فلسفه در کلاسِ درسِ یک مربی

سرمازیستی

سه شنبه, ۶ مهر ۱۳۹۵، ۱۲:۳۴ ب.ظ
به نام او...

به دلایلی نمیشد کلاس هشتم‌ها را تقسیم کنیم. من و همکارم مجبور شدیم با هم یک کلاس را اجرا کنیم. تصمیم گرفتیم مطلب کوتاهی را که دربارۀ تحقیقات سرما‌زیستی در «بیناد تمدید حیات آلکور» در آمریکا بود، برای بچه‌ها بخوانیم و دربارۀ این موضوع صحبت کنیم. موضوع برای بچه‌ها خیلی جالب بود و پر از شور و ذوق بودند برای صحبت کردن. همکارم از من پرسیده بود: «چجوری بحث را شروع کنیم؟» و من شروع کرده بودم. «بچه‌ها! سکوت را رعایت کنید. مگه نمی‌خوایید دربارۀ این موضوع صحبت کنیم؟ پس ساکت باشید تا بتونیم.» چون کلاس تقسیم نشده بود، جمعیت کلاس زیاد بود و کنترل کلاس کمی سخت. «خب! فقط کسایی که دوست دارند منجمد بشن و در این موسسه ثبت نام کنن، دستشون رو بالا ببرن.» تعدادشان کم نبود. «خب، چون تعدادتون زیاده، از همین اول حلقه به ترتیب بگید چرا می‌خوایید همچین کاری کنید؟ کسایی هم که نمی‌خوان، دلایلشون رو میتونن بگن. دیگه نمی‌خواد دستاتون بالا باشه. به ترتیب میاییم»

یکی یکی بچه‌ها مخالفت‌ها و موافقت‌هایشان را برای انجام دادن/ندادن این کار گفته بودند و بین برخی از نظرات بحث‌های کوچکی انجام شده بود. اجازه نداده بودیم زیاد بحث کنند چون ابتدا می‌خواستیم فقط دلایلشان را بیان کنند. صبا از همه بیشتر هیجان داشت برای صحبت کردن. رسیده بودیم به صبا. «بچه‌ها نظرتون چیه از روی صبا بپریم و بغل دستیش نظرشو بگه؟» همه خندیده بودند. «خانم! نه دیگه! تو رو خدا بذارید من بگم» خندیده بودم و گفته بودم: «باشه، بگو». سه تا دلیل گفته بود. دلیل 5 و 6 و 7 در اینجا دلایل صبا برای انجام چنین کاری-منجمد شدن- بود. دلیل اولش این بود که من دوست دارم مرگم مدل خاصی باشه. مثلا دوست ندارم با مریضی بمیرم. یا دوست ندارم با تصادف بمیرم. اگر من منجمد بشم و حتی دیگه بر هم نگردم، مرگم همون مدلی بوده که دوست داشتم. یک مرگ آرومِ بی‌دردسر. بچه‌ها گفته بودند: «اگر دویست سال دیگه از خواب زمستانی برگردی چی؟ دیگه هیچکس رو نداری. همۀ عزیزانت رو از دست دادی» و صبا گفته بود: «خب با یکی از عزیزام این کار را انجام می‌دهم». دلیل دومش هم برای من خیلی جالب بود. حاضر بود برای پیشرفت علم حتی جانش رو از دست بده.

پی‌نوشت1: مطلب را من برای بچه‌ها خوانده بودم و طرح سوال و شروع کلاس با من بود و اولین برخوردم بود که با این بچه‌ها داشتم. اینقدر موضوع برای صبا هیجان‌انگیز بود که آخر کلاس آمده بود به من می‌گفت: «میشه هفتۀ بعد که کلاس‌ها رو تقسیم‌بندی می‌کنید، من تو کلاس شما باشم؟» موضوع من را هم برایش دوست‌داشتنی کرده بود. من را به همراه موضوعِ دوست‌داشتنی‌اش دیده بود.


پی‌نوشت2: بحث کامل نشد و باید روی دلایل بحث کنیم. باید موافق‌ها و مخالف‌ها با هم بیشتر به تبادل نظر بپردازند. باید سعی کنند از نظر خود دفاع کرده و نظر طرف مقابل را به چالش بکشند و خب اگر اشکالات وارده به نظر‌هاشون صحیح بود اشکال را بپذیرند. بعد هم یا از نظر خود دست بردارند یا اصلاحش کنند.

نظرات  (۴)

۰۶ مهر ۹۵ ، ۱۳:۱۰ محمد آذرکار
💐
چه فضای پر نشاطی شده بود
فکر نکنم جایی جز بین بچه ها همچین بشه پیداش کرد.
:-(   

میدونید برام سخت شده شنیدن ازین فضا ، ای کاش  میشد چشید طعم ش رو
این روزا خیلی به این فکر کردم که آیا امید رو میشه جز در نگاه کودکان کشف کرد؟

به اندکی امید محتاجم ، به اندکی کودکانگی
پاسخ:
:)

خب یا من نباید بنویسم یا شما نباید بخونید. پیشنهاد من اینه که شما نخونید.
دست شما درد نکنه 
پیشنهادات راهبردی ای بود
شاید همینطور باشه
پاسخ:
خب چون گفتید اذیت میشید. گفتم اینجوری دیگه اذیت نمیشید خب.
تا باشه ازین اذیت شدنا
به قول شهاب حسینی ، صد سال اول زندگیه ....
:-) 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی