فلسفه در کلاسِ درسِ یک مربی

دختری دیگر...

دوشنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۵، ۱۲:۰۹ ق.ظ
به نام او...

1-کاف تازه امسال وارد این مدرسه شده است. شبیه دیگر دختر‌های کلاس نیست. دوستی ندارد. اعتماد به نفس بالایی دارد. همیشه هم نسبت به بقیه پخته‌تر رفتار می‌کند در کلاس. چند جلسه پیش در حال گفت و گو بودیم که یکی از دختر‌ها چیزی گفت و کاف بر‌آشفت و آستینش را بالا زد و گفت: «این خط خطی‌ها رو میبینی؟ جای خودکشی‌هایی هست که کردم. یک سال پیش که مامانم مرد دوست داشتم تنها باشم فقط. بدم میومد خاله‌هام هی دور و برم بودن و می‌گفتن جای مامانم هستن. نمیذاشتن تنها باشم تا حالم خوب بشه. اگر تنهام میذاشتن، حالم بهتر میشد. اینا جای خودکشی‌هایی هست که اونموقع می‌خواستم کنم. اما خدا نخواست بمیرم و گرنه من می‌خواستم خودم» کلاس سکوت شده بود. هیچکس هیچ حرفی نمیزد، حتی خودم. هول کرده بودم. به خاطر خط قرمز‌های مدرسه هول کرده بودم نه به خاطر موضوع. سریع بحث را جمع کردم.


2-امروز دربارۀ «دوستی» صحبت می‌کردیم. کاف ساکت بود. بیشتر اوقات ساکت است. فقط اگر ازش بخواهم نظر می‎دهد. نظراتش اصلا سطحی نیست اما خب تا نپرسم و نخواهم سکوت را ترجیح می‌دهد. پرسیدم: «تو چی؟ دوست صمیمی تو این کلاس داری؟ تو فکر میکنی برای اینکه یک دوستی پایدار بمونه چه اتفاقی باید بیفته؟»

«راستش خانم من فقط جنس مخالف رو برای دوستی انتخاب میکنم. دوست هم‌جنس ندارم»

دوباره کلاس سکوت شد. هیچ‌کس هیچ حرفی نمیزد و دوباره همه به کاف زل زده بودند. دوباره خط قرمز‌های مدرسه... دوباره بحث را یک جوری جمع کردم.

کلاس تمام شد. دیدم که کاف دور منتظر ایستاده تا صحبت دختر‌ها با من تمام شود. لا به لای بچه‌ها گمش می‌کردم. اینقدر برایم خاص و مهم بود که فکر می‌کردم حتما چیز مهمی است که کاف با آن غرور به خودش اجازه داده تا بیاید با من صحبت کند. صحبت دو نفر مانده بود. خواستم اجازه بدهند تا کمی دیرتر حرف بزنیم. کاف را صدا کردم. «تو می‌خوای با من حرف بزنی؟»

 «بله! خانم»

«خب، بگو»

«خانم، اگر کسی تو دوستی به آدم بگه یک مشکلی دارم که نمی‎خوام بهت بگم و دربارش حزف بزنم؛ مشکلم مربوط به من باشه، چه کار باید کنیم؟» در ذهنم داشتم به رابطه‌اش با یک پسر فکر می‌کردم که بیشتر توضیح داد. «خانم من ب-یکی از بچه‌های کلاس- را دوست دارم. بهش گفتم که دلم می‌خواد باهاش دوست بشم، اما گفته یک مشکلی داره خودش.» کمی حرف زدیم. آرام که شد گفت: «خانم، من یک مشکل دیگه هم دارم از تابستون. شب‌ها خوابم نمیره. گوشی هم ندارم. گوشیمو دادم خالم که درسمو بخونم. فقط پنجشبه‌ها ازش میگیرم، اما اصلا خوابم نمیره.»

«صبح‌ها سخت بیدار نمیشی اونوقت؟»

«نه! اصلا!»

«ذهنت مشغوله؟»

«بله! خیلی!»

من روانشناس نیستم. اما با الف که روانشناس است قبلا سر چنین موضوعی حرف زده بودم. «به جز مدرسه کلاس دیگه‌ای هم میری؟»

«بله، خانم. بدمینتون»

«میشه ساعت کلاست رو زیاد کنی؟»

«بله! میشه دو تا سانس برم.»

«پس دو تا سانس برو. یا اگر میتونی بیشتر. میدونی چرا؟ چون میگم شاید اینجوری خسته‌تر بشی و خستگی باعث بشه زود‌تر بخوابی»

«بله! وقتایی که دو تا سانس میرم، یک ساعت اینا زودتر خوابم میره»

«این کار رو بکن، هفته بعد بیا ببینیم چی شده نتیجه»

لبخندی زد. «باشه خانم. خسته هم نباشید»


پی‌نوشت: جلسۀ اول کلاس، شین روی تبلتش چیزی نوشت و وسط کلاس آمد پیشم تا نشانم دهدش. «مامان کاف فوت کرده». یعنی حواستان به حرف‌ها و کاف باشد.

نظرات  (۱)

چه چالش جذابی
حیفه توی کلاسی ازینجور بچه ها نباشه
البته این حجم از نگرانی و فشار واسه کودک سم ه
امیدوارم دوست خوبی بشید براش .
ایضا دم شین هم گرم !!!!!
پاسخ:
ممنونم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی