فلسفه در کلاسِ درسِ یک مربی

منابع معرفتی

دوشنبه, ۲۴ آبان ۱۳۹۵، ۰۹:۳۵ ق.ظ

به نام او...


افسانۀ ویلیام تل را برای کلاس هفتم خوانده بودم. سؤال‌ها و نکته‌هایشان را گفته بودند و روی تخته نوشته بودم. می‌خواستیم دربارۀ یکی‌ از سوال‌ها یا نکته‌ها صحبت کنیم. بعضی از بچه‌ها حواس‌شان خوب جمع نبود. چند دقیقه فرصت دادم سؤال‌های روی تخته را بخوانند تا حواس‌شان جمع شود و بعد انتخاب کنند. هیوا همان سؤال اول برایش مبهم بود؛ «معیار واقعیت از غیر‌واقعیت چیست؟». رها آن را هفتۀ پیش پرسیده بود. علت سؤالش نکته‌ای بود که آخرِ داستان ویلیام تل ذکر شده بود؛ «بعضی‌های می‌گویند این داستان فقط یک افسانه است و واقعیت ندارد». از رها خواستم سؤالش را برای هیوا توضیح بدهد تا متوجه سوال بشود.

رها: ببین، مثلا زمان رو در نظر بگیر. زمان چیه اصلا؟ واقعیه یا ما آدم‌ها فقط برای اینکه بتونیم زندگی کنیم ساختیمش؟ از کجا می‌فهمیم زمان واقعیه یا غیر‌واقعی؟

هیوا: آهان! مثل عدد‌ها. مثلا بعضی‌ها میگن عدد‌ها وجود ندارن. اما به نظر من واقعی هستند و وجود دارند.

من: خب دو رو میشه به من نشون بدی؟

دیانا رفت پای تخته و یک دو نوشت.

دیانا: ایناهاش خانم! این دو.

من: این دو هست؟ تو که فقط نوشتیش. خودِ خودش رو بهم نشون بده. کوش؟

این دفعه دو تا دایره روی تخته کشید.

دیانا: ایناهاش. این دو تا دایره. این دو هست.

من: اینا که دایره هستن. دو کو؟ دو رو نشونم بده.

هیوا: خانم عدد‌ها واقعی هستن. ما فقط پیداشون کردیم.

من: خب اگه واقعی هستن، کجا هستن؟ نشونم بدشون.

نگار: خانم نشون دادنی نیست. مثلا خدا رو در نظر بگیرید. نمیتونیم نشونتون بدیم که. اما هست. همیشه بوده. بعد ما از یک زمانی فهمیدیم هست. مثل چیزی که هیوا میگه. کشفش کردیم. اما بوده.

من: خب! صبر کنید! این بحثتون داره خیلی جالب میشه. پس روی همین میریم جلو. اول به من بگید که از کجا می‌فهمیم یک چیزی واقعی هست یا نه؟ اصلا همین میزی که من پشتش نشستم، کی گفته واقعیه؟ از کجا می‌فهمید واقعیه؟

مانلی: وا! خب هست دیگه.

من: خب از کجا میگید هست؟ واقعیه؟

رها از پشت میزش بلند شد و آمد وسط کلاس و به سمت میزش حرکت کرد.

رها: ببینید خانم، من الان دارم راه میرم. یک دفعه میخورم به میزم. خب اگر این وجود نداشت که من باید به راه رفتنم ادامه میدادم. یک جا واینمیستادم. یا دلم درد نمیرگفت وقتی بهش می‌خوردم.

من: خب، خوبه! یعنی شما میگید با حواس میشه فهمید یک چیزایی وجود داره. رها! ابن سینا هم استدلالش برای وجود اشیای خارجی شبیه تو هست. میگه کسی که میگه چیزی وجود نداره رو بگیرید با چوب بزنید. اگر گفت دردم میاد. بهش بگید این چوب که واقعی نیست. تو هم که واقعی نیستی. درد؟!!

رها چشماش از تعجب گشاد شده بود.

رها: ابن سینا؟ واقعا؟ من شبیه ابن سینا حرف زدم؟

خندم گرفته بود.

من: خب! پس تا اینجا فهمیدیم یک چیزایی وجود داره، واقعیه! اونم با استفاده از حواس فهمیدیم. اما فقط فهمیدیم یک چیزایی وجود داره. فهمیدیم یک چیزی جلوی رها هست. اما چجوری میفهمیم این میزه؟ چرا صندلی نیست؟ یا اصلا از کجا معلوم میزِ سبزه؟ شاید قرمز باشه. باید به این سوال‌ها جواب بدید. اما بذارید برمیگردیم. اول بفهمیم اصلا با چه چیز‌هایی میتونیم بفهمیم یک چیز‌هایی واقعی هستند و وجود دارن.

نگار: خانم مثلا خدا. خدا رو قرآن گفته که هست. خودمونم یک جوری میفهمیم‌ها. یک حسی هست.

من: قرآن از کجا اومده؟

نگار: پیامبر آوورده. خدا خودش گفتش.

من: خب! به این میگن وحی. پس تو میگی وحی هم یکی از چیز‌هایی هست که برای فهمیدن یک چیز‌هایی به ما کمک میکنه؟

نگار: بله!

من: ببینید بچه‌ها، الان ما داریم منابع معرفتی رو در میاریم. این‌ها رو در بیاریم بعد روی هر کدوم باید بحث کنیم که چجوری میتونن به ما بگن واقعی چی هست و چی نیست. دیگه چی؟

نگار: خانم مثلا عشق. عشق یک چیزیه که ما میتونیم بفهمیم هست.

من: چجوری؟ بو کنیمش؟ میبینمش؟

دیانا: آره میبینمش. رفتار‌های طرف رو میبینیم.

هیوا: اون که رفتاره. خانم خود عشق رو میگه. رفتار‌ها نتیجه عشق داشتنه.

من: خودِ خودِ عشق رو میبینی؟

نگار: خب خانم یک چیزیه توی ما.

من: آهان! پس سومین راه میشه، درون‌نگری. ما از راه درون‌نگری هم می‌تونیم بفهمیم یک چیز‌هایی وجود دارن. دیگه چی؟

درسا: خانم، عقل. بعضی وقتا با عقلمون یک چیزایی رو می‌فهمیم.

من: عالیه! چهارمیش میشه عقل. خب تا همینجا خوبه! یکی،دو تا چیز دیگه مونده اما تا همینجا بسه. جلسه بعد بقیه بحث رو جلو میبریم.


احساس کردم ممکنه سنگین بشه بحث و ادامه‌اش را برای جلسه بعد گذاشتم و وقت باقی‌مانده را دربارۀ اینکه چرا ما حرف‌های بقیه رو زود باور می‌کنیم حرف زدیم. یک جمله‌ای یکی‌شان گفته بود: «انسان اشرف مخلوقات است» و بحث از همینجا شروع شده بود. ازش پرسیده بودم کی اینو گفته؟ گفته بود آقای فلانی. معلم دینی‌شان را میگفت. پرسیدم یعنی مثلا صدام نسبت به گاو مهربون که به ما شیر میده اشرف بوده؟ همه‌شان متعجب نگاهم می‌کردن. همه می‌گفتند، خانم راست میگیدها! ما هیچ‌وقت اینجوری فکر نکرده بودیم. گفته بودم: «سر کلاس فلسفه زیست‌شناسی تو دانشگاه استادمون گفته بود این حرف اصلا درست نیست و اگر یک آیه یا روایت پیدا کنیم که همچین حرفی زده بهمون بیست میده. اصلا این حرف گفته نشده. اصلا هیچ‌حایی صفت «اشرف» به انسان نسبت داده نشده.» آخر کلاس دربارۀ این موضوع حرف می‌زدند که خانم چقدر راحت بعضی چیز‌ها رو بهمون میگن و ما هم باور میکنیم و بهشون فکر نمیکنیم و تحقیق هم نمی‌کنیم.

پی‌نوشت: مانلی با این که دستش در گفت و گو بالا بود اما باز می‌گفت: «خانم من بگم؟» بهش اجازه صحبت نمی‌دادم چون گفته بودم نباید بگویند «خانم، من بگم» و باید صبر کردن رو هم یاد بگیرن. صبر کنن تا نوبت به‌شان داده شود. رو بهش کردم و با لبخند گفتم: «دانش‌آموز خود‌کنترل‌گرم را آرزوست...». ساکت نگاهم کرد. رها دوباره با چشمان گشاد گفت: «عه! خانم این...».
«بله! این! اصلش اینه که انسانم آروزست...»

نظرات  (۲)

۲۶ آبان ۹۵ ، ۱۱:۴۶ میثم علی زلفی
خیلی جالب بود
بحث را می شود به جاهای قشنگی برد. تفاوت وجود با موجود - طریقه ادراکات مشترک و ....
پاسخ:
بله، به شاخه‌های زیادی می‌تواند بحث هدایت شود.
من تا پنج سال پیش هم نمیدونستم میتونم در مورد این چیزا فکر کنم
معلم آگاه و بیدارم آرزوست

عالی بود، خسته نباشید
پاسخ:
اتفاقا یکی از دوستام میگفت: «خیلی کار خاصی نکردن. بچه‌های الان این فکرها براشون طبیعیه. منم تو این سن بودم از این فکرها داشتم.» :))
چی بگم؟!!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی