فلسفه در کلاسِ درسِ یک مربی

از فراموشی تا ترس

چهارشنبه, ۲۵ اسفند ۱۳۹۵، ۰۱:۰۲ ب.ظ

به نام او...


ابتدای کلاس شبنم گفت: «خانوم، موضوعی که یک بار بهتون گفتیم رو دربارش حرف نزدیم‌ها!»

«کدوم موضوع؟»

«همون که چجوری یک نفر رو فراموش کنیم» قبول کردم که دربارۀ موضوع شبنم صحبت کنیم. عسل سریع دستش را بالا برد. «خانوم، من بگم؟ من همچین اتفاقی برام افتاده بود. تونستم الان فراموشش کنم اون شخص رو». خندیدم. «واقعا فراموشش کردی؟ دیگه نمیاد تو ذهنت؟»

«نه، خانوم! دیگه نمیاد»

«پس الان چجوری داری دربارش حرف میزنی؟ مگه نباید بهش فکر کنی و یادت بیاریش که بتونی به ما دربارش بگی؟» جا خورده بود. وقتی توانست حرفم را هضم کند، خندید. «درسته!»

«پس بهتره بگی کم‌رنگش کردی. یا بگی دیگه ذهنت رو مشغول خودش نمیکنه. هر وقت خودت بخوای میتونی بهش فکر کنی، نه اینکه اون هی بیاد تو ذهن تو! هان؟»

«بله، خانوم! من راستش تا میومدم بهش فکر کنم، خودمو با یک چیزی مشغول می‌کردم. اینقدر این کار رو کردم که برام عادت شد همش ذهن منو مشغول خودش نکنه. یادتونه اون موضوع رو؟ موضوع تابستون نه! موضوع پارسال! من از وقتی باهاتون حرف زدم و بعدش سعی کردم خودمو مشغول کنم، خیلی خوب شد. دیگه اصلا اذیت نشدم به‌ خاطرش»

«خیلی خوبه عسل! ممنونم.» روی تخته راه‌حل عسل را نوشتم. عسل دوباره می‌خواست نظر بدهد. اجازه دادم.

«خانوم، من یک کار دیگه هم کردم. مثلا با خودم فکر کردم که اگر همش ذهنم درگیر این موضوع باشه، خب من از درسم عقب میفتم. واقعا هم درسم افت کرده بود. دیدم هیچ نتیجه‌ای برام نداره برای همین بهتر سعی کردم با ماجرا کنار بیام»

«خب، خیلی خوبه! خیلی وقت‌ها فکر کردن به نتیجۀ کاری که می‌کنیم باعث میشه سعی کنیم اون کار رو نکنیم یا به‌قولی عزممون رو جزم کنیم برای یک کار بهتر کردن» مرسده هم دستش رو بالا برده تا نظر بدهد. به او هم اجازه دادم.

«خانوم، من یک چیزی رو فهمیدم. هرچی بخواییم به یک چیزی فکر نکنیم، بدتر میشه. هی بیشتر بهش فکر میکنیم.» لبخند زدم. «میدونید چرا اینجوری که مرسده میگه میشه؟» کسی نمی‌دانست. شروع کردم برایشان یک چیزهایی را توضیح دادن. روی تخته نوشتم «Intentionality». «اتفاقی که مرسده میگه، به‌خاطر این میفته که ذهن ما یک خاصیتی داره به اسم اینتنشنالیتی. یا فارسیش میشه حیث التفاتی». همه‌شان چشم‌هایشان گرد شده بود و با تعجب کلمه را تکرار می‌کردند و سعی می‌کردند حدس بزنند اینکه می‌گویم چیست. حدس‌هایشان جالب بود. فاطمه سریع گفت: «یعنی ذهن ما چون لطیف هست اینجوری میشه؟» هستی خنده‌ای کرد و گفت: «آی کیو! لطیف با ط دسته‎داره! خانوم التفات رو با ت دو نقطه نوشته» همان لحظه فکر کردم هستی رمان و کتاب زیاد می‌خواند، برای همین است خوب متوجه اشتباه فاطمه شده است. خندیدم و برایشان توضیح دادم این ویژگی ذهن چیست و چرا این اتفاقی که مرسده می‌گوید می‌افتد. بعد از خود مرسده پرسیدم: «خب باید چه کار کنیم؟»

«هیچی! اصلا حساس نشیم. همون حرفی که عسل زد! خودمونو اینقدر مشغول کنیم تا ذهنمون عادت کنه بهش فکر نکنه» شبنم گفت: «خانوم من هم این کارها رو کردم»

«خب؟ هنوز مشکل داری؟»

«نه! فقط می‌خواستم بدونم کارهایی که من کردم، کارهایی بوده که بقیه هم میکنن؟ یا کارهای دیگه هم میشه کرد؟ یا روال خاصی داره؟» لبخند زدم. «خب، مثل اینکه دوستات هم همون کارهای تو رو کردن»

یک دفعه سوالی پرسید. «خانوم مغز بلند‌مدت سنگین‌تره یا کوتاه‌مدت؟» حدس زدم وقتی داشتم از خاصیت اینتنشنالیتی ذهن می‌گفتم ذهنش با خاطراتش گره خورده و این سوال را پرسیده. شکل مغز را روی تخته کشیدم. «اول اینکه ما مغز بلند‌مدت و کوتاه‌مدت نداریم. ببین! اگر مغز اینجوری باشه، یک قسمتی از اون مربوط میشه به حافظه که ما حافظه بلند‌مدت و کوتاه‌مدت داریم. بگو ببینم تو حافظه ما چیا هست؟»

«خب خاطره‌هامون، چیزایی که میخونیم.»

«خب جنس این چیزها از ماده هست؟» فاطمه سریع گفت: «بله!» شبنم هم گفت: «بله»

«یعنی شما میتونید این‌ها رو بگیرید دستتون و مثلا لمسش کنید؟»

گیج شده بودند. من هم توقع نداشتم همچین جوابی بشنوم. فاطمه گفت: «خانوم، چه ربطی داره؟ من خودم یک جا خوندم ما ذهن ماده هم داریم» واقعا مونده بودم که چی میگن؟! «الان به من بگید ببینم هارد این کامپیوتر، رمِ این موبایل من، اطلاعاتی که توش هست مادیه؟ خود هارد و رم رو نمیگم‌ها! چیزهایی که توش هست! میشه لمسشون کنم؟» هستی خندید و گفت: «خانوم! اینا فکر کردن منظور شما از ماده، نر و ماده هست.» خندم گرفته بود. «از دستِ شما! منظورم مادی هست» همه‌شان پاسخ‌شان منفی بود. برگشتم سر حافظه انسان و دوباره سوالم را از شبنم پرسیدم. «خب ما میتونیم مثلا خاطره‌هامونو لمس کنیم؟ مادی هستند؟»

«بله، خانوم! میتونیم لمسشون کنیم» اینبار نمی‌دانستم برای چه همچین پاسخی می‌دهد. «چجوری میتونیم؟»

«خب خانوم مثلا من وقتی به یک خاطره‌ای فکر می‎کنم ممکنه ناراحت بشم اگر اون خاطره ناراحت‌کننده بوده باشه»

«شبنم، لمس! حس نه! میتونی مثل این میز بهشون دست بکشی؟ آره من قبول دارم میشه حس کردم یک چیزهایی رو! اما لمس چی؟»

«نه! خانوم!»

«یعنی میگی مادی نیست؟»

«نه!»

«خب، چیزی که مادی نیست چجوری میتونه وزن داشته باشه؟ بذارید یک چیزی براتون تعریف کنم. یک دانشمندی هست به اسم گوییلیو تونونی، همچین چیزایی. این می‌خواسته نشون بده روح مادی نیست.» شبنم یک دفعه وسط حرفم گفت: «مگه روح مادیه خانوم؟ ماادی که نیست!»

«نه! نیست. اما صبر کن! میاد یک استدلالی میکنه. میگه قبل از مرگ یک نفر وزنشو اندازه گرفتم. بعدش هم همینطور. وزنش هیچ تغییری نکرده بود. بعد نتیجه میگیره روح مادی نیست. حالا تو بحث ما که حافظه باشه اگر بخواییم اینجوری استدلال کنیم باید بتونیم بگیم که اگر حافظه وزن داشته باشه اونوقت یک نفر که حافظش پاک میشه باید وزن مغزش کم بشه. به نظرتون میشه؟ یا وقتی یک چیزایی یادش میره، وزن مغزش کم میشه»

«نه!»

«پس شبنم، سوالت اصلا نمیتونه درست باشه. چرا؟ چون حافظه اصلا وزن نداره که بگیم وزن حافظه بلند‌مدت بیشتره یا کوتاه‌مدت. درسته؟ میدونی سوالت مثل چی میمونه؟ الان به من بگو این صندلی بهتر راه میره یا این میز؟»

«وااا! اصلا میز و صندلی راه نمیرن»

«آفرین! سوال تو هم درباره وزن حافظه همینجوریه! اصلا حافظه نمیتونه وزن داشته باشه که ما بگیم وزن حافظه کوتاه‌مدت بیشتره یا بلند‌مدت»

عسل یک دفعه یک سوال پرسید. «خانوم، من چند وقت پیش یک چیزی میخوندم که نوشته بود یک قسمتی از مغز مربوط به چیزایی هست که ما میترسیم. بعد درباره این نوشته بود که اون قسمت اگر برداشته بشه چی میشه. من خیلی دوست دارم اون قسمت مغزم غیر‌فعال بشه»

«خب، آره! قسمت‌های مختلف مغز مربوط به چیزهای مختلفیه! مثلا یک قسمت مربوط به زبان‌آموزیه! یک قسمت همونطور که گفتیم مربوط به حافظه هست، یک قسمت مربوط به بخش دیداریه،... اما خب ارتباط اینا یک کم پیچیده هست. خب فرض کنیم اون قسمت مغز تو که مربوط به ترس هست روبرداریم. به نظرت خوبه؟»

«بله، خیلی خوبه! دیگه تو هواپیما از ترس حالم بد نمیشه!»

«همه موافقید نداشتن ترس خوبه؟» همه موافق نبودند. به جز دو نفر همه می‌گفتند وجود ترس خوب است. از النا خواستم دلیلش را برای خوب بودن وجود ترس بگوید.

«خب خانوم، اگر ترس نباشه ما برای حفظ جونمون تلاش نمیکنیم. مثلا ممکنه خودمونو پرت کنیم پایین از ساختمون» همۀ دخترها دلیلشان شبیه همین دلیل بود برای خوب بودن ترس.

«یا عسل فرض کن تو از هیچی نمی‌ترسی، وسط جنگل شیر می‌خواد بهت حمله کنه. همینجوری وایمیسی نگاش میکنی؟ چرا فرار میکنی؟ چون میترسی!»

«درسته، خانوم! من نظرم عوض شد.»

«اما یک چیزی! من میتونم این دلیلی که شما میگید برای خوب بودن ترس رو با یک چیز دیگه توضیح بدم. من میگم اون قسمت از مغز که مربوط به ترس هست رو برداریم. نباشه! مشکل شما رو چجوری حل میکنم؟ خب اگر ما خیلی چیزها رو خوب بدونیم یعنی معرفت خوبی داشته باشیم میتونیم با معرفت خیلی از مسائلی که شما با ترس توضیحش میدید رو توضیح بدیم. مثلا من خودم رو از ساختمون پرت نمیکنم، نه اینکه بترسم بمیرم، برای اینکه میدانم اگر پرت کنم خواهم مرد و من نمیخواهم بمیرم چون یک عالمه کار دیگه دارم.»

نمی‌دانستند چه بگویند. شبنم گفت: «خانوم به نظر منم اگر عقل آدم‌ها خوب کار کنه، نیازی نیست اون قسمت از مغز که مربوط به ترسه باشه. اصلا خوبه برش داریم»

زنگ خورد. به‌شان گفتم به این موضوع فکر کنید! اینقدر هم آسون نیست. همه‌شان درگیر شده بودند. از جلسه‌ای هم که داشتیم کلی خوش‌شان آمده بود. من نیز بسیار از کلاس راضی بودم و خوشم آمده بود.

من خودم اگر جای دخترها بودم، به حرف معلمم این ایراد را وارد می‌کردم که معرفت داشتن به همه چیز به‌طور کامل امکان‌پذیر نیست و آنقدرها هم راحت نیست. وجود ترس لازم است در آن مواقع. و حالا اینکه معلمم چه پاسخی برای من داشت؟ میتونید فکر کنید!

نظرات  (۱)

گویا ترس توی یادگیری اخلاقی هم تاثیر داره. کلبرگ در نظریه رشد اخلاقیش ترس از تنبیه رو اولین مرحله رشد اخلاقیات تو کودک انسان میدونه. و اختلال زیستی که آنتی سوشالها دارند و باعث میشه اساسا در پیروی از هنجارهای جماعت مشکل داشته باشند مشکل در فرآیند یادگیری اجتنابی (یادگیری ناشی از ترس) هست.

و دیگر اینکه معرفت یک حداقلی از رشد شناختی میخواد که کودک انسان تا چندین سال بعد از تولدش نداره (حداقل تا 3-4 سال) تو این فاصله ترسه که حافظ جونشه
پاسخ:
ممنون از نکات‌تون. یکی از دوستان هم نکات دیگری گفتند که در کنار نکات شما به‌نظرم خوبه اینجا ذکر بشه:
1-خیلی وقت‌ها برای انجام کارها نیاز به محرک داریم و این محر‌ک‌ها معمولا از جنس احساس هستند. ترس هم می‌تواندنوعی محرک محسوب شود و در انجام بسیاری از کارها کمک کند.
2- یادم رفته. فکر میکنم یادم بیاد، وارد میکنم.
3-خیلی وقت‌ها قسمت‌های مختلف مغز، باعث تصحیح خطا یا تقویت عملکرد قسمت دیگه مغز میشه. به عنون مثال بینایی و لامسه خیلی همدیگه رو تصحیح میکنن یا روی هم اثر می‌گذارند. پس اینکه بگیم قسمت مربوط به ترس رو از مغز برمیداریم، اینقدر هم راحت نیست و ممکنه یک سری از رفتارها، باورها، احساس‌ها،... ما هم دچار ضعف بشه.

درباره مورد آخر چیزهایی از کلاس معرفت‌شناسی چند سال پیش، با رزولیشن بسیار پایین در خاطرم هست. دکارت درباره شکاکیت و بحث ادارک حسی این حرف را می‌زد که حواس ما در یک راستا عمل میکنند و همین در یک راستا بودن حواس خودش مانع از بروز بسیاری از خطاها میشه. دوست که مورد سوم را گفت یاد این حرف دکارت افتادم. گفتم اینجا هم بنویسمش.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی