناسب جامعه با آن ها، برای ازدواجشان... فقط اینگونه می توانم خودم را دلداری بدهم که دانش آموزان ما از طریق این برنامه آنقدر قوی و بزرگ خواهند شد که جامعه آن ها را در خود حل نکند، بلکه آن ها هستند که افراد دیگر جامعه را در خود حل خواهند کرد و به بهبود اوضاع کمک می کنند... اینگونه می توانم خودم را دلداری بدهم که این برنامه آنقدر توانا و مورد اطمینان است که تمام مشکلات بالا را هم در خودش می تواند حل کند و دانش آموزانمان برای مشکلاتی که در آینده خواهند داشت و در بالا به آن ها اشاره کردم با استفاده از همین برنامه به خوبی عمل خواهند کرد...


_________________________________________________________________________________________


ابراز احساسات برای "ابراز احساسات"2

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم فروردین 1393 ساعت 15:21 شماره پست: 10

با توجه به پست قبل، دیروز در پژوهشگاه بعد از جلسه، بحث کلاسم را مطرح کردم و با دوستان کمی راجع به کلاسم حرف زدیم. دوستان پیشنهادهایی داشتند و در آخر اذعان داشتند که بحث پیچیده و سختی را دارم. یک جاهایی اشکال های کارم را گفتند. اما خب...

در اینجا یک کلیتی از بحث کلاسم را قرار داده ام، اگر دوست داشتید ببینید(نوشته های صورتی چیزهایی است که در ذهن من است و دارم به آن ها می اندیشم تا بحث را به گونه ای در جلسه بعد جلو ببرم؛ و نوشته های مشکی، گفته های بچه ها است که من روی تخته به صورت منظم از حرف هایشان در آوردم و نوشتم). البته بحث های دیگری هم در خصوص این مسائل پیش آمد که جزیی تر بود و ننوشتم.


من در این بحث دو هدف می خواستم دنبال کنم که نتوانستم به دلایلی به آن اهداف برسم.

1)ابراز احساسات به جنس مخالف را برای بچه ها از حساسیت بیندازم و با مطرح کردن آن در کنار ابراز احساسات در خانواده و ابراز احساسات به جنس موافق به گونه ای بگویم که اینقدرها هم خاصش نکنید و مثل بقیه موارد عادی برخورد کنید. اما خب خود بچه ها با بیان تفاوت هایی که در خانواده و جامعه ذکر می کردند، نمی توانستند ابراز احساسات در این دو محیط را بهم نزدیک کنند؛ و تمام مشکل به خاطر بداخلاقی های جامعه بود(البته لحاظ شرایط سنی بچه ها هم اهمیت خاصی دارد که نمی دانم در هدفی که من داشتم، چقدر می توانست دخیل باشد)

2)خوب و بد بودن طرز تفکر جامعه در خصوص ابراز احساسات را مورد بررسی قرار بدهم و بچه ها بتوانند با توجه به درست/نادرست بودن خود کار بدون توجه به نگاه جامعه تصمیم گیری کنند. به این هدف هم به خاطر خود جامعه نتوانستم برسم. چون بچه ها در یک دور می افتادند در این بررسی ها و برای خارج شدن از این دور باید تاوان پس می دادند؛ و من به خاطر محافظه کاری در برابر خانواده و مدرسه نمی توانستم با بچه ها خیلی راجع به این موضوع حرف بزنم.

فکر می کنم، نرسیدن به اهدافم، من را اینگونه مستاصل کرده است...


پی نوشت1: یکتا در جلسه دیروز حرف جالبی می زد. همه دوستان فکرشان به سمتی بود که بچه ها با بررسی پیامدهای بد ابراز احساسات در جامعه و سبک و سنگین کردن این مساله بفهمند که در جامعه کنونی بروز احساسات به ضررشان خواهد شد(بچه ها ابراز احساسات به جنس مخالف در نظرشان پررنگ است). اما یکتا گفت: چرا اینجوری فکر می کنید؟ اون بچه برای چی می خواهد احساساتش را بروز بدهد؟ چون یک امیدی دارد. شاید این ابراز کردنش به نتیجه خوبی نشست. همیشه پیامدهاش بد نیست. مدل فکری یکتا و این مثبت اندیشی اش در آن فضای سیاه ترسیم شده در جلسه دیروز برام خیلی قشنگ بود.

پی نوشت2: در بررسی ابراز احساسات در خانواده، بعضی از بچه ها می گفتند همین که در خانواده در کنار هم هستیم؛ باهم غذا می خوریم؛ می خندیم؛... خودش به نوعی بیانگر ابراز احساسات و دوست داشتن های ما است. بعد که کمی بحث کردیم به این نتیجه رسیدند که بعضی وقت ها باید به گونه دیگر ابراز احساسات کرد. مثلا برم بابام رو بوس کنم و بگم دوسش دارم. بعضی وقت ها لازمه. یا حتی در دوستی های جنس موافقمون برای اینکه رابطه را تجدید کنیم خوب است به نحوی متفاوت ابراز احساسات کنیم.

پی نوشت3: در بحث خانواده روی این بحث کردند که در خانواده های مذهبی ابراز احساسات خیلی کم رنگه. ازشون که پرسیدم چرا اینجوری فکر می کنید؟ از جمله دلایلشان، دلیل های زیر بود:

1) تعلیم های اشتباهی که از اسلام دیده اند باعث بروز چنین مساله ای شده است(این را بچه 14 ساله به من می گفت). سپس حرف هایش را با بیان نکاتی از زندگی حضرت فاطمه و برخوردهاش با فرزندهاش مستند می کرد برای من.

2)عادی نبودن و سخت بودن ابراز احساسات در این خانواده ها. مثلا وسیله ای مثل ماهواره در خانواده های مذهبی وجود ندارد. کسی که از ماهواره استفاده می کند بروز احساسات برایش عادی می شود و ابراز احساسات کردن دیگر برایش سخت نیست. نبود همین وسیله خودش عاملی بر سخت ابراز احساسات کردن در خانواده های مذهبی است.


_________________________________________________________________________________________


ابراز احساسات برای "ابراز احساسات"1

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 ساعت 21:29 شماره پست: 9


امروز که کلاسم تمام شد. همکارم بهم گفت خسته نباشید، کلاس خوب بود؟ 

من با بغض تمام گفتم: نه! می خوام گریه کنم... 

گفت: چرا؟ چی شده؟

گفتم: نمی تونم بحثم را جمع کنم و ببندم. بیش از حد وارد جزییات بحث ها می شوم. خودم مسیر بحث را گم می کنم...

همکارم کمی راجع به ادامه کلاسم حرف زد و ایده داد. به شیوا پیام دادم و ناراحتیم را گفتم؛ باهام تماس گرفت و کلی راجع به کلاس و بحثم حرف زدیم، اما خب...

من اصلا تسهیلگر خوبی نیستم. فکر کنم نباید این کار را دیگر ادامه بدهم. اصلا دیگر نمیتوانم کلاس هایم را خوب ببرم جلو... دو هفته است که با بچه ها داریم درباره "ابراز احساسات" حرف می زنیم و من نتوانستم هنوز بحث را جمع کنم. اصلا چرا من باید همچین موضوعی را بحث کنم سر کلاس؟ اصلا چرا این موضوع باید دغدغه دانش آموزان من باشد؟ چرا دانش آموزان دوست های دیگرم این دغدغه را ندارند؟ چرا دانش آموزان من؟

فکر کنم چون خودم با این موضوع مشکل دارم، نمیتوانم بحثم را درست ببرم جلو و جمع کنم. شاید هم درگیری و استرس کارهای عقب مانده دانشگاه تمرکز من را در کلاس ها می گیرد. اصلا این بحث را نمی خواهم ادامه بدهم. می خواهم حداقل این کلاس را بسپارم به دوست دیگرم... اصلا قرار بود من با یک روانشناس صحبت کنم برای این موضوع؛ اما مسئول گروه گفت، می توانم بحث را خودم جمع کنم، اما من نتوانستم و نمی خواهم دیگر سر این کلاس بروم... 

اصلا فردا در جلسه می گویم که دیگر این بحث را ادامه نمی دهم. من دارم خراب می کنم همه چیز را. بحث های همه کلاس هایم باز مانده است و از همه بدتر این کلاسم است. 

حالم از این وسواس هایی که پیدا کردم در بحث ها بد است. حالم از جزیی شدن هایم بد است. حالم از این احساس مسئولیت کاذب بد است. همه چیز را این وسواس فلسفی و حس مسئولیت کاذب دارد خراب می کند...


پی نوشت1: همکارم می گفت: ابتدا با بچه ها شرایطی را که باید مهیا باشد و مناسب است برای ابراز احساسات بررسی کن و سپس درباره اینکه اگر شرایط نامناسب باشد، برای ابراز احساسات چه باید کرد بحث کنید. 

گفتم: مورد اول در حال بررسی است و کمی رویش بحث کردیم، اما خب بچه ها دقیقا سوال و دغدغه شان همین است که در شرایط نامناسب چه باید کرد؟ می دانند ممکن است از نظر عقلی و منطقی ابراز احساسات کردنشان صحیح نباشد، اما با اون حسی که درونشان ایجاد شده می خواهند بدانند چه باید کنند؟

همکارم نظر خودش این بود که این هم مثل همه حس های دیگر؛ باید کنترلش کنند وقتی می دانند نا به جا است. عصبانیت، خشم،... همه احساساتی هستند که در ما به وجود می آیند و ما می خواهیم بروزشان بدهیم، اما باید کنترلشان کنیم.

اما نظر من این بود که این حس(دوست داشتن) را نباید در کنار چنان حس هایی قرار بدهیم. این چیزی که همکارم می گوید، به نوعی سرکوب کردن است به نظر من، که نمیدونم این خوبه یا بده؟! و نکته دیگر اینکه حس هایی کثل عصبانیت، خشم،... حس های بدی هستند(که البته به نظرم باید بحث کرد که بد بودنشان به سبب نتیجه ای که دارند هست یا خود حس ها بد هستند؟!) که باید به کنترل دربیایند(و البته که اگر نحوه بروزشان به نظر من آسیب رسان نباشد، آنجا هم می توان حس را کنترل نکرد و بروزش داد. مثلا تو عصبانی می شوی و باید این عصبانیت و خشم را بریزی بیرون، اتاق هایی در خارج از کشور هست که فرد می رود آنجا و هرچه دم دستش است می زند و داغون می کند، تا این حس خشمش با شکستن آن چیزها تخلیه شود؛ کنترلی در کار نیست.) اما این حس را نمی توان گفت بد است، مگر اینکه بیاییم بحث را اینگونه پیش ببریم که حالا اگر این حسی که شرایط برایش مناسب نیست بروز پیدا کند، چه پیامدهایی را خواهد داشت؟(یک جورایی برهان خلف بزنیم نه از این نظر که آن حس بد است، از این حیث که بروزش ممکن است خوب نباشد)

شیوا می گفت: بحث را اینگونه پیش ببر که چی میشه شما اصلا می خواهید به کسی ابراز احساسات کنید؟ شاید دلایلی که مطرح می کنند جایگزین داشته باشذ و در شرایطی که ابراز احساسات شرایط مناسبی ندارد، بتوان آن جایگزین ها را قرار داد. مثلا بعضی ها به خاطر نداشتن یک چیزهایی در خودشان آن چیزها را در دیگری می بینند و می خواهند با بروز احساسات، به نوعی به نداشته خودشان که در دیگری است، نظر کنند و این نظر کردن همان بروز احساسات است.

گفتم: کمی به این مسائل گریز زدم. یکی از دانش آموزان برگشته می گوید، اگر به من فشار بیاید اصلا سبک سنگین نمی کنم و به این مسائل فکر نمی کنم. نیاز دارم که احساساتم را بروز بدهم و به من فشار آمده، پس بدون توجه به این مسائل بروزش می دهم... و با تاکید به من می گفت، "نیاز دارم".

اصلا نمی دانم بحثم را چگونه جلو ببرم، امروز دو تا تخته کامل مورد یابی و دسته بندی انجام دادیم و فقط بحث باز تر و باز تر شد، گویی نمی توانم جمعش کرد...

پی نوشت2: در دسته بندی هایی که انجام دادند، بچه ها ابتدا ابراز احساسات کردن را با توجه به جنسیت به چهار دسته تقسیم کردندد(مرد به زن، زن به مرد، زن به زن، مرد به مرد). بعد کمی راجع به این ها حرف زدیم. در خصوص ابراز احساسات مرد به مرد نظرشان را پرسیدم، همه شان زدند زیر خنده که زشت است، مسخره است... برایشان خیلی ابراز احساسات یک مرد به مرد دیگر مسخره، خنده دار و حتی زشت می آمد...


_________________________________________________________________________________________


کودکانی تنها

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393 ساعت 20:31 شماره پست: 8


یکی از دوستانم که در مدرسه با من همکار است، در کانون پرورش فکری هم با بچه های 4-5 ساله کار می کند. مکالمه زیر امروز بین من و او شکل گرفت:


-شاگردانم اصلا مفهوم گروه را نمی فهمند و بلد نیستند. فقط بازی های انفرادی را بلد هستند و وقتی می گویم با هم، گروه شوید؛ نمیدانند چه کار باید کنند و خودشان تنهایی کاری که می گویم را انجام می دهند.

-خب، شاید این مفهوم در این سن شکل نمی گیرد، برای همین نمی فهمند. اصولا در سنین پایین فقط "من" برای بچه ها معنا دارد.


-نه! اینطور نیست. مثلا ما بچه بودیم این مفهوم را می فهمیدیم. اینطور نبود؟ کلی بازی های گروهی بلد بودیم. این بچه ها همه تک بوده اند همیشه.


-آها! منظورت اینه که تک فرزندی باعث این مساله شده؟ چه جالب! اونوقت فکر کن! در آینده برای انجام پروژه ها و کارهای گروهی، ما چقدر با این بچه ها مشکل خواهیم داشت.


-نه! دلیلش فقط تک فرزندی نیست. می شود تک فرزندی را نگه داشت. ببین وقتی تو بچه ات را حتی پارک هم نمیبری که با دو تا بچه دیگه در پارک آشنا شود و بازی کند و دوست شود، از صبح تا شب در خانه تنها، سی دی برایش می گذاری یا یک کامپیوتر، موبایل، تبلت می دهی دستش؛ چه توقعی میشه داشت؟!! 


_________________________________________________________________________________________

خواهش می کنم، حرف بزنید! *
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم فروردین 1393 ساعت 18:27 شماره پست: 7

امروز که رفتم پشت بام** مدرسه برای خرید ناهار، شیوا و سارا(دانش آموزان کلاس ششم) صدام کردند و حدود یک ربع داشتند باهام صحبت می کردند. موضوع صحبت قهر کردن دوباره آن ها با صبا و عارفه بود و از من می خواستند که دوباره راجع به این مساله در کلاس حرف بزنیم. هفته آخر قبل از عید این ها باهم قهر کرده بودند و ما راجع به اینکه چه چیزی باعث می شود که در ارتباطات و دوستی هایمان دچار مشکل شویم و راه حلی چون قهر را اتخاذ کنیم حرف زده بودیم. پس از بررسی این مساله خود بچه ها راهکارهایی را ارائه داده بودند؛ از جمله اینکه همیشه با هم حرف بزنیم و بدون حضور طرف مقابلمان برای خودمان در ذهنمان سناریو نچینیم و به بعضی چیزها دامن بزنیم. اگر ناراحتی کوچکی بینمان پیش می آید، حتماِ حتما همان موقع مطرحش کنیم و نگذاریم در دلمان بماند. سعی کنیم اگر رابطه برایمان مهم است، هر دو طرف رابطه کمی، فقط کمی خود را به خواسته های هم نزدیک کنند،... ازشان پرسیدم، مگر قرار نشد که خودتان مشکلاتتان را با حرف زدن حل کنید؟ دوباره من یک جلسه کلاس را به این موضوع اختصاص بدهم؟

گفتند: خانم ما می خواهیم حرف بزنیم، اما عارفه و صبا به ما هیچ پاسخی نمی دهند، اصلا نمی خواهند حرف بزنند.

گفتم: باشه، یک کاری می توانم براتون کنم. موضوع کلاس را امروز با این سوال شروع می کنیم که اگر کسی می داند کاری درست نیست، چرا انجامش می دهد؟ عارفه و صبا با توجه به بحث جلسه پیش و راهکار هایی که خودشان پیشنهاد داده بودند، باید برای مشکلی که برایتان پیش آمده وقت بگذارند و حرف بزنند؛ حالا که این کار را نکردند، با اینکه می دانند باید می کردند، دلایلی باید داشته باشند. دلیل این کارشان می تواند ربط مشکل شما به سوال من باشد. خوب است؟

خوشحال شدند و گفتند بله خانم.

کلاس شروع شد و با همان سوال بحث را شروع کردیم. بچه ها دلایل مختلفی را درباره سوال مذکور بیان می کردند. با مثال های مختلف، مواردی چون غرور، خجالت، لجبازی کردن، ترس، از ته دل نخواستن... را بیان  می کردند. کمی راجع به این موارد حرف زدیم. سپس با توجه به حرف هایشان مشکل اصلی که قهر کردن بود را مطرح کردم و ازشان پرسیدم، با اینکه جلسه آخر راجع به این مساله حرف زدیم و شما می دانستید باید چه بکنید؛ می دانستید باید باهم حرف بزنید در هر صورتی، اما پذیرای حرف زدن نبودید، چرا؟ کدام این موردها دلیلش بوده است؟

فرانه گفت: خانم شاید زمان مناسبی را سارا و شیوا برای حرف زدن انتخاب نکردند.

شیوا گفت: نه! زمان دیگری نداشتیم، زمانمان مناسب بوده.

صبا گفت: خانم دلیلش  "ضربه" است. 

ازش خواستم حرفش را بیشتر توضیح دهد. 

گفت: خانم من میترسم حرف بزنم که رابطه دوباره درست بشه. می ترسم از بودن در رابطه و ترسِ دوباره بهم خوردنش. وقتی در رابطه هستم نسبت به نبودش ترس دارم. برای همین ترجیح می دهم که اصلا رابطه ای در کار نباشد تا من این ترس را نداشته باشم. این قهر و آشتی ها به من ضربه می زنه، ترس این ضربه خوردن من را اذیت می کند. 

گفتم: من اصلا کاری ندارم شما می خواهید با هم بمونید یا نمونید؛ اما مگر قرار نشد هرکاری که می خواهید بکنید دربارش حرف بزنید؟ حتی همین چیزی که می گویی را چرا به خود دوستات نگفتی که اینجوری نشه و الان اون ها ندانند چرا باهاشون نمی خوای باشی؟ چرا باهاشون حرف نزدی حتی برای این نبودن؟

پاسخش چیزی جز "دوست نداشتم" نبود.(می توانستم روی این بحث کنم که این دوست نداشتنِ تو، می دانی چه تبعاتی برای طرف مقابلت خواهد داشت؟ حالا این تبعات مهم تر است یا علاقه و دوست نداشتن تو؟ چرا؟ اما نشد و ذهنم تمرکز نداشت. اگر بشود هفته بعد دربارش صحبت می کنم، چون به نظرم مساله مهمی است)

آیدا یک دفعه گفت: خانم اصلا همه چیز را فراموش کنند و دوباره دوستی شان را شروع کنند و آشتی کنند، ما فقط یک ماه دیگر با هم هستیم. اگر سال بعد یکی نباشد حسرت می خوریم که کاش باهاش اون یک ماه را قهر نمی کردیم.

مژده گفت: خانم مگر ذهن آدم مثل کامپیوتر است که یک delete بزند و همه چیز تمام شود؟!!

گفتم: مژده راست می گوید، می شود مثل کامپیوتر همه چیز را پاک کرد؟ 

و تو می گویی ما یک ماه همدیگر را تحمل کنیم فقط به این دلیل که شاید روزی حسرت چیزی را که نمی دانیم به وجود می آید یا نه را بخوریم؟(زمانی که داشتم این حرف را به آیدا می زدم،  به این فکر می کردم که زن ها و مردهایی با همین نوع استدلال از هم طلاق عاطفی گرفته اند، بدون اینکه طلاق قانونی در کار باشد)

صبا، عارفه، شیوا وسارا کم کم شروع کردند حرف زدن و اتفاقات و برخوردهایی که بینشان پیش آمده را باهم گفتن. اولش به هم نگاه نمی کردند و به من نگاه می کردند و من را مخاطب قرار می دادند. 

نیوشا گفت: بهتر نیست face to face حرف بزنید؟ فکر کنم بهتر باشد. به زودتر آشتی کردنتان کمک می کند! 

گفتم: نیوشا راست می گوید، خودتان باهم حرف هایتان را ادامه بدهید، ما گوش می کنیم.

چند دقیقه ای موضوعات و سوء تفاهم های بینشان را مطرح کردند و بعد بلند شدند، همدیگر را بغل کردن و مثل ابر بهار گریه کردن...

گفتم: ببینید من که حرف هایتان را می شنیدم، یک عالمه ناراحتی های کوچولو کوچولو را جمع کرده بودید و بعدش برای خودتان ماجراهایی در ذهنتان بدون اطلاع و در جریان قرار دادن طرف مقابلتان ساخته بودید؛ بدون این که باهم حرف بزنید. مگر خودتان به این نتیجه نرسیده بودید که در هر حالتی راجع به اتفاقات و مشکلات باهم حرف بزنید؟ مگر خودتان به این نتیجه نرسیده بودید که ناراحتی هایتان را در دل نگذارید؟ 

نگار گفت: خانم نمی شود ناراحتی هایمان را بعضی وقت ها بگوییم. ممکن است طرف مقابل از ما ناراحت بشود و برود. بهتر است برای برقرار بودن رابطه، کوتاه بیاییم.

وقتی نگار این حرف را زد، داشتم فکر می کردم؛ تا کی باید از ترس این رفتن ها، حرف نزد؟ از "ترس رفتن"، نه از "شوق ماندن" سکوت کرد، تا کی؟

که یکدفعه مژده گفت: نه خانم، زجر می کشیم اینجوری، باید بگیم.

اما نگار اصرار بر چشم پوشی از ناراحتی ها داشت.

گفتم: صبر کنید. خب آدم ها دو دسته هستند. بعضی ها این کوتاه آمدن را دوست دارند. اما خب بعضی ها هم نمی توانند. (این مساله و این چشم پوشی کردن ها هم قابلیت بحث داشت/دارد، اما زنگ کلاس خورد)

فرانه که دوست نگار بود، از سر جاش بلند شد و اومد نگار را بغل کردن و ازش تشکر کردن. کلاس از اشک و لبخند و در آغوش کشیدن ها لبریز شده بود...


کاش بتوانیم همیشه حرف بزنیم و بدانیم این حرف نزدن ها در روابط برای هر دوطرف کشنده است. کاش بدانیم بدون توضیح، تصمیماتی را اتخاذ کردن در رابطه ها کشنده است. 

و چقدر خوب صبا را می فهمیدم. ترس لحظه به لحظه، از نبود رابطه دوست داشتنی ای که در آن هستی. ترس لحظه به لحظه، از ضربه خوردن در رابطه ای که دوستش داری... 


*عنوان را ملتمسانه بخوانید.


**مدرسه ما، یک مدرسه عجیب و غریب است. حیاط بچه ها، زنگ های تفریح پشت بام مدرسه است که پر از گل و گیاه است و چتر و سکو برای نشستن. دور تا دور پشت بام هم حفاظ داره. البته حیاط برای زنگ های ورزش هم جدا دارند. سالن مدرسه هم از بالا تا پایین بین نرده ها و راه پله ها پر از پیچک هست که همینجوری رها شدن در پله ها. سالن پاتیناژ هم دارند،... کلا مدرسه خاصی است. یکی از دوستام که برای کاری آمده بود آنجا، می گفت مدرسه شبیه دفترهای هواپیمایی است.


پی نوشت: این مساله که چرا ما با وجود دانستن بد/خوب بودن کاری به انجام دادن/ندادن آن مبادرت می ورزیم؛یک مساله اخلاقی است که من فکر می کنم ریشه اش به افلاطون و ارسطو بر می گردد. ایرادی که ارسطو به افلاطون وارد می کرد در حوزه اخلاق ذیل همین مساله بود. این مساله امروزه در اخلاق به اسم "آکراسیا" مورد توجه قرار می گیرد که موضوع پایان نامه دوست خوبم سمیرا است. سمیرا این موضوع را در بین فیلسوفان تحلیلی مورد بررسی قرار داده که از آن جمله فیلسوفان دیویدسون است. سمیرا می گفت دیویدسون معتقد است "ترس" علت آکراسیا می باشد؛ دقیقا یکی از مواردی که بچه ها به آن اشاره کردند و فکر می کنم می شود ریشه برخی از موارد دیگر بچه ها را هم در نوعی ترس جستجو کرد.

برای ادامه بحث در هفته دیگر، حتما باید با سمیرا یک قراری بگذارم و مفصل صحبت کنیم...


_________________________________________________________________________________________

خودخواهی در مقابل دیگرخواهی است؟
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم فروردین 1393 ساعت 20:18 شماره پست: 303

امروز داستانی را در کلاس با بچه ها خواندیم که حول موضوع "خودخواهی" بود و می خواستیم یک جوری بچه ها را به سمت این موضوع سوق دهیم. با یک چیزی که تا به حال درگیرش نشده بودم، امروز سر کلاس با بچه ها درگیر شدم. آیا خودخواهی در مقابل دیگرخواهی است؟

از بچه ها خواستم که خودخواهی هایی که کرده اند یا خودخواهی که دیگران انجام داده اند و با آن درگیر شده اند را برایم مثال بیاورند(باید مساله را ملموس می کردم تا بتوانم با بچه ها بحث را راه بیندازم، برای همین ازشان خواستم تا مثال هایی را از اطرافشان بیاورند). کلیت مثال ها درباره چیزهایی که عمومی و یا متعلق به بیش از یک نفر است، اما یک نفر می خواهد آن چیز را فقط خود داشته باشد یا استفاده کند، در جریان بود. از تاب بازی تو پارک، مبصر(نمی دانم املایش را درست نوشته ام یا نه؟!!) شدن کلاس، داشتن یک عروسک و... برای من مثال می آوردند تا اینکه رسیدیم به مثال یکتا. یکتا گفت خانم من یک خمیر بازی دارم؛ به پسرعموم می دم بازی کنه، اما وقتی می فهمم دختر عمم هم داره میاد خونمون سریع خمیرهامو جمع می کنم که اون بازی نکنه و به اون ندمش. اسم این هم خودخواهی است چون نمی خواهم به دختر عمم بدهم خمیرهایم و نمی خواهم اون باهاشون بازی کنه. و بچه ها روی این بحث کردند که این خودخواهی نیست، چون تو حق مالکیت داری نسبت به خمیرت و به هرکس بخواهی می دهیش. دیگر خواهی نداشتن همان خودخواهی داشتن نیست.

وقتی بحث مالکیت خصوصی مطرح می شود، گویی خودخواهی دیگر معنا ندارد، در حالیکه می توان دیگرخواه هم نبود. نکته ای که بچه ها به آن توجه کردند برام جالب بود...


_________________________________________________________________________________________

ساده سازی
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم فروردین 1393 ساعت 13:41 شماره پست: 6

قبل از عید برای بچه های پایه ششم و هفتم داستانی از رابرت فیشر(اگر اشتباه نکنم، شک دارم) خواندیم؛ و کلیت داستان اینطور بود:

 زن خشن و ظالمی که در شهر بود وضعیت مالی دو تا خواهر و برادر کوچک به اسم های "مال هیچکس" و "مال هرکس" را به فلاکت رسانده بود، طوری که این ها در پارک کارتون خواب شده بودند. این زن قصه ما کلی پولدار بود، اسلحه های وحشتناک داشت، ماشین خاصی داشت، محافظ های عجیب و غریبی داشت،... و از اینکه کمی هم حس مهربونی در وجودش پیدا شود ترس داشت. به خاطر ترسش، مبادا که مهربان تر شود، بچه های فقیر را فقط به مدت یک شب در رفاه قرار می داد و دوباره برمیگرداندشان به جای قبلی و وضعیت اسفناک خودشان. طوری که وقتی بچه ها صبح بیدار می شدند فکر می کردند خواب دیده اند. اما برایشان عجیب بود که وقتی با هم حرف می زندند خواب هایشان دقیقا مثل هم بود و به خاطر همین شک می کردند که اتفاق های شب قبل واقعیت بوده یا خواب؟ و حول این مساله کمی با هم حرف می زدند. 

داستان، داستان خوبی بود. بچه ها خیلی از داستان استقبال کردند و برایشان کشش داشت. موضوع و نکات فلسفی هم خیلی زیاد داشت.

دیروز داشتم فکر می کردم این داستان میتواند فلسفه زبانی هم باشد. نویسنده  "مال هیچکس"، "مال هرکس" را به صورت اسامی مفرد* به کار برده بود. می شد روی این موضوع هم با بچه ها رفت جلو... اما نمیدونم بچه ها میتونستن کشش این بحث را داشته باشند یا نه؟! شاید هم بستگی به این داشت که من چقدر سوال ها و بحث ها را ساده کنم.

ساده سازی برام این روزها مساله خیلی مهمی شده، اینکه یک جوری حرف بزنم یا بحث ها را یک جوری باز کنم که همه بفهمند و موضوع و مبحث هم ناقص و غیر دقیق منتقل نشود. این چندوقت می خواستم یک سری از بحث های فلسفه علمی را اینجا به صورت ساده مطرح کنم و بازخورد بقیه را بدانم، این که چقدر توانستم موفق باشم در ساده نوشتن و باز کردن یک موضوع، اما فرصت نکردم. یعنی واقعا وقت صرف کردن، می خواهد چنین کاری. کمی وقت گذاشتم، اما میدونم اون چیزی که باید در نیامده هنوز. 

بعضی وقت ها فکر می کنم، بعضی از مشکلات ما بر میگردد به همین مساله که آدم های اطرافمان چقدر ساده و روان با هم حرف می زنند؟ چقدر میتوانیم آدم های مختلف را در جریان یک سری مسائلی قرار بدهیم که خوب بفهمند؟ نبود همین ساده سازی ها فکر می کنم جامعه و آدم هایش را از هم دور تر و دور تر می کند(دور هم از لحاظ تخصص در حوزه های خاص و هم از لحاظ فهم کردن افراد جامعه در زندگی معمول)؛ و این دوری فکر می کنم در روند انجام کارهای مهمی مشکل ایجاد کند...

به عنوان مثال امروزه بحث هایی مثل پیشرفت تکنولوژی، که نتیجه کار مهندسان حوزه های مختلف است با مسائلی چون اخلاق محیط زیست خیلی گره خورده است. حال اگر مهندس ما از بحث های اخلاق محیط زیست به دلیل تخصصی شدن و سنگین بودن این مباحث بی اطلاع باشد، یا کسب اطلاع کردنش با سختی بیشتری مواجه باشد، نتیجه کارش با زمانی که یک سری مسائل به صورت ساده همیشه در دسترس همه از جمله این مهندس قرار داشته است متفاوت خواهد بود. البته که می دانم کار مهندس توجه به این مسائل نیست و نهادهای دیگری با لحاظ این مسائل باید برای مهندس کار و هدف تعریف کنند، اما من بی اطلاعی مهندس را حتی با وجود جدایی او از نهاد مربوطه درست نمی دانم و در کارش تاثیرگذار می دانم.(البته که من فلسفه تکنولوژی خوب نمیدونم و ممکنه در خصوص مثالم خیلی مزخرف گفته باشم)


* اسامی مفرد شامل 1-اسم های خاص، مثل "سعدی"، "حافظ"،... 2-وصف های خاص، مثل "ملکه انگلستان"، "پرنده بالای درخت چنار"،... 3-ضمائر شخصی، مثل "من"، "شما"،... 4-ضمائر اشاره، مثل "این"، "آن"،... می شوند. مال هیچکس جزو هیچکدام از چهار مورد بالا نیست، اما نویسنده آن را اسم خاص کرده برای یک پسر بچه. اسم پسر بچه شده "مال هیچکس".


پی نوشت1: یادمه یک بار مقدمه یکی از کتاب های جان سرل رو میخوندم، از سلسله سخنرانی هاش در یکی از شبکه های رادیویی گفته بود. برام جالب بود که بحث های فلسفه زبانی و ذهنی رو عمومی کردن و فقط در دانشگاه ها و مراکز علمی محدود نکردن. و فکر می کنم عمومی کردن بدون ساده سخن گفتن نتیجه خوبی نداشته باشد. و این که عمومی کردن این مسائل به چه دردی می خورد، میتوانم کلی بنویسم...

پی نوشت2: این پست در خصوص مساله ساده سازی بعضی از نظام ها و شاخه های فلسفی در سطح کودکان ایرادهایی بهش وارد است، در آینده تکمله به آن خواهد خورد.


_________________________________________________________________________________________


لایه های حساسِ زیرین

+ نوشته شده در یکشنبه سوم فروردین 1393 ساعت 1:24 شماره پست: 5


بعضی وقت ها فکر می کنم جامعه شناس ها، سیاست مدارها، مدیران، کسانی که چشم انداز کشور را می نویسند، سیاست گذارهای علم و... این ها چگونه برای آینده کشور تصمیم می گیرند؟ یعنی بر چه اساسی چیزی را تجویز و یا حتی توضیف می کنند؟

یک نفر از این آدم ها از مدرسه های ما، از دانش آموزهایی که فردا می خواهند جای این آدم ها را بگیرند؛ خبر دارند؟ این که طرز فکر دانش آموزهای ما چگونه است؛ خبر دارند؟ اینکه دغدغه هایشان چه خواهد بود؛ خبر دارند؟ آیا از لایه های زیرین جامعه که فردا روزی لایه های بیرونی خواهند شد؛ خبر دارند؟

خیلی دوست دارم آدم هایی که برای آینده کشور تصمیم می گیرند(نمی دانم در ایران از این چیزها درست و حسابی داریم یا نه؟!! وقتی یک سری مهندس در راس امورمان باشند، این مسائل نمی دانم معنا پیدا می کند یا نه؟!! ) یک بار بیایند بنشینند و من برایشان از تک تک دانش آموزانم بگویم. این دانش آموزها را کیس استادی کنند و سپس برای خیلی از مسائل تصمیم بگیرند. بین خودشان و کادرهای آموزشی در مدارس ارتباطی را برقرار کنند.

بدانند من دانش آموزانی دارم که طرفدار جنگ و حمله کشورهای غربی به کشور خودمان هستند، با استدلال. بدانند من دانش آموزان مرفهی دارم که برای انسان های فقیر و بی بضاعت هیچ حقی را قائل نیستند و آن ها را گویی در زمره شهروندان یک شهر نمی گنجانند، با استدلال. بدانند من دانش آموزانی دارم که حاضر نیستند به جنس مخالف خودشان تنفس مصنوعی بدهند و مرگ آن را انتخاب می کنند، با استدلال. بدانند من دانش آموزانی دارم که برای حل مشکلی چون تبعیض، پیشنهادی چون قتل را به من ارائه می دهند. بدانند من دانش آموزانی دارم که خانواده را نمی فهمند و هیچ درکی از آن ندارند. بدانند من دانش آموزانی دارم که در سن 13-14 سالگی تمام دغدغه و نگرانی شان حتی با نداشتن و تجربه نکردن دوست پسر، "خیانت" شده است. بدانند من دانش آموزانی دارم که در سن 13-14 سالگی به خودکشی فکر می کنند. بدانند من دانش آموزانی دارم که تمام تفکراتشان را حرف های امثالی چون محمدعلی طاهری پر کرده است. ...

قرار است روزی این دانش آموزاها، افراد تاثیرگذار در این کشور شوند. قرار است اقتصاد دان، سیاست مدار، روانشناس، وکیل، پزشک، معلم، مادر... این کشور شوند. 

کاش کسی صدای من را می شنید... کاش موقع برنامه ریزی ها و چشم انداز مشخص کردن ها حواسشان به این لایه حساس و مهم می بود و می دانستند چه اتفاقی دارد می افتد/خواهد افتاد...

و نمی دانم تا کی آموزش و پرورش ما قرار است بی برنامه، نا بسامان، بی مسئولیت،... بماند؟!!! نمی دانم تا کی ارتباط بین کادرهای آموزشی مدارس و بالا دستان کشور قطع خواهد بود؟!!


_________________________________________________________________________________________

فبک در بین بچه های من
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1392 ساعت 19:11 شماره پست: 4

امروز کلاسم با با سمیرا جا به جا شده بود. بچه هایم به موضوع جلسه پیش در طول این یک هفته فکر کرده بودند و برایم تحلیلشان را روی کاغذ نوشته بودند و به سمیرا داده بودند که بهم بدهند، بدون اینکه من از آن ها بخواهم. این اوج خوشحالی من بود، اینکه فکر بچه هایت درگیر موضوع شود و بیندیشند. این عالیه که بچه هایت یاد گرفته اند بیندیشند، حتی خارج از چارچوب کلاس، اینکه اینقدر کلاس ها جذاب بوده که خارج از ساعت درسی تو هم درگیر کلاس و موضوعت بودند، عالی است. نمیتونم بنویسم که چقدر خوشحالم...

امروز آخرین جلسه قبل از عیدمان بود، آخر کلاس نظرشان را درمورد کلاس ها پرسیدیم و فیلم گرفتیم(اگر اجازه داشته باشم، فیلمشان را اینجا آپلود می کنم)، عالی بود، عالی... می گفتند خانم بهتر می تونیم موقع حرف زدن استدلال بیاریم، خانم دیگه خجالت نمی کشیم از حرف زدن، خانم با تجربه های دیگر دوست هامون آشنا شدیم در حلقه که خیلی خوب بود، خانم خوش اخلاق تر شدیم، خانم با خواهرمون دیگه دعوا نمی کنیم، خانم تازه تو خانواده موقع بحث کردن بهتر می تونیم به مامان و باباهامون بگیم که دارن دو تا چیز را باهم اشتباه می کنند، خانم دیگه تو حرف هم نمی پریم،خانم تو درس های دیگمون هم بهتر میتونیم فکر کنیم... 

وقتی آدم میبینیه به یکی از چیزایی که می خواسته داره میرسه، از خوشحالی نمیدونه چه کار کنه، واقعا نمیدونه...

 بچه هات دارن یاد میگیرن به هم در یک جامعه احترام بگذارم، دارن مستدل حرف زدن را یاد میگیرن، دارن یاد میگیرن که از حق خودشان دفاع کنن، دارن یاد میگیرن بعضی رفتارهاشونو کنترل کنن، دارن یاد میگیرن باهم مهربون باشن، دارن یاد میگیرن بحث ها را با هم خلط نکنن...

کلاس که تموم شد، اومدن بغلم میکنن، میگن دلمون تنگ میشه، میگن خانم الان موقع خونه تکانی خونه هاست، شما هم خود ماها رو با این کلاس ها خونه تکونی کردید انگار...

واقعا نمیدونستم چی باید بگم بهشون از خوشحالی...

کل خستگی ها، دردها، غم ها،... برای آدم از بین میره انگار، وقتی این برخوردها و نتیجه ها رو میبینه...

بعدش هم که در دفتر تولد دوقلوهای کلاس بود، مامانشون کیک خریده بود و کلی تولدت مبارک بازی کردیم، دست زدیم، کیک خوردیم،... خیلی خوش گذشت...

یادم باشد، بعد از عید برایشان هدیه تولد ببرم، امروز نمیدانستم که تولد داریم...


_________________________________________________________________________________________

راست و دروغ
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1392 ساعت 23:59 شماره پست: 3

امروز با کلاس چهارمی ها کلاس داشتم. خیلی کلاس قویی هستند، از بچه های ششم و هفتمی هم که داشتم قوی تر هستند. فوق العاده هم علاقه مند هستند به بحث ها. پیشرفت عالی هم داشتند در رعایت قوانین و استدلال آوردن. از جمله احترام گذاشتن به هم موقع حرف زدن و نپریدن در حرف هم. اینقدر خوب پیشرفت داشته اند که خودشان بدون دست بالا کردن و اجازه من، صبر می کنند حرف دوستشان تمام شود و سپس حرف بزنند. خیلی خوب به حرف ها واستدلال های هم گوش میدهند. این کلاسم را بسیار دوست دارم...

بحث امروز کلاسم را در ادامه شرح دادم. 

سوال این بود که "آیا راست گفتن خوب است؟"؛ بچه ها دلایلی را ذکر کردند و روی دلایلشان یحث هایی انجام شد. به طور کلی نظراتشان را می شد به سه دسته تقسیم کرد:

1)خوب بودن اصلا به راست گفتن و یا بد بودن به دروغ گفتن تعلق نمی گیرد؛ این که تو درباره چه کاری بخواهی نظر بدهی، خوب بودن و بد بودن راست و دروغ هم مشخص می شود، یعنی اصالت را به کار می دادند نه به خود راست گویی یا دروغ گویی.(روی این مورد نشد بحث کنیم)

 

2)راست گفتن اصلا همیشه خوب نیست.

 

3)راست گفتن همیشه خوب است .

 

بعد روی این بحث کردیم که خب اگر راست گفتن همیشه خوب نیست، چه موقعی ها بد است؟

الف)گفتند وقتی به نفع ما نباشد بد است. برایشان مثالی آوردم که دروغ گفتن به نفع ما است، ولی به نفع دیگری نیست، ازشان خواستم که درمورد مثالم تصمیم گیری کنند و همه متفق القول گفتند که، نه معیارمان خوب نیست.

 

ب)گفتند وقت هایی که دروغ گفتن باعث ناراحتی کسی می شود، راست گفتن خوب است. ازشان پرسیدم، که اگر راست گفتن باعث ناراحتی شود چه؟ باز هم ناراحتی معیار خوبی است؟

بعد گفتند، نه خانم این دو تا ناراحتی ها فرق دارند. اگر کسی با راست گفتن ما ناراحت شود، می شود ناراحتیش را درست کنیم. دو تا راهکار می دادند:

1)فاطمه1 گفت از دلش درآوریم.

 

2)شهره هم گفت اگر به همراه راست گفتنمان دلیل را هم ذکر کنیم، او دیگر از ما ناراحت نمی شود. دلیل آوردن درست، آدم ها را از ناراحتی در می آورد؛ اما برای دروغ گویی نمی شود دلیل خوب آورد که شخص مقابل ناراحتیش از بین برود.

 

ازشان پرسیدم، مگر نمی شود دروغ بگوییم و بعد هم از دل طرف دربیاوریم؟

گفتند، چرا خانم، اما اونوقت گناه کردیم، اون دنیا باید به خدا جواب بدهیم.(این بحث را هم ادامه ندادم)

 

عده ای نیز معتقد بودند، راست گویی همیشه خوب است. دلایلی ذکر می کردند، از جمله:

1)اگر راست بگوییم خدا برای ما ثواب می نویسد.(روی این بحث نکردیم)

 

2)راست گفتن همیشه نتایج خوبی برای ما می آورد. فائزه مثال می زد که اگر ما در خانه ای خدمتکار باشیم و گلدان آن خانه را بشکنیم، بعد اگر راستش را به صاحب خانه بگوییم؛ صاحب خانه خوشحال می شود و ما را بیشتر برای کار دوست می دارد. ازش پرسیدیم که خب اگر صاحب خانه عصبانی بشود چی؟ همیشه خوشحال می شود؟

 

 عده ای نیز مخالف راست گفتن همیشگی بودند و می گفتند ما می توانیم دروغ مصلحتی بگوییم(در حد همین وجود دروغ مصلحتی استدلال می آوردند). جالب بود که تعریف درستی هم بعضی هاشان از دروغ مصلحتی نداشتند. مثلا تینا می گفت خانم در یک فیلمی می گفت دروغ مصلحتی اشکال ندارد، در حالی که نمی دانست دروغ مصلحتی چیست وقتی ازش می پرسیدم یعنی چی؟ فکر میکرد همین که نوعی دروغ اشکال ندارد، دروغ بد نیست و اشکال ندارد. فاطمه1 با همان لحن بچگی بهش گفت: فیلم ها که راست نمی گویند، مثلا همین فیلم خون آشام، همه در آن فیلم باهم بد هستند، اما بیرون فیلم باهم دوست هستند، فیلم ها را نمی شود باور کرد.

 

3)عده زیادی شان در جواب به گروه بالا معتقد بودند، دروغ، دروغ است، خوب و بد ندارد.

یکتا یک استدلال خیلی خیلی جالب برای این نظر آورد. گفت پس ما می توانیم دزدی مصلحتی هم داشته باشیم. زدن مصلحتی هم داشته باشیم. اینجوری که نمی شود. همه چیز مصلحتی می توانیم داشته باشیم، آنوقت فکرش کنید چه می شود...

فاطمه3 گفت، خب خانم می شود دروغ بگوییم، بعد از چند روز دوباره راستش را بگوییم، اگر به این نیت که در آینده راستش را می گوییم، دروغ بگوییم، اشکال ندارد دروغ بگوییم. مثالی برایشان آوردم که راست گفتن و دروغ گفتن ما در زمان های مشخص نتایج حیاتی و مهمی را می تواند در بر بیاورد، یعنی راست گفتن و دروغ گفتن را به زمان حساس کردم. بعد گفتند بله نمی شود این کار را بکنیم.

 

یکی دیگر آمد زمان را حذف کرد و گفت، خانم یک جوری دروغ بگوییم که راست هم باشد.

 

ازشان پرسیدم، مگر شما نمی گویید راست گفتن یک کار خوب است و دروغ گفتن یک کار بد؟ به نظرتون می شود یک چیز بد را با یک چیز خوب باهم داشته باشیم؟ گفتند نه(البته می شد اینجا بحث کرد که راست نگفتن به معنای دروغ گفتن نیست، و یک جورایی حرفشان را درست کرد، اما اونموقع واقعا به ذهنم نرسید این مساله)

 

بعد بحث این شد که علت های راست گفتن و دروغ گفتن ما چیست؟

1)ترس را دلیلی برای راست نگفتن می دانستند.

 

2)عذاب وجدان گرفتن را دلیلی بر دروغ نگفتن می دانستند.

 

3)نتیجه خوب داشتن راست را، دلیلی بر راست گفتن می دانستند.

 

بعد بحث کردیم که ممکن است راست گفتن ما نتیجه خوبی نداشته باشد، مثلا خودشان مثال می زدند که اگر گلدانی را بشکنیم، مامان ما دعوایمان می کند، پس بهتر است راستش را نگوییم.

 

فاطمه1 گفت، خب اشکال ندارد، فوقش مامانمون دعوامون میکنه، بعد تموم میشه، اما اگر راست نگیم، همیشه عذاب وجدان داریم و تمام نمیشود عذاب وجدان ما.

 

فائزه گفت، خانم تازه یک روزی معلوم می شود که ما دروغ گفتیم و آنوقت مامانمان از دست ما بیشتر نارحت می شود، پس بهتر است همان اول راستش را بگوییم.

 

بعد یکتا گفت ما دو نوع نتیجه داریم، نتیجه الانی و نتیجه تَه تَهی(اصطلاح خود بچه ها بود) یک وقتی است که ما فکر می کنیم اگر الان راست بگوییم به نفع ما نیست، اما ممکن است نتیجه ته تهی دروغ بدتر باشد، برای همین این معیار مناسب نیست.

 

پرسیدم که چگونه می توانیم این نتیجه ای که شما می گویید را مشخص کنیم؟

 

فائزه گفت، خانم باید با خودمون تنهای تنها بشینیم و فکر کنیم به کاری که می خواهیم انجام بدیم، بعد می تونیم بفهمیم اون کار نتیجه خوبی داره یا نه، مثلا بگیم اگر دروغ بگیم، بعدش اینجوری میشه، اونجوری میشه،...

 

بعد از همه این بحث ها همه گفتند راست گفتن در هر شرایط و حالتی باید انجام بگیرد. اما فاطمه2 مخالف بود، میگفت خانم مثلا من درس خانم مهارتی را دوست ندارم، غایب می کنم و نمی آیم سر کلاس، میرم خونه خالم. بعد خانوم مهارتی اگر بگه چرا نیمدی، من میگم مریض بودم. نمیفهمه که من دروغ گفتم که ناراحت بشه از دروغم، تازشم اگرم براش دلیل بیاورم که دوست نداشتم درسش را، بدتر می شود. خب او هیچوقتم نمی فهمد من دروغ گفتم. فائزه گفت بالاخره یک روزی معلوم میشه، مثلا ممکنه مامانت بیاد مدرسه و بگه بهش، اونوقت برای تو بد میشه. من گفتم، خب فرض کنیم مامانشم نمیاد مدرسه که بگه، تازه از یک جایی هم میتونه گواهی دکترم بیاره، اونوقت چی؟ همه چیز تموم میشه دیگه، هیچ اتفاق بدی هم نمیفته. وافقید که همه چیز تمام می شود؟

 

بعد بحث شد که اصلا آینده کی هست؟ عده ای معتقد بودند همینجاس. سپس عده ای مطرح کردند که یک دنیای دیگر داریم، آینده اونجاس و گروه اول از نظرشان یرگشتند.

 

شهره هم خیلی حرفش جالب بود که می گفت، آینده در نسل های بعد از ما است.(دقیقا یکی از راهکارهایی که برای پاسخ گفتن به مساله جاودانگی بدون در نظر گرفتن دنیای پس مرگ می آورند شبیه حرف شهره است)

و نتیجه گرفتند که همه چیز اینجا تمام نمی شود.

 

اما بازهم فاطمه1 قانع نشده بود و  می گفت وقت هایی که مجبوریم اشکال ندارد دروغ بگوییم. ازش که می پرسیدیم چرا؟

 

دلیلش خیلی جالب بود که به حوزه عمل اشاره می کرد، یک جورایی می گفت شماها دارید نظری

بحث می کنید؛ اما در واقعیت اینجوری نیست، آدم ها همیشه دارند دروغ میگویند، اگر واقعا دروغ بد است و نباید بگوییم، پس چرا آدم ها دروغ می گویند؟ ما وقتی مجبور بشویم نمی توانیم این حرف ها را عمل کنیم.

 

بهش گفتم بحثش یک حوزه دیگری است و اگر بخواهند هفته دیگر دربارش حرف می زنیم، چون زمان کلاسشان هم تمام شده بود.

  

پی نوشت: می دانم کلاسم ایرادها و مشکلاتی داشته است. اما خب اینکه حواست باشد و سریع یک حرفی که مناسب است و جای بحث دارد را انتخاب کنی و بحث را جلو ببری و خط بهش بدهی، سخت است.

خوشحال می شوم، اگر دوستان نقدی دارند، بفرمایند.


_________________________________________________________________________________________

قوه تخیل
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1392 ساعت 22:23 شماره پست: 3

امروز تو گروه بحث بود که از انیمیشن به عنوان ابزاری در فلسفه برای کودکان استفاده بشه، من با این پیشنهاد مخالفت کردم، اما خب فقط من مخالف بودم و بحث با قبول استفاده از انیمشن پیش رفت...

اما دلیل مخالفت من با استفاده از انیمشن و کلا تصویر این بود که این ها باعث میشوند بچه ها از تخیلشون استفاده نکنن.

بعد بحث این شد که آیا استفاده از انیمیشن و تصویر قوه تخیل بچه ها رو از بین میبره یا پرورش نمیده؟

بعد حالا اگر این قوه پرورش پیدا نکنه، چه اتفاقی میفته؟

آیا نمی شود از راه دیگری این قوه رو پرورش بدیم؟

پیشنهادی هم مبنی بر این که هم از انیمشن و هم داستان مورد استفاده قرار بگیره بود که با این هم مخالف بودم چون، و در ضمن بعد از پخش انیمشن بعضی از بحث ها در ادامه انتزاعی میشه و چون بچه ها دیگه به کارتون برنمیگردن و بحث خیلی انتزاعی شده جذابیتی برای ادامه بحث ندارن، چون همش دارم فضای انتزاعی بحث را با فضای فانتزی انیمیشن مقایسه می کنند. یک بحث انتزاعی محض برای بچه ها به اندازه انیمیشن و فضای فانتزی و تصویر جذابیت نداره، برای همین باید کم تر از انیمیشن و فیلم استفاده کنیم که بچه ها از انتزاعی ها دور نمانند.

با وجود دلایلی خوبی که به نظر خودم ارائه دادم متاسفانه نظرم رای نیوورد چون برای دوستان بحث جذابیت و درگیر کردن فکر بچه ها از اهمیت بیشتری برخوردار بود. خیلی تاکید کردم که هدف فقط درگیر کردن فکر بچه ها نیست با ابزاری مثل تصویر و انیمشن که روی قوه تخیل اون ها هم تاثیر میگذاره، اما خب نمیدونم چرا دوستان درگیر کردن فکر بچه ها براشون اولویت بالایی داشت. البته اگر برای سوالات بالا پاسخ های خوبی میتونستم بیارم شاید نظرم رای میاوورد اما...

البته که متیولیپمن هم در برنامه فلسفه برای کودکان به استفاده فقط داستان تاکید داره و اون هم مخالف استفاده از تصویر و انیمیشن هست به همان دلیل بالا که من گفتم(مشکل قوه تخیل)و من این رو امروز فهمیدم...


_________________________________________________________________________________________

نرگس کوچولو
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1392 ساعت 0:18 شماره پست: 2

چند روز پیش یک دیدار خانوادگی بین خانواده های دوست های حوریه داشتیم٫کار داشتم و گفته بودم نیستم٫اگر هم بیام شاید آخرهای مجلس بتونم حضور پیدا کنم.

آخراش رفتم٫همه٫هم صحبت خودشون رو پیدا کرده بودن و مشغول خندیدن و گپ زدن بودن٫من اینقدر تک بودم که هیچکسِ هیچکس رو برای مصاحبت باهام پیدا نمیکردم٫تنها نشسته بودم که دیدم یک دختر کوچولو هم تنها کنار مامانشه٫فهمیدم کیه٫یک دختر ۵ساله٫سفید٫چشم آبی٫با موهای طلایی٫حوریه ازش برام گفته بود.

از همون دور شروع کردم با حالت صورتم٫خصوصا چشم هام باهاش حرف زدن(با چشم هام بهتر از زبونم میتونم با آدما٫خصوصا بچه ها حرف بزنم و چشم هام اینقدر خوبن که خیلی خوب حرف هامو به مخاطبم میرسونن٫خیلی دوسشون دارم٫و خیلی وقت ها از آدم ها میدزدمشون٫چون نمیشه که همه چیز رو گفت به همه و چشم هام اینو نمیفهمن و فقط باید قایمشون کنم که چیزی که نباید از توشون نپره بیرون)٫اونم شروع کرد ریز ریزکی خندیدن و چشماشو زیر موهاش قایم کردن و دوباره یواشکی از زیر موهاش بیرون آووردن...

دیگه پا شدم رفتم پیشش٫بهش گفتم من تنهام٫دیدم تو هم تنهایی اومدم اینجا٫عروسکش بهانه خوبی بود برای ادامه صحبت٫بهش گفتم عروسک توئه؟

گفت:آله(دقیقا "ر" رو "ل" میگفت)٫گفتم:اسمش چیه؟

گفت:اسم نداله٫گفتم:مگه میشه؟چرا؟

گفت:کالسکه داله٫گفتم:مگه هرکس کالسکه داشته باشه٫اسم نداره؟

گفت:آله٫گفتم:منم بچه بودم کالسکه داشتم٫یعنی اسم نداشتم؟

گفت:آله٫گفتم:تو هم بچه بودی٫کالسکه داشتی؟

گفت:آله٫گفتم:پس تو هم اسم نداشتی؟

گفت:نه٫من اسمم نلگسه٫اسم داشتم.

وای خدا٫منتظر همین لحظه بودم که مثال نقض از تو حرفای خودش دربیاره٫وای که چقدر خوش میگذره با بچه ها اینجوری ور رفتن...

با یک بچه یا تعداد کم بچه میتونم بحث فلسفی و فکری راه بندازم٫اما تعداد که میره بالا از دستم در میره کنترل و هدایت بحث ها...

دیگه باهام دوست شده بود٫همه تعجب کرده بودن٫میگفتن کاش زودتر اومده بودی٫از وقتی که اومدن از کنار مامانش تکون نخورده٫یک کلمه هم حرف نزده.

پا شده بود باهام بازی کردن و غش غش خندیدن٫یک عالمه خوراکی داشت که همشو بهم میداد.

آدامساشو که به هیچکس نمیداد به من میداد.

با نرگس خیلی خوش گذشت به هرحال...

_________________________________________________________________________________________

فیلسوف های کوچولو
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1392 ساعت 16:17 شماره پست: 1

گفتگوی زیر بین من و حوریه اتفاق افتاده,البته برای یک سال پیش هست این گفت و گو,وقتی حوریه13سالش بود,امروز داشتم نوشته های قدیمیم رو میدیدم به این برخوردم و گفتم اینجا بذارمش:

من:به نظر تو این جهان,اتاقمون,مامان,بابا,... همه این چیزایی که داریم میبینیم,واقعی هست؟خواب نیست؟

حوریه:واقعی هست.

من:از کجا میدونی؟

حوریه:ما می خوابیم تو همین جهانی که الان داریم,خواب میبینیم,بعد از خواب بیدار میشیم,اسم اون خواب هست,پس الان خواب نیست.

من:شاید الان هم خواب هست و اون خوابی هم که تو میگی,یک خوابی باشه در این خوابی که الان توش هستیم.

حوریه:تو قرآن اومده,اینا واقعی هست,خواب نیست.

من:اگر تو خواب باشیم,قرآن هم واقعی نیست که,قرآن هم یک چیزی میشه تو خواب,نه واقعی که.

حوریه:اگر خواب باشیم,پس چرا بیدار نمیشیم؟وقتی می خوابیم یا ساعت یا مامان بالاخره بیدارمون می کنن,پس چرا الان کسی ما رو بیدار نمیکنه؟

من:وقتی می خوابی,در خواب که منتظر نیستی بیدار بشی,نمیدونی ساعت چنده که بیدار بشی.

حوریه:من نمیدونم,اما مامان که میدونه,بیدارم می کنه,بالاخره خدا باید بیدارمون کنه,وقتی هم که میمیریم شاید بیدار میشیم.

دیگه باهاش ادامه ندادم به دلایلی...میشد بیشتر ریز بشه این سوال ها یا به مسائل دیگه سوق پیدا کنه,یا حتی روی خود "واقعیت","خواب",...باهاش بحث کنم که چی هستن...

اینم یک گفت و گوی دیگم باهاش بود:

من:حوریه!از کجا معلوم همه این چیزایی که میبینیم تصورات خودمون نباشه؟

حوریه:نیست,واقعی هست.

من:چرا؟

حوریه:اگر اینطوری که تو میگی باشه,تو فکر می کنی خودت واقعی هستی و بقیه چیزها تصورات تو,من فکر می کنم خودم واقعی هستم,و بقیه چیزها تصورات من,مامان خودش فکر می کنه واقعی هست,پس همه چیز واقعی میشه,چون همه فکر می کنن واقعی هستند خودشون.

من:شاید این که تو فکر کنی واقعی هستی,تو تصور من هست,نه واقعا!

حوریه:پس چرا داری باهام حرف می زنی,اگر تصور خودته,یک کاری کن من الان نباشم.

یک دختره بود در کلاسشون,با همه مشکل داشت,بچه های دیگه هم با اون دختره تقریبا مشکل داشتن,اسم دختره هم طاهره بود,گفت:اگر همه چیز تصورات خودمون باشه,پس چرا من هرچقدر می خوام طاهره نباشه,بازم هست؟؟؟؟

ذهنش درگیر شده بود,بعد از چند دقیقه خودش اومد,گفت:خوب همه اینا واقعی نباشه,وقتی تو بمیری,همه چیز که از بین نمیره,هست,پس تصورات تو نیست,چون وقتی میمیری بازم چیزهای دیگه هستند,تازشم همه چیز تصور باشه,همه تصورات خدا هست,نه ما,چون,وقتی یکی میمیره,بازم چیزای دیگه هست.

من:پس ما هستیم؟

حوریه:آره تو تصور خدا هستیم.

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی