فلسفه در کلاسِ درسِ یک مربی

کلوچه‌های بالغ

يكشنبه, ۱۸ مهر ۱۳۹۵، ۰۸:۵۱ ب.ظ
به نام او...


فکر کنم لام تنها دختر چادر‌به‌سر مقطعۀ متوسطۀ یک است. خانوادۀ بسیار مذهبی‌ای دارد و خودش نیز بسیار مذهبی است. جو مدرسه‌ای که در آن تدریس می‌کنم مذهبی نیست اما لام بین همۀ دخترها تک است. با اعتماد به نفس عقایدش را حفظ کرده و همه نیز او را پذیرفته‌اند. اینطور فهمیدم که تا کلاس پنجم جنگیده تا پذیرفته شده در آن جو و فضا.

دال خانواده پر تنش و نا‌به‌سامانی دارد. اصلا مذهبی نیستند و می‌توانم بگویم اهل پارتی است و...

بعد از شش سال، اولین سال است که لام و دال هم‌کلاس شده‌اند. در تابستان موضوعی پیش آمد که مربوط به دال میشد. لام میگفت اصلا فکر نمیکرده دال اینگونه باشد و همیشه فکر میکرده از او بدش می‌آید. دال می‌گفت هیچوقت نیازی به معاشرت با لام نداشته و اینگونه نبوده که از او بدش بیاید. فقط امکان معاشرت نداشته‌اند. جلسات کلاس گذشتند تا امروز.

امروز لام در خودش بود. ناراحت بود. کمی سر به سرش گذاشتم تا شاید از لاک خودش بیرون بیاید. بچه‌ها کمی سر به سرش گذاشتند تا شاید از لاک خودش بیرون بیاید. فایده نداشت. گفت مشکلی دارد. پرسیدم دوست داری دربارۀ مشکلت با بچه‌ها صحبت کنیم تا شاید راه‌حلی برایش پیدا شود. چیزی نگفت. موضوع بحث مشخص شده بود و بچه‌ها داشتند صحبت می‌کردند. خب هیچ چیز مهم‌تر از مشکلات بچه‌ها در این کلاس‌ها نیست. از بچه‌ها اجازه خواستم و پرسیدم: «کیا موافقن دربارۀ مشکل لام صحبت کنیم و موضوع بحث‌مان را بگذاریم برای یک وقت دیگر؟» همه دست بالا کردند. همه می‌خواستند لام حالش خوب شود. اهمیت دادن به حال هم‌کلاسی‌شان برایم بسیار لذت‌بخش بود.

بحث شروع شد. دال که بیشترین اختلاف را در سبک زندگی با لام داشت از همه بیشتر تلاش می‌کرد به‌ش کمک کند. از تجارب روحی‌اش میگفت. توصیه‌های خیلی خیلی خوبی برایش می‌کرد. تفکرات اشتباهش را نقد می‌کرد. تک تک بچه‌ها با تمام وجود در حال تلاش برای کمک به بهتر شدن حال لام بودند. کلمه‌ای صحبت نمی‌کردم. فقط نوبت صحبت می‌دادم. همین! همه‌شان بزرگ شده بودند. همه‌شان بلد بودند درست فکر کنند و راهنمایی کنند. همه‌شان. صورت لام باز شده بود. لبخندش برگشته بود. دیگر پژمرده نبود.

در آخر فقط حرف‌هایشان را جمع‌بندی کردم. لام از همۀ بچه‌ها تشکر کرد. گفت: «خیلی خوشحال است که کسانی را دارد که درکش می‌کنند و به‌ش کمک می‌کنند. حالش را خوب کرده‌اند.» دال آمده بود پیشم و با خوشحالی می‌گفت: «خانم من این کلاس‌ها رو خیلی دوست دارم، چون میتونیم درباره مشکلات هم صحبت کنیم و به هم کمک کنیم». لام و دال سبک زندگی‌های بسیار متفاوتی با هم دارند اما یاد گرفته‌اند در کنار هم به خوبی زندگی کنند و حتی در مواقع نیاز بیشترین کمک را به یکدیگر کنند. این نوع زیستن‌شان برایم تحسین‌برانگیز است. ها نیز ذوق‌زده بود و سفت بغلم کرده بود. ها بسیار هیجانی است. وسط صحبت‌ها که نمی‌توانست خودش را کنترل کند، گفته بود: «می‌شه برم بیرون جیغ بزنم و بیایم؟» رفته بود بیرون و کمی آب خورده بود و خودش را تخلیه کرده بود و برگشته بود و ادامه داده بود. انتهای کلاس بغلم کرده بود و می‌خواست کتابش را از روی میزم بردارد. دربارۀ کتابش صحبت کردیم،«Doll's house».  یک نمایشنامه بود که از عمه‌اش گرفته بود. برایم تعریفش کرد و قرار شد بقیه‌اش را هم بخواند و تعریف کند. لا‌به‌لای صحبت‌های‌مان به‌ش گفته بودم: «خیلی تصمیمت خوب بود وسط کلاس. این یعنی تو می‌خواهی و می‌توانی هیجانت را کنترل کنی و این برای من بسیار اهمیت دارد.» آرام سرش را انداخته بود پایین و خوشحال بود که حواسم به تصمیمش بوده.

همه خوشحال بودند که به لام کمک کردند. همه خوشحال بودند که حال لام خوب شده است. همه حال‌شان خوب بود. دلم می‌خواست تک تک‌شان را در آغوش بگیرم. چقدر خوشحال بودم که از دست‌شان نداده بودم. چقدر خوشحال بودم که روز‌های کاری‌ام جا به جا نشد و دخترک‌های عاقل و بالغم را که روزی کلوچه‌هایی بودند هنوز داشتم.

پی‌نوشت: از بچه‌های کلاس هفتم.

نظرات  (۵)

به به 
خستگی از تن آدم درمیره
و شما نیز از خوشبخت ترین های این کره خاکی هستید
حالا چرا کلوچه !!!؟
پاسخ:
من با این‌ها از پنجم ابتدایی کلاس دارم. اولین جلساتی که می‌رفتم سر کلاس‌شان آن زمان خیلی بامزه بودند. شیرین بودند. دوست‌داشتنی بودند. اصلا یک جور خیلی خوبی بودند. تنها واژه‌ای که میشد اونموقع براشون به کار ببرم کلوچه بود. این بود که شدند کلوچه. کلوچه‌های من و سین و شین که اونموقع‌ها با هم همکار بودیم. یک پست هم نوشته بودم درباره کلوچه‌ها همون زمان‌ها، اما نمیدونم چرا پیداش نکردم؟!!
برای من خیلی آموزنده بود
خیلی زیاد...
فردا با کلوچه هام کلاس دارم:)
پاسخ:
چه خوب:)

خیلی خوش بگذره به‌تان:)
یاد لی لی پوت ها افتادم :-) 
انتخاب قشنگی بود
خدا کلوچه هاتون رو نگهداره براتون
پاسخ:
:)
ممنونم.
سلام علیکم
فکر نمی‌کردم تصاویری مشابه کلاس‌های شما را بتوانیم در مدارسمان ببینیم (حداقل تا مدت‌ها). چه قدر خوب و رؤیایی است. سپاس که ما را در این تجربیات شیرین شریک می‌کنید.
پاسخ:
سلام علیکم
دوستان من که در این حوزه کار می‌کنند، تقریبا همه‌شان همین‌طور هستند. خوشحال‌تر باشید:)
خواهش می‌کنم.
۱۹ مهر ۹۵ ، ۱۱:۱۹ پلڪــــ شیشـہ اے
خدا حفظشون کنه. چه دوست داشتنی بود. 
کلوچه تعبیر خیلی بانمکیه. 

چه جالبه واکنش بچّه ها. آدم هیجان زده میشه از عکس العمل ها و برخوردهاشون ضمن خوندن متن.
چند جلسه بهمون تعطیلی خورده، میام این جا رو می خونم قلقلک میشم :)

ممنون از شما.
پاسخ:
ممنونم.

همین دال کسی بود که کلاس پنجم من را خیلی اذیت کرد. سه جلسه مانده بود به پایان سال تحصیلی، اشک من را سر کلاس درآورد، اشک واقعی. اینقدر که با من موضع داشت و پرخاش می‌کرد. خودش بعضی وقت‌ها می‌گوید: «خانم یادتونه چقدر اذیتتون کردیم و می‌خواستیم یک کاری کنیم که برید؟» :))

آخی...

خواهش میکنم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی