فلسفه در کلاسِ درسِ یک مربی

یک نقطه...

جمعه, ۶ اسفند ۱۳۹۵، ۱۰:۴۷ ب.ظ

به نام او...

کلاس و بچه ها قابلیت داستان و محتوای خاص نداشت. یک محتوای جالب برای اجرای کلاس هفتم در آن شرایط داشتم. بازیگونه بود. البته ایده را نگار داده بود. وسط یک برگۀ سفید
A4 یک نقطه سیاه کوچک کشیدم. برگه را دادم به درسا؛ کسی که ابتدای حلقه نشسته بودم. «یکی، یکی به این برگه نگاه کنید و با خودتون فکر کنید چی میبینید توش». درسا تعجب کرده بود. «این که هیچی توش نیست. فقط یک نقطه هست»

«اشکال نداره! هر چی می‌بینید و به ذهنتون میاد رو بهم بگید. خب تو ممکنه یک نقطه ببینی فقط و چیزی به ذهنت نیاد. نگاه کنید و بدید به نفر بعدیتون»

یکی، یکی برگه را می‌گرفتند و با تعجب نگاهش می‌کردند. نوبت به هیوا رسیده بود. برگه را چپ و راست می‌کرد. پشت و رو می‌کرد. عقب و جلو می‌کرد. چند دقیقه برگه در دستش بود. چهره‌اش خیلی با‌مزه شده بود. حوصله بچه‌های دیگر سر رفته بود و داشتند شروع می‌کردند به غر زدن که «هیوا، بده نفر بعدی دیگه. چی میبینی؟ چیزی نداره که!». بالاخره هیوا داد نفر بعدی. برگه A4 سفید با یک نقطه وسطش حلقۀ دخترها را دور زد و رسید به دست خودم. یکی از بچه‌ها دستش آلوچه‌ای بود و برگه را کثیف کرده بود. چیزی نگفتم. اتفاق مبارکی بود حتی. «خب! حالا می‌خوام دونه، دونه فکرهاتون و دیده‌هاتون رو از این برگه‌ای که رسید دستتون بگید». شروع کردند.

درسا: یک نقطه دیدم.

فاطمه: یک نقطه دیدم.

دیانا: یک نقطه با یک لکه کثیف.

هیوا: نقطه که دیدم اما دو تا چیزم به ذهنم رسید. یکی اینکه انگار ما مثل این نقطهه میمونیم و کل این برگه مثل جهان. حتی ما پشت برگه رو هم نمیتونیم توش باشیم و ببینیم. یک طرف برگه هستیم. اینقدر در برابر عظمت جهان و خدا کوچیک هستیم. یکی چیز دیگه هم اینکه این نقطهه من رو یاد آفرینشم میندازه و شروع شدنمون.

مانلی: من ذهنم به این رفت که ما آدم‌ها فکر می‌کنیم چقدر بزرگ هستیم اما وقتی خیلی خوب به اطرافمون توجه میکنیم، میفهمیم مثل یک نقطه هستیم فقط تو یک دنیای بزرگ. اونقدرها هم بزرگ نیستیم. فقط باید بتونیم خودمونو فقط نبینیم و به اطرافمون توجه کنیم تا اینو بفهمیم.

آتنا: من اما نقطه ندیدیم. من مثل یک کره دیدم اون سیاهی رو. کره‌ای که ما پرش کردیم.

لیلی: منم دو تا چیز دیدم. یکی اینکه این نقطهه مثل یک آدمیه که نخواسته همرنگ جماعت بشه. نخواسته سفید باشه. برای همینم میزنه تو چشم. یکی دیگه هم اینکه بعضی وقت‌ها همرنگ نبودن با جامعه خوب نیست. این نقطهه سیاهه. بعضی وقت‌ها صفات بد مثل غرور هست که ما رو متفاوت از بقیه میکنه.

رها: به نظر من خوبه که یک نقطه سیاه اون وسط بود. یک جور تفاوت. به نظر من متفاوت بودن خوبه. البته نه تو همه چیز. اما در وجه خوبش اتفاق خوبیه.

بهار: نقطه برای من شبیه یک انسانی بود که در گمراهی گیر کرده. در کارهای بد خودش گیر کرده. نمیتونه بیرون بیاد و مثل بقیه صفحه سفید بشه. باید کمکش کرد.

نگار: همه ماها اون نقطه سیاهه زود توجهمونو جلب کرد. شبیه نگاهمون به آدم‌ها. ما‌ها خیلی زود چیزهای بدِ آدم‌ها به چشممون میاد.

دیانا: من یک چیزی به ذهنم میرسه. ماها هیچکدوم به اون همه سفیدی توجه نکردیم. همه درگیر یک نقطه سیاه فقط شدیم. چرا نباید اون همه سفیدی رو ببینیم، اما یک نقطه سیاه رو خیلی خوب متوجهش بشیم؟

یا حتی خانم، یک چیز دیگه! از اونجا که خانم برگه رو گرفته، هیچکدوم ما میتونه اون نقطه سیاهه رو ببینه؟ نه! برگه هر چی دورتر میره، نقطه سیاهه هم کمرنگ تر میشه. شاید باید بعضی چیزها رو خیلی بهشون نزدیک نشیم و دقیق نشیم تا قشنگ و سفید و خوب بمونن.

من: چقدر جالب بود دیانا! هر دو تا حرفت.

دیانا: خانم، یک چیز دیگه هم به ذهنم میرسه. ما آدم‌ها خیلی وقت‌ها نداشته‌هامون از داشته‌هامون بیشتر به چشممون میاد. مثلا ممکنه من تخت تو اتاقم نداشته باشم اما کلی چیز دیگه دارم. اصلا اتاق دارم. میز دارم. رنگ دیوار اتاقمو دوست دارم. به نظرم بعضی وقت‌ها هم اون نقطه سیاهه شبیه همون نداشته‌هامون میمونه. با این که کمه و داشته‌هامون که مثل اون سفیدی‌هاست زیاده اما زود حواسمون میره به اون نداشته‎ها.

هیوا: بله، خانم! منم میخواستم اینو بگم. میشه اصلا یک جور دیگه نگاه کرد. میشه برگه رو پشت و رو کرد و اصلا دیگه لکه و نقطه سیاهی هم نباشه.

نگار: خانم، شما هم نظرتونو بگید. شما چی میبینید؟

من: من... من راستش اینجوری نگاه کردم که شاید این برگه سیاه بوده کلش. کم کم سفیدی‌ها کلش رو پوشوندن. فقط یک نقطه سیاه مونده تا سفید بشه. اینم میتونه مثل کل صفحه سفید بشه.


نظرات بچه‌ها خیلی خوب بود. هر کدام این نظرات شروع یک بحث خوب می‌تواند باشد. برای جلسه بعد باید یکی باید انتخاب شود تا روی آن گفت و گو کنیم.

از نگار به خاطر چنین ایده‌ای متشکرم.

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی